دوشنبه 12 مرداد 1405 , 13:04




فرماندهای که برای نجات همرزمش شهید شد
دفاعپرس، سردار شهید علی هاشمی، معاون هماهنگکننده سپاه صاحبالزمان (عج) اصفهان، در بمباران ۱۷ اسفند سال گذشته سپاه اصفهان توسط ارتش متجاوز آمریکایی به همراه جمعی از همرزمانش به شهادت رسید.

او که از فرماندهان پیشرو و خستگیناپذیر سپاه بود، در آخرین لحظات عمرش نیز برای نجات جان همرزمانش از هیچ تلاشی فروگذار نکرد و در حالی که مجروحی را روی برانکارد حمل میکرد، در انفجار دوم به فیض شهادت نائل آمد. در این گزارش، «زهرا عابدینی» همسر این شهید والامقام از خاطرات زندگی مشترک، اخلاص، سبک زندگی و لحظات پایانی عمر او گفته است؛ روایتی از مردی که تا آخرین نفس، برای خدا زیست و برای خدا شهید شد.
آشنایی خانوادگی و ازدواج
همسر شهید هاشمی روایت خود را از زندگی مشترک با این فرمانده شهید سپاه آغاز میکند. او میگوید حاج علی پسرخالهاش بوده و از طرف دیگر با برادرانش صمیمیت داشته است؛ بنابراین خانوادهها شناخت کاملی از یکدیگر داشتند. با این حال، به دلیل تقید و ملاحظات خانوادگی، پیش از خواستگاری هرگز با یکدیگر روبهرو نشده بودند. او از برادرش که با حاج علی دوست بود درباره اخلاق ایشان پرسیده و نهایتاً در سال ۱۳۷۸ عقد کردهاند. به دلیل اصرار پدرش برای ادامه تحصیل و سرباز بودن شهید هاشمی، دو سال نامزد میمانند و سرانجام در سال ۱۳۸۰ ازدواج میکنند.
دو خانواده در مسیر شهادت
هر دو خانواده سابقه درخشانی در دفاع مقدس دارند. دو برادر بزرگتر شهید هاشمی به نامهای علیاکبر و علیرضا در جنگ تحمیلی به شهادت رسیدهاند و برادر بزرگتر همسر شهید نیز (شهید قاسم عابدینی) از شهدای دفاع مقدس است. این همفکری و همسانی عقیدتی، زمینه ازدواج این دو خانواده را فراهم کرده بود.
نکته جالب در روایت همسر شهید، تلاش خانواده برای دور نگه داشتن حاج علی از سپاه است. چون دو برادرش در جنگ شهید شده بودند، پدرش نمیخواست او سپاهی شود. خانواده تلاش زیادی کردند تا او در یکی از کارخانهها یا شرکتهای اطراف شهر چمگردان (از توابع شهرستان لنجان اصفهان) استخدام شود، اما هر جا میرفتند کارشان جور نمیشد. به گفته همسر شهید، انگار قسمت بود که به سپاه بروند و همینطور هم شد.

زندگی در کنار پدر و مادر
شهید هاشمی کوچکترین فرزند خانواده بود و پدر و مادرش وابستگی خاصی به او داشتند. به همین دلیل، خود حاج علی شرط کرده بود که بعد از ازدواج باید کنار والدینش زندگی کنند. آنها دو سال در یکی از اتاقهای خانه پدری زندگی کردند و سپس زمینی در کنار همان خانه ساختند و سالها همانجا ساکن ماندند.
زمانی که محل کار شهید به اصفهان منتقل شد، فاصله شهر آنها با محل کار ۴۵ کیلومتر بود. حاج علی هر روز ۹۰ کیلومتر رفتوآمد میکرد و گاهی شبها هم این مسیر را طی میکرد. با وجود این سختیها، تا زمانی که پدر و مادرش در قید حیات بودند، هرگز راضی نشد محل زندگیاش را تغییر دهد.
حتی وقتی مسئولیتی در تهران به او پیشنهاد شد، پدرش به گریه افتاده و گفته بود: «پیش ما بمان. اگر خدا بخواهد همینجا هم به شما عزت میدهد.» حاجی ماند و خدا هم با شهادت به او عزت داد. پدر در سال ۱۳۹۲ و مادر در سال ۱۴۰۲ از دنیا رفتند. شهید هاشمی در حال آمادهسازی خانه سازمانی در اصفهان بود که به شهادت رسید.
سبک زندگی و اخلاص در خانه
شهید هاشمی در خانه بسیار کمکحال همسرش بود و سبک زندگیاش سرشار از معنویت بود. او هنگام آوردن چای میگفت: «بخورید که این چایی روضه است» و سر سفره بعد از بسمالله، ذکر «یا اباعبدالله الحسین (ع)» را میخواند و میگفت اگر این ذکر را بگوییم، غذایی که میخوریم غذای روضه میشود. به همسرش نیز توصیه میکرد غذا را به یاد یکی از اهل بیت (ع) بپزد.
روحیه جهادی و خستگیناپذیر او زبانزد بود. وقتی همسرش به او میگفت کمی استراحت کند، پاسخ میداد: «حضرت آقا میگویند من از شما پاسدارها راضی هستم ولی قانع نیستم. پس من باید تلاش کنم تا رضایت صددرصدی کسب شود.»
سفر کربلا و برات شهادت
حدود ۲۰ روز قبل از شهادت، شهید هاشمی خانوادهاش را به کربلا برد؛ سفری کوتاه که فقط یک نصف روز در زیارت ماندند. او گفت دختر کوچکش را قبلاً به کربلا نبرده بود و برای همین این سفر را آمدند. همسر شهید معتقد است همانجا برات شهادت را گرفته بود. شهید هاشمی برایش تعریف کرده بود که وقتی پای ضریح امام حسین (ع) ایستاده بود، شخصی به او تربت و آب سردابه حضرت عباس (ع) داد و گفت: «تو آدم خاصی هستی که من این آب را به تو میدهم.» پس از شهادت، از همین آب سردابه بر جایی که سر حاجی را گذاشته بودند ریختند.
خانواده و فرزندان
همسر شهید فرهنگی است و سالها در این شغل خدمت کرده و دو یا سه سال به بازنشستگیاش باقی مانده است. این زوج ۲۴ سال زندگی مشترک داشتند و صاحب سه فرزند دختر شدند؛ فاطمه خانم که تازه عقد کرده بود و قرار بود شهریورماه به خانه بخت برود که شهادت پدرش این ازدواج را به تعویق انداخت، مریم خانم که دانشجوست و لعیا خانم که کلاس پنجم درس میخواند. شهید هاشمی در حال گذراندن دوره دکترا و تهیه پایاننامه بود که به شهادت رسید.
زهرا عابدینی درباره رابطهشان میگوید: «من و حاجی غیر از اینکه همسر بودیم، با هم رفیق و دوست هم بودیم. بعد از شهادتش همیشه میگویم انگار یک رفیق را از دست دادهام. در تمام سختیها و خوشیها مثل دو دوست در کنار هم بودیم. ایشان مثل یک دوست و معلم برای من بود.»
در آستانه شهادت
از ۹ اسفند که جنگ آغاز شد، شهید هاشمی تقریباً دائماً در محل کارش بود و فقط یک یا دو بار سری به خانواده زد. آن روزها ماه رمضان بود و خانوادهها بعد از افطار به تجمعات میرفتند. حاجی یک یا دو بار حوالی ۱۰ یا ۱۱ شب به تجمعات پیوست و بعد از سحر به محل کارش بازگشت.
آخرین دیدار آنها در یکی از همین شبهای تجمع بود که دخترشان آخرین عکس مشترک را از آنها گرفت. همان شب یکی از مسئولان حرفهایی درباره عذرخواهی از سران کشورهای منطقه زده بود که فضا را متشنج کرده بود. گوینده مراسم که از آشنایان شهید بود، حرفهای تندی زد و حاج علی به او گفت: «چرا این حرفها را زدی؟ الان وقت ایجاد دو دستگی نیست. الان زمانی است که باید اتحاد داشته باشیم.»
شهید هاشمی کلاً روی بحث اتحاد تأکید زیادی داشت و به همین دلیل، از هر طیفی برای تشییع پیکرش آمده بود.
صبح روز یکشنبه ۱۷ اسفند، حال شهید خوب نبود و از سردرد و لرز میگفت. بعد از سحری کمی استراحت کرد و برای رفتن به محل کار آماده شد. همسرش میگوید: «حاجی آمد و خداحافظی کرد. من هم ایشان را بدرقه کردم. شهید، چون مسئولیتهایی داشت همیشه با خودش سلاح داشت. همانطور که از پلهها میرفت گفتم اگر فردا شب آمدی زودتر بیا. گفت اگر توانستم میآیم. بعد رفت و این آخرین دیدار ما بود.»
لحظه شهادت
صبح همان روز، حوالی ساعت ۹ یا ۹:۳۰، سپاه اصفهان بمباران شد. شهید هاشمی از قبل ساختمان ستاد را تخلیه کرده بود، اما دشمن ابتدا ساختمان فرماندهی و ستاد را هدف قرار داد. یکی از همرزمانش روایت میکند که آن لحظه حاجی آستینش را بالا زده بود تا تجدید وضو کند و به دوستش گفت: «دیدی چطور زدند.» سپس یادش آمد که دو سه نفر از نیروها در ساختمان ستاد هستند و سریع به آن سمت رفت تا همکارانش را نجات دهد.
او از دری کوچک عبور کرد و یکی از مجروحین را پیدا کرد. به همراه دوستش، مجروح را روی برانکارد گذاشتند تا به محل امن منتقل کنند. در همین لحظه حمله دوم صورت گرفت. حاجی یک سر برانکارد را گرفته بود و دوستش سمت دیگر را. در انفجار، شهید هاشمی و یکی از دوستانش به شهادت رسیدند و آن مجروح زنده ماند. به گفته همرزمان، شهید هاشمی یک فرمانده پشتمیز نبود؛ خودش پیشرو بود و در هر مأموریتی اول از همه پیش قدم میشد. سردار فدا، فرمانده سپاه اصفهان نیز در پیامی او را «فرمانده پیشرو» توصیف کرده بود.
پیوندی با شهید همت
زهرا عابدینی (همسر شهید) در پایان، روایت تأثیرگذاری از پیوند معنوی همسرش با شهید همت بیان میکند. او در دوران دانشجویی، شهید همت را به عنوان «دوست آسمانی» انتخاب کرده بود و حتی عکس او را در اتاق عروس زده بود. از شهید همت کلیپی مانده که میگوید: «همه کارهای ما باید برای رضای خدا باشد. حرف میزنیم برای خدا باشد، راه میرویم برای خدا باشد.»
بعد از شهادت حاج علی، کلیپی از او دید که انگار همان حرفهای شهید همت را تکرار میکند: «همه کارتان به خاطر رضای خدا باشد. راه میروید برای خدا باشد. حرف میزنید برای خدا باشد. میخندید برای خدا باشد. اخم کردید برای خدا باشد. اگر این کار را کردیم، کارمان ماندگار میشود. غیر از این باشد هیچ فایدهای ندارد.»
و روز شهادت حاج علی، درست در سالروز شهادت حاج همت، ۱۷ اسفند بود؛ پیوندی که نشان میدهد راه این دو شهید، یکی بود و مقصدشان نیز یکی.

















