دوشنبه 23 شهريور 1405 , 13:26




گفت و گو با همسر شهید «پرویز باقری»؛
شیرزنی که بیرق ایستادگی را بر دوش کشید و چرخ روزگار را با غیرت چرخاند

این بانوان، خود را ادامهدهنده راه شهدا میدانند و تربیت فرزندان در مسیر ایمان، دانش و خدمت به دین و میهن را بزرگترین رسالت و پاداش شهید میدانند. همسر شهید والامقام «پرویز باقری» یکی از همان شیرزنانی است که با ایمانی پولادین سکان کشتی زندگی را در تلاطم روزگار به دست گرفت.
عطر بلوطهای زادگاه در خاطرم زنده است
دوران کودکی در دامان طبیعت بکر و در میان خانوادهای پرجمعیت و باصفا، نخستین درسهای زندگی، کار و قناعت را به دختران ایلیاتی میآموخت؛ روزهایی سرشار از صفا و برکت که پایه و اساس روحیه مقاوم آنان در سالهای بعد شد.
بانو لیلا شریفی با اشاره به دوران کودکی و اصالت خانوادگی خود اظهار داشت:
«من متولد سال ۱۳۴۰ در روستای باصفای جانجان از توابع آسمانآباد چرداول هستم. ثمره پیوند پدرم فتاح و مادرم گلپسند، خانوادهای پربرکت و گرم با هفت خواهر و سه برادر بود.»
با نبض زمین و طراوت کوچ روزگار میگذراندیم
سبک زندگی عشایری و کارِ دوشادوش در دامنههای سرسبز زاگرس، فرهنگ سختکوشی و پیوند ناگسستنی با خاک وطن را در جان فرزندان این دیار مینشاند.
همسر شهید والامقام با مرور خاطرات کوچ و زندگی ایلیاتی یادآور شد:
«زندگی ما از طریق دامداری و کشاورزی میگذشت و همگام با نبض طبیعت جریان داشت. با فرارسیدن بهار و تابستان، بار و بنه را میبستیم و راهی دامنههای کوهستان میشدیم؛ روزهایی دلنشین که زیر سایه خنک و امن سیاهچادرهای عشایری سپری میشد و با آغاز زمستان نیز دوباره به آغوش خانههای گلی و سنگی روستا بازمیگشتیم تا از سوز سرمای کوه در امان بمانیم.»
جشن پیوندمان در ایل برگزار شد
سادگی، پاکی و اصالت، زیباترین شاخصه پیوندهای زناشویی در دیار ایلام بود؛ آغاز زندگی مشترکی که بر پایه مهر و غیرت بنا نهاده شد.
شریفی با اشاره به مراسم ازدواجش در سال ۱۳۵۳ اذعان داشت:
«در نهایت سادگی و پاکی، نامزدی من و پرویز با یک حلقه انگشتر ساده آغاز شد. سال ۱۳۵۳ جشن عروسیمان با شکوهِ آیینهای ایلیاتی برگزار گردید؛ مراسم عروسکشان با اسبهای چالاک، مسابقه سوارکاری جوانان و هلهله شادمانی در دشتهای چرداول برپا شد. هرچند خانه پدری ما در همان روستا و به فاصله چند قدم از هم قرار داشت، اما من از همان روز نخست، با تمام وجود به مردی دل بستم که مرام، شجاعت و غیرتش زبانزد عام و خاص بود.»
سایه سنگین مسئولیت بر شانههای همسرم نشست
از دست رفتن بزرگترِ خانواده در همان سالهای آغازین زندگی مشترک، آزمونی دشوار برای سنجش عیار غیرت و فداکاری بود؛ آزمونی که شهید باقری با سربلندی از دل آن برآمد و تکیهگاه خانواده شد.
بانو لیلا شریفی با اشاره به ساختار خانواده همسرش و فقدان زودهنگام پدرشوهرش بیان کرد:
«پرویز فرزند مرحوم اسماعیل باقری و والیه شریفی بود و در خانوادهای باصفا و پرجمعیت در کنار پنج خواهر (کبری، نصرت، فرنگیس، مرضیه و شمسی) و دو برادر به نامهای قباد و احمد پرورش یافت. هنوز مدت زیادی از آغاز پیوند مشترکمان نگذشته بود که دست تقدیر سایه پدرشوهرم را از سرمان کم کرد. با این اتفاق، بار سنگین سرپرستی مادرشوهر و چهار خواهر و برادر مجردش یکباره بر دوش پرویز افتاد؛ از تأمین مخارج روزمره و اداره خانه گرفته تا رسیدگی به تحصیل و فرستادن بچهها به مدرسه.»
چرخ معیشت را با دسترنج حلال میچرخاندیم
تلاش خستگیناپذیر و تن ندادن به بیکاری، خصلت بارز مردان غیرتمند زاگرس بود؛ مردانی که برای کسب روزی حلال، از آهنگری و کارگری گرفته تا هجرت به دوردستها را به جان میخریدند.
همسر شهید والامقام با تشریح تلاشهای شبانهروزی پرویز و برادرش تصریح نمود:
«خانههای ما و برادرشوهرم احمد (شهید) دیوار به دیوار هم و سفره و رزقمان یکی بود. این دو برادر با یک تراکتور شریکی روی زمینهای مردم کار میکردند؛ احمد آقا با تراکتور کشاورزی میکرد و پرویز هم با مهارتش در جوشکاری و کار با آهنآلات، روزگار میگذراند. در کنار اینها به دامداری و زراعت خانوادگی هم مشغول بودیم و هر زمان که مخارج سنگینتر میشد، همسرم بدون کوچکترین تردیدی برای کارگری راهی دیار غربت میشد؛ از گرمای قشم گرفته تا سرمای خیابانهای تهران تا روزی پاک به خانه بیاورد. پرویز حتی با همان دسترنج حلالش، آستین همت بالا زد و بانی ازدواج برادرش قباد شد.»
پایبندِ خاک روستا شدیم
افزایش مسئولیتهای خانوادگی و تولد فرزندان، سرآغاز فصلی نوین در شیوه زندگی این زوج صبور بود؛ فصلی که در آن کوچ عشایری جای خود را به سکونت دائم و ثبات در روستا داد.
شریفی در پایان این بخش از خاطرات خود یادآور شد:
«سال ۱۳۵۴ خداوند نخستین فرزندمان، دخترم فریبا را به ما عطا کرد. پس از تولد فرزند دوم، با توجه به بار سنگین کارها، سرپرستی خانواده و مشغلههای فراوان، دیگر امکان و توان کوچ مداوم و ییلاق و قشلاق برایمان نمانده بود؛ بنابراین گوسفندان را فروختیم، رسم کوچنشینی را رها کردیم و برای همیشه در روستایمان ماندگار شدیم تا جبهه تازهای از زندگی را اداره کنیم.»
بیرق مبارزه را در پایتخت برافراشت
روزهای پرالتهاب منتهی به بهمن ۱۳۵۷، تجلیگاه غیرت دینی و انقلابی جوانانی بود که از دورافتادهترین روستاهای زاگرس، خود را به کانون مبارزات ضدطاغوت در پایتخت میرساندند تا سهمی در پیروزی نهضت امام خمینی (ره) داشته باشند.
بانو لیلا شریفی با اشاره به حضور فعال همسرش در تظاهرات ضد ستمشاهی خاطرنشان ساخت:
«پرویز سری پرشور برای حقطلبی و مبارزه داشت. در همان روزهای منتهی به پیروزی انقلاب، دوشادوش دوست و همرزم دیرینهاش، جانباز سرافراز مرحوم «حسینعلی» (که سالها بعد غریبانه بر اثر ابتلا به کرونا پر کشید)، راهی تهران شدند و در تظاهرات و راهپیماییهای ضد رژیم ستمشاهی پا به پای مردم ایستادگی کردند و تا طلیعه پیروزی کامل نهضت، در پایتخت ماندند و سپس با افتخار به دیارمان بازگشتند.»

لباس رزم چریکی را بر تن کرد
آغاز تجاوز رژیم بعث به مرزهای خاکی و اعتقادی ایران اسلامی، جوانان غیور ایلامی را بیدرنگ به خطوط مقدم نبرد کشاند تا با تمام وجود از وجب به وجب این خاک مقدس حراست کنند.
وی با اشاره به هفت سال حضور مستمر و بیوقفه شهید در جبههها تصریح کرد:
«با شروع هجوم دشمن بعثی به خاک پاک میهن، پرویز دیگر تاب ماندن در خانه را نداشت. لباس چریکهای غیور ایلیاتی را بر تن کرد و از همان نخستین روزهای جنگ، در سختترین خطوط دفاعی از مهران و میمک گرفته تا صالحآباد با شجاعت تمام جنگید. پس از گذشت چند ماه، مسیر خدمتش را به سمت ارتفاعات و محورهای عملیاتی گیلانغرب تغییر داد و در مجموع، هفت سال تمام از عمر باارزش و جوانیاش را مخلصانه وقف جهاد و پاسداری از مرزهای اسلام کرد.»
جوانان روستا را، چون جان شیرین در سنگرها حفظ میکرد
محبوبیت و اعتبار اجتماعی پرویز باقری در میان اهالی منطقه به حدی بود که خانوادهها با خیالی آسوده و تکیه بر مردانگی او، جگرگوشههای خود را راهی جبهههای حق علیه باطل میکردند.
شریفی با یادآوری نفوذ کلام و جایگاه شهید در میان مردم روستا تأکید نمود:
«پرویز در میان اهالی آسمانآباد و بهویژه جوانان روستای جانجان، ابهت، احترام و محبوبیتی کمنظیر داشت. اخلاق نیکو و دلسوزیاش چنان بود که وقتی نوجوانان و جوانان روستا عازم خطوط مقدم میشدند، پدران و مادران با اطمینان دست فرزندانشان را در دست پرویز میگذاشتند و میگفتند: پرویز جان! جوانمان را اول به خدا و بعد به تو میسپاریم. او نیز در خطوط آتش و زیر باران گلوله، چون برادری بزرگتر و پدری مهربان، مراقب تکتک آنها بود.»
خانه را به سنگرِ پشتیبانی خط مقدم بدل کردم
جهاد در مرام همسران شهدا، فراتر از بدرقهکردن مردان خانه بود؛ آنان در پشت جبهه، خانهها را به کارگاههای پویای ایثار و پشتیبانی از رزمندگان بدل کرده بودند.
وی در ادامه تشریح کرد:
«جنگ برای ما در پشت خط نبرد هم با همان حرارت جریان داشت. خانه ما رسماً به یک پایگاه پشتیبانی تبدیل شده بود؛ روزها ساعتها پای تنور محلی میایستادم و نان گرم میپختم، بوقلمون و ماکیان پرورش میدادم و برای رزمندگان به خط مقدم میفرستادم. پرویز هم هر بار که به مرخصی میآمد، روستا به روستای چرداول و آسمانآباد را پیاده و سواره زیر پا میگذاشت؛ هم کمکها و نذورات مردمی را گردآوری میکرد و هم با کلام پرشور و روحیه حماسیاش جوانان غیور را جذب جبهه میساخت.»
عهد خونینی که با پرواز دو برادر جاودانه شد
پایمردی تا آخرین قطره خون، عهدی بود که رزمندگان با امام و امت بستند؛ عهدی که با شهادت همزمان دو برادر، فصلی عاشورایی در تاریخ این خانواده رقم زد.
بانو شریفی در پایان این بخش، با صدایی آمیخته به بغض و غرور یادآور شد:
«پرویز رفت تا تا آخرین نفس پای عهدش بایستد؛ عهدی که سرانجام با پیوند سرخ خون او و برادر عزیزش احمد در یک روز تاریخی و ماندگار به اوج کمال رسید. روزی تلخ و در عین حال شکوهمند که سجاد شیرخوارهام تنها دو یا سه ماه داشت و فاطمهام تازه تاتیتاتی میکرد و تنها یک سال و نیم از بهار زندگیاش گذشته بود…»
خاکریزهای غرب و جنوب، گواه شجاعت همسرم بود
حضور در آوردگاههای سرنوشتساز هشت سال دفاع مقدس، از قلههای مهآلود غرب تا نخلستانها و آبهای نیلگون جنوب، نشان از عزم پولادین رزمندهای داشت که جان خویش را سپر بلای وطن کرده بود.
بانو لیلا شریفی، همسر شهید سرافراز پرویز باقری، با اشاره به دامنهی گستردهی حضور جهادی همسرش در جبههها بیان داشت:
«پرویز دیگر آن مردِ روزهای آرامِ روستا نبود؛ گویی بال درآورده بود و هر جا بوی خطر و جهاد میآمد، شتابان خود را به آنجا میرساند. در هر عملیاتی که نامش لرزه بر اندام دشمن بعثی میانداخت، ردی از پایمردی و غیرت او به چشم میخورد؛ از صخرههای سرسخت بازیدراز و ارتفاعات میمک و دشتهای مهران گرفته تا مناطق کوهستانی کردستان، خونینشهرِ خرمشهر، شبهجزیره فاو و حماسهی بزرگ والفجر ۸. هر زمان که از سر دلسوزی و نگرانی به او میگفتیم: پرویز جان! دیگر بس است، اینهمه به خط نرو، جبهه پر از خطر است و شهید میشوی، تنها لبخندی پر از آرامش میزد و زمزمه میکرد: شهادت که خریدنی نیست، سعادت میخواهد و من هنوز لایق این سعادت نشدهام.»
مرگ در بستر را ننگ میدانست و مشوق رزم فرزندانش بود
نقش ایمان و غیرت پدران در تقویت روحیه سلحشوری رزمندگان، از جلوههای ماندگار فرهنگ ایثار است؛ والدینی که مرگ در راه خدا را والاترین افتخار خانوادگی میدانستند.
وی با یادآوری تضاد میان بیتابی مادرانه و صلابتِ کوهآسای پدر خانواده تصریح کرد:
«خانه ما در آن روزها میدان تجلی دو حس متفاوت بود؛ از یکسو بیتابی و نگرانیهای مادرشوهرم که با دلی لرزان و چشمانی نگران میگفت: نروید! چرا هر دو برادر با هم عازم میشوید؟ اگر خداینکرده هر دو شهید شوید، من چگونه این داغ را تاب بیاورم؟ و از سوی دیگر، صلابت و بصیرت شگفتانگیز پدرشوهرم که مثل کوه میایستاد و با باوری عمیق میگفت: چه اشکالی دارد؟ بگذارید بروند. اگر در کنج خانه بمانند و با یک تب و بیماری بمیرند، چه عزتی دارد؟ بگذارید در میدان نبرد و در راه دفاع از دین، شرف، خاک و ناموس اسلام به شهادت برسند تا نامشان در تاریخ برای نسلهای آینده مانا و پرافتخار بماند.»
آرزو داشت حتی با واکس زدن کفش رزمندگان خادم جبههها باشد
اشتیاق به خدمت در جبهههای نبرد چنان در دل و جان پیر و جوان این دیار ریشه دوانده بود که محاسنسپیدان ایل نیز برای خاکساری در مسیر رزمندگان سر از پا نمیشناختند.
همسر شهید والامقام در پایان این بخش با اشاره به روحیه کمنظیر پدرشوهرش اذعان داشت:
«پدرشوهرم آنچنان به راه حق و جهاد رزمندگان ایمان داشت که حتی کهولت سن و سپیدی موهایش را بهانه میکرد تا سهمی در این میدان مقدس داشته باشد. به یاد دارم یکبار با حسرتی زلال به پسرانش التماس کرد و گفت: بچهها! شما را به خدا قسم میدهم من را هم با خودتان به خط مقدم ببرید. شاید خیال میکنید پیر شدهام و توان رزم ندارم، اما اینقدر توان دارم که در سنگرها بنشینم و پوتینهای رزمندگان اسلام را واکس بزنم! اما پرویز با همان لبخند مهربان و نگاه قدرشناسانهاش دست پدر را میبوسید و میگفت: نه بابا جان! شما در خانه بمانید و تکیهگاه زن و بچههای ما باشید؛ همین که پشت جبهه سایهتان بالای سر خانواده باشد، بزرگترین کمک و جهاد است.»
جهاد در خط مقدم، مجالی برای روزمرگی باقی نگذاشته بود
حضور مستمر و خستگیناپذیر در جبهههای نبرد حق علیه باطل، چنان رزمندگان را شیفته دفاع از حریم وطن کرده بود که حتی زیباترین لحظات خانوادگی را در سایه ایثار و فداکاری میدیدند.
همسر شهید والامقام با مرور خاطرات دوران جهاد و نامگذاری فرزندان تصریح کرد:
«حضور مداوم و بیوقفه پرویز در خطوط آتش و عملیاتهای پیدرپی مجالی برای پرداختن به امور معمول خانه برایش باقی نمیگذاشت؛ بهطوریکه حتی فرصت انتخاب نام برای فرزندان را هم پیدا نمیکرد. نامگذاری تقریباً تمام بچهها را خودم یا پدرم انجام میدادیم. تنها استثنا در این میان، فرزند کوچکم سجاد بود؛ روزی که سجاد به دنیا آمد، پرویز تازه از جبهههای جنوب به مرخصی برگشته بود و با شادیِ تمام، خودش نام زیبای سجاد را برای این طفل نورسیده برگزید.»
تنگاب، قتلگاهِ عاشوراییِ جوانان روستا شد
سالهای پایانی جنگ تحمیلی و منطقه عملیاتی «تنگاب»، آوردگاهی سرنوشتساز و خونین بود که در آن، غیرت رزمندگان ایل چرداول در برابر ترفندها و محاصره سنگین بعثیها به اوج تجلی و ایثار رسید.
بانو لیلا شریفی، همسر شهید سرافراز پرویز باقری، با اشاره به استمرار حضور همسرش در خطوط نبرد اظهار داشت:
«پرویز لحظهای از میدان جهاد فاصله نگرفت. ردپای حماسهآفرینیهای او از جبهههای جنوب تا ارتفاعات سرسخت بازیدراز امتداد یافت تا اینکه در واپسین سالهای دفاع مقدس، سال ۱۳۶۶ او را به محور عملیاتی تنگاب کشاند؛ منطقهای که تنها سه یا چهار روز پیش از وقوع حادثه، پرویز از مأموریتی در گیلانغرب به آنجا بازگشته بود تا در کنار دیگر همرزمانش سنگر بگیرد.»
تهدید پشت بیسیمها ایمان و ارادهشان را نشکست
تنگتر شدن حلقه محاصره و شنود مکالمات توسط دشمن بعثی، رزمندگان را در آزمونی سخت از جنس عاشورا قرار داد؛ جایی که شجاعت و هوشیاری تا آخرین فشنگ معنا پیدا میکرد.
وی با تشریح موقعیت خطیر و مقاومت مظلومانه رزمندگان تصریح کرد:
«سرنوشت روستای ما با صخرههای تنگاب گره خورد؛ در همان حماسه خونین، روستای ما نُه تن از غیورترین فرزندانش را تقدیم اسلام و میهن کرد. پرویز و برادرش احمد، دوشادوش یکدیگر در کانون آتش میجنگیدند و همزمان چند تن از رزمندگان فامیل ازجمله اسکندر، علیجان، آوختی و عباس باقری به اسارت دشمن درآمدند. دشمن با رخنه و محاصره، حتی از پشت بیسیم خطونشان میکشید و با وقاحت فریاد میزد: کوتاه بیایید و تسلیم شوید، وگرنه سرهایتان را برای مادرتان میفرستیم! اما این تهدیدهای زبونانه ذرهای در اراده پولادین پرویز و یارانش خلل ایجاد نکرد.»
پای کار خانه ایستادیم تا جبهه خالی نماند
شیرزنان پشت جبهه در غیاب همسران رزمندهشان، بار سنگینترین کارهای طاقتفرسای زندگی روستایی و کشاورزی را به دوش میکشیدند تا مردانشان با خیالی آسوده در خطوط مقدم بجنگند.
بانو شریفی با مرور وقایع روز هفتم آذرماه سال ۱۳۶۶ بیان داشت:
«هفتم آذرماه ۱۳۶۶ با سرمایی استخوانسوز و برفی سنگین فرا رسید؛ روزی که سرنوشت زندگی ما را برای همیشه دگرگون ساخت. ما در آن ساعات، از نبرد خونین تنگاب هیچ خبری نداشتیم. خانهمان خالی بود، چراکه من و جاریام، زهرا خانم (همسر شهید احمد)، برای جمعآوری هیزم با قاطر و تراکتور راهی ارتفاعات کوهستان شده بودیم. در نبود مردانمان، مانند یک مرد کار میکردیم و تمام بار اداره خانه و دامها را به دوش میکشیدیم تا جبهه خالی نماند و همسرانمان دغدغهای نداشته باشند.»
نگاههای سنگین و بغضآلود اهالی خبر از فاجعه میداد
سکوت حزنانگیز اهالی روستا و نگاههای پر از اندوه، گویاترین راوی داغی جانکاه بود که پیش از رسیدن خبر رسمی، دلهای صبور همسران رزمندگان را به لرزه درمیآورد.
وی با اشاره به لحظه بازگشت به روستا اذعان داشت:
«وقتی بار هیزم را بستیم و از کوه به سمت آبادی سرازیر شدیم، سنگینی و تعجب نگاههای اهالی روستا را روی شانههایمان حس کردیم. به مروت خانم گفتم: نگاه کن، چرا مردم اینگونه خیره و غریب به ما نگاه میکنند؟ مگر تا به حال ندیدهاند برای سوخت زمستان هیزم بیاوریم؟ او هم با چشمانی نگران گفت: راست میگویی لیلا، نگاههایشان اصلاً عادی نیست و بوی غم میدهد. غافل از اینکه در همان لحظات، خبر شهادت همسرانمان در کوچه و خیابانهای روستا پیچیده بود.»
شیونهای جانسوز در خانه با خبر شهادت «احمد» آغاز شد
ورود پیکر شهدای حماسه تنگاب به روستای جانجان، آغازی بر تلخترین روزهای تاریخ این دیار بود؛ روزی که غبار غم بر چهره اهالی نشست و شیون مادران و همسران داغدار در کوهستان پیچید.
بانو لیلا شریفی، همسر شهید سرافراز پرویز باقری، از لحظه ورود به خانه و دریافت نخستین خبر شهادت روایت میکند:
«وقتی از کوه برگشتیم و به خانه رسیدیم، هنوز غبار خستگی هیزمکشی بر تنمان بود. با عجله طفل شیرخوارم را در آغوش گرفتم تا آرامَش کنم و به او شیر بدهم که ناگهان همهمهای در حیاط پیچید. چند تن از مردان و ریشسفیدان روستا با چشمانی اشکبار و چهرههایی که از شدت اندوه گویی از سنگ تراشیده شده بود، پا به حیاط گذاشتند. خبر، مثل آوار بر سرمان فرود آمد: “احمد به شهادت رسیده است… برادر دیگر شوهرم را که از جبهه بازگشته بود، مردم برای حفظ جان و آرامشش در جایی نگه داشته بودند تا مبادا تاب این داغ سنگین را نیاورد.»
پیمان برادری با شهادت همزمان به حقیقت پیوست
پیوند قلبی میان دو برادر رزمنده چنان ناگسستنی و عمیق بود که حتی طاقت دوری از یکدیگر را در معرکه نبرد و پرواز به سوی معبود نداشتند.
وی با اشاره به رؤیای صادقه شهید احمد باقری و پیوند روحی دو برادر بیان داشت:
«در آن لحظات جانکاه، آنچنان غرق در شیون و ناله برای احمد بودیم که کمتر کسی از سرنوشت پرویز سخن میگفت؛ آن روز روستای ما نُه شهید همزمان تقدیم کرده بود و کل آبادی میسوخت. احمد همیشه به پرویز میگفت: داداش، من یک لحظه هم طاقت دیدن داغ یا شهادت تو را ندارم؛ اگر قرار است به شهادت برسیم، باید با هم و در یک روز برویم. احمد حتی چندی قبل از حادثه در خواب دیده بود که جمعی از روحانیون و معتمدین با بیرق سیاه به خانه آمدهاند و خبر شهادت پرویز را آوردهاند. صبح آن روز با چشمانی گریان و هراسان در حیاط قدم میزد و میگفت: “پرویز جان! جان خودم و بچههایم فدای یک تار مویت… و سرانجام تقدیر الهی نیز همانگونه شد که در دل آرزو داشت.»
سه روز چشمانتظاری با امیدِ زنده ماندن «اسیر» گذشت
پس از تشییع و خاکسپاری غریبانه شهید احمد، روزنهای از امید در قلب خانواده روشن بود که شاید پرویز در دست دشمن اسیر شده و روزی بازخواهد گشت؛ امیدی که به روزهای پرالتهاب انتظار بدل شد.
همسر شهید والامقام در ادامه با یادآوری روزهای بیم و امید اذعان داشت:
«پیکر پاک احمد را با دلی سوخته به خاک سپردیم. در میان اشک و شیونها، تنها دلخوشی و امیدمان این بود که میگفتند: پرویز در منطقه دیده نشده، احتمالاً اسیر شده است… او برمیگردد. هر روز با همین امید زنده به سر مزار احمد میرفتیم و دعا میکردیم خبر سلامتی و اسارت پرویز برسد. اما سه روز بعد، پرده از حقیقتی تلخ و هولناک برداشته شد.»
سیمهای خاردار گواه مظلومیت و شکنجههای بیرحمانه بعثیها شد
پیکر شهید پرویز باقری سندی زنده و سرخ از جنایات دژخیمان بعثی و سازمان منافقین در شکنجه وحشیانه اسرای مظلوم ایرانی در خطوط مقدم بود.
شریفی با بغضی فروخورده از افشای نحوه شهادت همسرش سخن گفت:
«رادیوی خائن منافقین با وقاحت تمام خبر شهادت پرویز را پخش کرد و رویاهایمان را در هم شکست. همرزمان و شاهدان عینی بعدها برایمان گفتند که دشمن بعثی او را مجروح و اسیر کرده بود و به دلیل عدم تسلیم و ایستادگی شجاعانهاش، او را به بدترین شکل ممکن زیر شکنجههای وحشیانه قرار دادند؛ پیکر مطهرش را به سیمهای خاردار بسته بودند و همین کینهتوزی سبب شد تا جسم بیجان و مطهرش با تأخیر به دست نیروهای خودی برسد.»
دو پرستوی خونینبال در کنار یکدیگر آرام گرفتند
پایانِ مأموریت زمینی و وصال بهشتی؛ با رسیدن پیکر مطهر شهید پرویز باقری، داغ دو برادر در تاریخ پایداری استان ایلام جاودانه شد.
بانو لیلا شریفی در پایان این روایتِ حماسی و افتخارآفرین تصریح کرد:
«سرانجام سه روز پس از شنیدن خبر، با پیگیریهای مداوم سرهنگ شیرازی و آشنایان، پیکر درهمشکسته و آغشته به خون پرویز را از کرمانشاه به روستا آوردند. ما که تا صبح آن روز به امید بازگشت یک اسیر زنده ناله میکردیم، اینبار در برابر تابوتِ شکنجهشده و گلگون یاری ایستادیم که تا آخرین نفس بر سر عهد و پیمانش با ولایت و خاک وطن ماند. دقیقاً سه روز پس از خاکسپاری احمد، پیکر مطهر پرویز را در کنار برادر شهیدش در آغوش خاک سپردیم تا قصهی این دو برادرِ عاشق و شجاع ایل، برای همیشه در حافظه تاریخی دیار لاله خیز ایلام زنده و جاودان بماند.»
سازِ سوزناکِ «چَمَر» در کوهستان چرداول طنینانداز شد
تشییع همزمان پیکر برادران شهید در روستای جانجان، آیینی از جنس حماسههای اصیل ایلیاتی بود که در آن سوز ساز و دهل چمری با غرش کوههای زاگرس پیوند خورد.
بانو لیلا شریفی، همسر شهید سرافراز پرویز باقری، با بازخوانی روزهای حزنانگیز پس از شهادت اظهار داشت:
«روستای جانجان غرق در ماتم و اشک شده بود. در همان واقعه تلخ تنگاب، علاوه بر پرویز و احمد، پیکرهای مطهر دو برادر همرزم دیگر، یعنی شهید غلامحسین و شهید نظر را نیز با هم به روستا آوردند؛ گویی در آن روز خونین، تقدیر چنین رقم خورده بود که خاک دیارمان از ایثار و خونِ برادران سیراب شود. آیین تشییع و خاکسپاری با حضور پرشور مردم برگزار شد و به رسم دیرین و اصیل ایل، سه شبانهروز مراسم سنتی و باشکوه “چَمَر” برپا کردند و مردان و زنان غیور با سوز دل بر سر و سینه میزدند.»
مکتب حسینی مانع از انتقامجویی در برابر اسیران شد
اوج عظمت روحی و انسانی خانوادههای معظم شهدا در رفتاری متجلی شد که کرامت و سیره ائمه اطهار (ع) را حتی در مواجهه با دشمنان کینهتوز به نمایش گذاشت.
همسر شهید والامقام در پایان این بخش از خاطرات با افتخار و مناعت طبع تصریح کرد:
«مدتی از شهادت مظلومانه پرویز گذشته بود که روزی همرزمان غیورش در سپاه پاسداران، تعدادی از اسرای عراقی و منافقین را که در عملیات ضربتی به اسارت درآورده بودند، به درب خانهمان آوردند. آمدند و با افتخار و ارادت گفتند: ما به مواضع دشمن تک زدیم، خط را در هم شکستیم و انتقام خون پاک شهید پرویز و نیروهای مظلومش را گرفتیم. اما ما با وجود کوهی از داغ و غمی سنگین که در سینه داشتیم، با دیدن چهرههای بیپناه اسرا، مرام ایمانی، انسانیت و آموزههای زینبیمان اجازه نداد که حتی کلامی تلخ، تند یا آزاردهنده بر زبان جاری کنیم؛ چراکه سیره شهیدان، مکتب ادب، فتوت و کرامت بود.»
دو شیرزن، سنگِ صبورِ روزگارِ سختِ یتیمی شدند
شهادت همزمان دو برادر، آغازگر فصلی نو و پر از آزمونهای طاقتفرسا برای همسران جوانی بود که رسالت زینبیِ حفظ کانون خانواده و تربیت یادگاران شهدا را در اوج محرومیت به دوش کشیدند.
بانو لیلا شریفی، همسر شهید والامقام پرویز باقری، با مرور روزهای سخت پس از عروج همسرش اظهار داشت:
«پس از پرواز آسمانی پرویز و احمد، آوار سنگین دنیا بر دوش من و جاریام، زهرا شریفی، فرود آمد. ما ماندیم و کاروانی از کودکان قد و نیمقد، مستمری بسیار ناچیز و مشتی زمینِ کشاورزی دیم. در آن گرداب تنهایی و سختی، من و زهرا فراتر از دو جاری، به معنای واقعی کلمه خواهر، غمخوار و تکیهگاه محکم یکدیگر شدیم. دست در دست هم گذاشتیم و پیمان بستیم که با تمام توان جای خالی پدرانشان را پر کنیم. برای سرپا نگه داشتن چراغ آن دو خانه، ما نه فقط کار، بلکه در خط مقدمی دیگر شبانهروز جنگیدیم.»
پای عهد با شهیدان ماندیم و جوانی را وقف فرزندان کردیم
وفاداری به آرمان شهید و پافشاری بر حریم خانه، جلوهای از غیرت و مناعت طبع همسران شهدا بود که در برابر همه زمزمهها و وسوسههای زمانه استوار ایستادند.
وی با اشاره به ایستادگی در برابر پیشنهادهای اطرافیان تصریح کرد:
«با آنکه در اوج جوانی بودیم و از هر گوشه و کناری زمزمه میکردند و میگفتند: سنوسالی ندارید، دوباره ازدواج کنید و پیِ زندگی خودتان بروید، اما گوشهایمان به این حرفها بسته بود. به احترام پیوند مقدسمان با پرویز و احمد و پیمانی که با خون پاکشان بسته بودیم، قاطعانه ایستادیم و گفتیم: تمام هستی و جوانیمان را وقف این امانتها و یتیمان خواهیم کرد تا سربلند و باعزت قد بکشند.»
دستهای تاولزده، نان حلال را بر سفره یتیمان نشاند
کار و تلاش شبانهروزی در مزارع، دامداری و بافندگی، روایت مجاهدت خاموش بانوانی بود که عرق جبین خود را با اشک چشم آمیختند تا عزت یادگاران شاهد حفظ شود.
همسر شهید پرویز باقری با تشریح دشواریهای امرار معاش یادآور شد:
«رویاهای ما در کار سنگین خلاصه میشد؛ از سپیده صبح و بانگ خروس تا سیاهی شب در بیابان و میان دامها عرق میریختیم. دوشادوش مروت به پرورش گاو، گوسفند، طیور و بوقلمون مشغول بودیم و شبها پای دارهای قالی و گلیم مینشستیم تا گرهبهگره کمکخرجی برای اهل خانه ببافیم. روی زمینها نخود و عدس میکاشتیم، با دستهایی خسته و تاولزده علفهای هرز را وجین میکردیم و در فصل درو، خوشههای گندم را با مشقت به آسیاب میبردیم تا آرد نان شب بچهها مهیا شود. زمستانهای روستای جانجان یخبندان و استخوانسوز بود؛ تمام سهمیه نفت ما ماهی سه حلب بیشتر نبود که آنها را کشانکشان میآوردیم و در تانکر پسانداز میکردیم تا کودکان در سوز سرما نلرزند. اگر یاری و دست غیبی خداوند نبود، هیچ قامتی تاب تحمل این بار سنگین را نداشت.»
سر مزار پدر با زبان پاک کودکی نجوا میکردند
معصومیت و پاکی کودکان شهدا در درک مفهوم ایثار و جایگاه مزار پدرانشان، تصاویری سرشار از حزن و امید را در آرامستان روستا رقم میزد.
شریفی با بغضی مادرانه از مظلومیت فرزندان خردسال گفت:
«بچهها هنوز آنقدر کوچک و بیپناه بودند که حقیقت تلخ شهادت را باور نداشتند. وقتی دستهای کوچکشان را میگرفتیم و بر سر مزار آن دو برادر میبردیم، با همان صفا و شیرینزبانی کودکانهشان با یکدیگر رقابت میکردند و با غرور میگفتند: قبر بابای من بزرگتر، قشنگتر و بالاتر است! قلب ما از تماشای این مظلومیت آتش میگرفت و کباب میشد، اما بغض خود را فرومیخوردیم و لبخند میزدیم تا مبادا غبار غم بر چهرههای معصومشان بنشیند.»
زیر چادرهای «کوه زرشک» در برابر موج هجوم ایستادگی کردیم
هجوم دوباره دشمن بعثی و گروهک منافقین در واپسین ماههای جنگ، رنج مضاعفی بود که آوارگی و هراس را بار دیگر بر دوش خانوادههای داغدار تحمیل کرد.
وی در پایان این بخش از خاطرات خود با اشاره به وقایع سال ۱۳۶۷ خاطرنشان ساخت:
«هنوز سیاهپوشِ داغِ جانکاه همسرم بودیم و گرد یتیمی از چهره بچهها پاک نشده بود که در تابستان سال ۱۳۶۷، با پیشروی مجدد ارتش بعث و حمله خائنانه منافقین، بار دیگر خانه و کاشانه ناامن شد. دست بچههای خردسال را گرفتیم و به دامنههای صخرهای کوه زرشک در حوالی جانجان پناه بردیم. روزها و هفتهها را در سرمای شب، زیر چادرهای موقت و در میان هراس و اضطراب گذراندیم، اما تسلیم نشدیم تا سرانجام با رشادت رزمندگان اسلام، آتش فتنه خاموش شد و امنیت به آبادی بازگشت.»
پای پیاده در مسیر دانایی گام برداشتند
تربیت علمی و اخلاقی فرزندان شهدا در نبود امکانات آموزشی روستا، جهادی دیگر بود که با همت مادری صبور و اراده پولادین نوباوگان شاهد به ثمر نشست.
بانو لیلا شریفی، همسر شهید والامقام پرویز باقری، با اشاره به دغدغههای تحصیلی فرزندانش اظهار داشت:
«تمام هموغم و دعای شبانهروزی من، تحصیل، تربیت دینی و آینده فرزندانم بود. دوره ابتدایی را در همان روستای خودمان، جانجان، پشت سر گذاشتند؛ اما از آنجا که روستا فاقد مقاطع راهنمایی و دبیرستان بود، بچهها برای آنکه از کاروان علم و دانش عقب نمانند، در سرما و گرما هر روز مسیر سخت و طولانی تا روستای محل تحصیل را با پای پیاده طی میکردند تا درس بخوانند و چراغ امید را در خانه روشن نگه دارند.»
جوانههای دیروز بر بلندای خدمت به میهن ایستادند
خون پاک پدر و رنجهای بیصدای مادر، سرانجام در قامت فرزندانی متعهد، متخصص و خدمتگزار به بار نشست تا یادگاران شهید، افتخارآفرینان دیار ایلام باشند.
وی با شکرگزاری به درگاه الهی از بالندگی فرزندانش یاد کرد و گفت:
«خدای بزرگ را شاکرم که رنجها، دستهای تاولزده و شبزندهداریهایم بیثمر نماند و شکوفایی و سربلندی آن یتیمان را به چشم دیدم. فرزندانم یکی پس از دیگری مدارج عالی علمی را فتح کردند و در سنگرهای گوناگون منشأ خدمت صادقانه به مردم و نظام اسلامی شدند: دختر بزرگم، فریبا، در اداره آموزش و پرورش استان ایلام به تربیت نسل آینده همت گماشت؛ پسرم روحالله، که نامش با تبرک از امام راحل نامگذاری شد، سکان ریاست اداره گاز را به دست گرفت؛ زهرا، مسئولیت خطیر مدیریت مرکز عشایری را عهدهدار شد؛ حاجیمهدی، ردای مقدس عدالت بر تن کرد و به جایگاه قضاوت در دادگاه تجدیدنظر رسید؛ دخترم فاطمه، به ریاست اداره ثبت احوال منصوب شد؛ و پسر کوچکم، سجاد، که هنگام شهادت مظلومانه پدرش تنها طفلی دو یا سه ماهه بود، با تلاش شبانهروزی تحصیلات خود را تا مقطع دکتری تخصصی ادامه داد و امروز در کسوت مسئولیت امور حقوقی پالایشگاه گاز ایلام خدمت میکند و به شکرانه این مسیر، دختر یکی از جانبازان سرافراز دفاع مقدس را به عقد او درآوردم.»
در خلوت عاشقانهی جانجان با یاد شهید روزگار میگذرانم
وفاداری به خاک و خاطرات همسر شهید، آرامشبخش روزهای کهنسالی مادری است که تمام هستی خود را پای پیمان با شهیدان گذاشت.
همسر شهید سرافراز با اشاره به زندگی در زادگاه همسرش بیان داشت:
«امروز تمام پرندههای من بال گشودهاند و در مناصب گوناگون به این مرز و بوم خدمت میکنند، اما من همچنان در همان روستای جانجان، در خلوتِ پر از آرامش خاطرات پرویز و در هوای خاکی که با خون مطهر او و برادرش تطهیر شده، روزگار میگذرانم و با مرور یاد و نامش نفس میکشم.»
وصیتِ صبورانه؛ از زبان زنی که در آتش ایثار برخاست
در پایان این روایتِ حماسی، بانو لیلا شریفی با نگاهی مادرانه و از سرِ تجربهای که با اشک و خون رقم خورده است، پیامی برای تمامی همسران شهدا و آنان که در مسیرِ دشوارِ «حفاظت از یادگاران» گام برمیدارند، دارد.
همسر والامقام شهید پرویز باقری، در سخن پایانی خود به همسران عزیز شهدا توصیه میکند:
«ای همراهان مسیر شهادت،ای زنانی که با رفتن همسران دلاور، به تنهایی سنگر خانه و تربیت فرزندان شدند؛ بدانید که شما تنها همسر نیستید، شما خود، بخشی از حماسه و بخشی از رزم دفاع مقدس هستید. به شما توصیه میکنم: هرگز تسلیم سختیهای روزگار و تنگناهای معیشتی نشوید. شاید دنیا با شما بیمهری کند و مسیر زندگی بدون تکیهگاه مردانه، دشوار و سنگین به نظر برسد، اما بدانید که شما در سایه لطف خداوند و در مسیر امانتهای خدا هستید. فرزندان را به دست ایمان و دانش بسپارید. بزرگترین انتقام از دشمن و بزرگترین پاداش برای شهید، این است که فرزندان او را در قامت متخصصان، دانشمندان و خدمتگزاران صادقِ دین و میهن ببینیم. آنها تنها فرزندان شما نیستند؛ آنها امانتهای خونین آسمان هستند.»

















