شنبه 18 مهر 1405 , 11:08




نجات در ثانیههای آخر
فاش نیوز - به ساعت نگاهی انداختم؛ ۴:۳۰ دقیقه بعدازظهر! احساس کردم موقعیت مناسب است. با بیسیم کمک خواستم. سروان بهرام قانعی، خلبان اف-۱۴، پوشش هوایی صدایم را گرفت. گفت: به پایگاه اطلاع خواهد داد... .
به گزارش ایسنا، یکی از خاطرات خلبان محمداسماعیل امیدی به عزیمت شبانه در روز اول جنگ به دزفول، و شرکت در عملیات ۱۴۰ فروندی از آن پایگاه است. در این عملیات، که پایگاه ناصریه را به شدت بمباران کردند، در همان روز سه پرواز برونمرزی و پشتیبانی نزدیک هوایی روی نیروهای سطحی دشمن، که در حال نزدیک شدن به رود کرخه بودند، انجام داد.
یکی دیگر از خاطرات به یادماندنی او در روز یازدهم مهرماه ۱۳۵۹ اتفاق افتاد. صبح زود به امیدی مأموریت دادند تا در یک دسته دو فروندی، هدفی را در اطراف شهر ناصریه عراق با راکت بزنند. هواپیمای شماره دو در مسیر دچار مشکل میشود و به این دلیل، نیروهای دشمن را در سهراهی سایت دهلران هدف قرار میدهد و او برمیگردد. اسماعیل به تنهایی به سمت هدف ادامه میدهد. جایی که برابر محاسبات باید هدف در آنجا باشد، ارتفاع میگیرد و به سمت آن شیرجه میرود. اما ظاهرا چیزی شبیه گاوداری میبیند و از شلیک کردن به سمت آن منصرف میشود. با این کار پدافند دشمن او را کشف، و به سویش تیراندازی میکند. او در تلاش دوباره مخازن سوخت را پیدا میکند و با تکنیک «پاپ آپ» (گرفتن ارتفاع و شیرجه)، ۷۸ راکت را به سوی آن شلیک میکند و مخازن را به آتش میکشد.
از طرفی، پدافند دشمن، که از وجود او باخبر شده است، دیواری از آتش برایش درست میکند. چند گلوله به هواپیما میخورد، ولی او مسیر را به سمت مرز خودی ادامه میدهد. حوالی عینخوش یک موشک به موتور راست هواپیمایش اصابت میکند و آن را از کار میاندازد. به دلیل سرعت کم، موشک دیگری به موتور چپ صدمه میزند. امیدی بلافاصله روی کانال گارد رادیو (فرکانس اضطراری) وضعیت اضطراری خود را اعلام میکند و همه سعی خود را به کار میبندد تا هواپیما را به پایگاه برساند.
سروان مجید تقوی، که مشغول انجام عملیات دیگری بود، صدای او را میشنود و توصیه میکند تا میتواند از منطقه تحت اشغال دور شده و سپس هواپیما را ترک کند. خلبان هواپیمای گشتزنی اف-۱۴ سروان دشتیزاده نیز، که صدای او را میگیرد، همین توصیه را میکند. عملکرد موتورها به حداقل میرسد و آتش در حال سرایت به نقاط دیگر هواپیما است و دیگر او قادر به کنترل آن نیست. ساعت ۷:۳۰ دقیقه صبح، او بعد از اعلام موقعیت خود (رادیال ۲۸۰ درجه و ۴۷ ناتیکال مایل از پایگاه) هواپیما را با صندلی پران ترک میکند. لحظاتی بیهوش میشود که باز شدن چتر او را به خود میآورد.
یک بررسی اجمالی از منطقه به او نشان میدهد که حدود دو تا سه مایل از جبهه دشمن فاصله دارد. در همین حال حواسش به هواپیما میرود که به سمت جنوب گردش کرده و در حال سقوط است. لحظهای بعد متوجه موقعیت خود میشود که به زمین نزدیک شده و تا میآید وضعیت مناسب فرود به خود بگیرد، با زمین برخورد سختی کرده و از ناحیه کمر صدمه میبیند.
امیدی میگوید: تمام وجودم را ترس فرا گرفته بود. احساس سوزش زیادی در ناحیه سر، صورت و چانه داشتم. خون زیادی روی لباسم ریخته بود و صورتم خیس بود. سریع تصمیم گرفتم وسایل را جمع کنم. همه را زیر یک سنگ گذاشتم. فقط وسایل کمکهای اولیه را برداشته و به سمت تپههای غربی دویدم. بالا رفتم و در یک نیم گودال نشستم و خودم را پانسمان کردم. بعد به سمت شمال شرق در پشت تپه به راه افتادم. به رغم اینکه درد شدیدی داشتم، از ترس دستگیری و اسارت فقط به فکر دور شدن از منطقه بودم. صدای یک بالگرد توجهام را جلب کرد. دراز کشیده و به سمت آسمان نگاه کردم. بالگرد دشمن بود. خوشبختانه پشت تپه را جستجو میکرد. حدود پنج تا شش دقیقه بعد منطقه را ترک کرد. من هم سعی کردم تا آنجا که میتوانم از نقطه فرودم دور شوم. حدود دو کیلومتر جلوتر تپه دیگری قرار داشت. با تمام قوا شروع به دویدن کردم. خود را به آنجا رساندم. مشخص بود که توپخانه دشمن به سمت دزفول تیراندازی میکند. احساس درد بیشتر شده ولی وحشتم دو چندان بود.
به ساعت نگاهی انداختم؛ ۴:۳۰ دقیقه بعدازظهر! احساس کردم موقعیت مناسب است. با بیسیم کمک خواستم. سروان بهرام قانعی، خلبان اف-۱۴، پوشش هوایی صدایم را گرفت. گفت: به پایگاه اطلاع خواهد داد. خواست تا پانزده دقیقه بیسیم را خاموش کنم. در تماس بعد خبر خوش آمدن دو فروند بالگرد را برایم مخابره کرد. درخواست بعدی این بود که رادیو را روشن بگذارم تا خلبانان نجات با من تماس بگیرند. وقتی بالگردها را در فاصله پانصدمتری دیدم، خود را بالای بلندی رساندم و تلاش کردم حتما مرا ببینند. آنها را تا فاصله ده بیست متری نگاه میکردم و بعد از آن دیگر متوجه هیچ چیز نشدم. دقایقی بعد، از صدای خلبان مجتبی اربابی، که تقاضای کمک میکرد، متوجه وجود چند فروند شکاری دشمن بالای سرمان شدم. به اربابی گفتم تا میتواند پایین و در درهها پرواز کند. خیلی زود دو فروند اف-۵ و یک فروند اف-۱۴ به نزدیکی ما رسیدند و شکاریهای دشمن فرار را بر قرار ترجیح دادند. در بیمارستان پایگاه هوایی دزفول نشستیم. چانه، زیر لب، پایین و پیشانیام پانسمان شد و از کمرم عکس گرفتند. مشخص شد سه مهره از کمرم ترک برداشته است. ۴۸ ساعت بعد به بیمارستان نیروی هوایی در تهران اعزام شدم.
خلبان محمد اسماعیل محترم امیدی وی هجدهم مهرماه ۱۳۲۹ در شهر زاهدان به دنیا آمد. پدرش مغازه قنادی داشت و از وضعیت خوب اقتصادی برخوردار بود. با این حال محمد اسماعیل که دوستانش او را اسماعیل یا حتی صمیمانهتر اسی صدا میزدند، در یک اتفاق ساده جذب نیروی هوایی شد.
امیدی فرزند ارشد خانواده است و سه خواهر دارد. او تحصیلات ابتدایی را سال ۱۳۴۲ در دبستان پهلوی به اتمام رساند و وارد دبیرستان تمدن شد. سال ۱۳۴۸ در رشته طبیعی دیپلم گرفت و در دانشکده شرکت نفت قبول شد. ترم اول را در دیماه همان سال گذراند.
آنها ۶ دوست صمیمی بودند. یک روز که صحبت از معاینات پزشکی سخت نیروی هوایی برای استخدام خلبانی پیش آمد، بر سر اینکه کدام شان از سلامتی کامل برخوردارند با هم شرط بستند. همین شرط بندی ساده سبب شد به نیروی هوایی مراجعه، و مراحل استخدام را طی کنند. بیست روز بعد همه کارها انجام شده بود. فقط اسماعیل از مراحل سخت آزمایشها موفق بیرون آمد. دو دوست دیگر در رسته همافری پذیرش شدند و بقیه حد نصاب لازم را کسب نکردند. معرفینامهای به امیدی داده شد تا البسته و سایر ملزومات استحقاقی را دریافت، و خود را به دانشکده معرفی کند.
اسماعیل امیدی به دانشکده نفت برمیگردد و موضوع خلبانی را به فراموشی میسپارد. اما به زودی نامهای به دستش میرسد که بایستی هرچه زودتر خود را به دانشکده خلبانی معرفی کند؛ در غیر این صورت فراری از خدمت محسوب میشود و تحت پیگرد قانونی قرار میگیرد. نیمه فروردین ماه ۱۳۴۹ خود را به نیرو معرفی می کند. ولی باز هم درسش را ادامه میدهد. نامه دوم و جریمه ۲۷ هزار تومانی آن زمان معاینات پزشکی بالاخره او را مجبور میکند لباس خلبانی را بر تن کند، تا شاید به توصیه دوستانش خود را در پرواز وا بزند، متحمل هزینه نشود و درسش را ادامه دهد!
شهریورماه ۱۳۴۹ رسما وارد دانشکده خلبانی میشود. آموزش مقدماتی و دروس مربوطه را طی میکند و برای اولین پرواز به فرودگاه قلعهمرغی میرود. با انجام این پرواز انگار گمشدهای را پیدا کرده باشد، قصد و مسیر انتخابی قبلی را فراموش میکند و در امتحانات اعزام به خارج با نمره ۹۷ قبول میشود.
خیلی زودتر از آنچه فکر میکرد خود را در ایالت تگزاس آمریکا میبیند. بعد از دریافت سریع دیپلم زبان از پایگاه لکلند، او را برای ادامه دوره به پایگاه وب در شهر بیگ اسپرینگ میفرستند. پرواز با سه هواپیمای تی-۴۱، تی-۳۷ و تی-۳۸ را همان پایگاه با موفقیت طی میکند و با درجه ستوان دومی به کشور برمیگردد.
امیدی اوایل سال ۱۳۵۱ با خانم فریده صمصامی ازدواج کرد که حاصل این پیوند یک دختر به نام پرنیا (۱۳۵۲)، و دو پسر به اسامی پرهام (۱۳۵۴) و پوریا (۱۳۷۰) است. دوره آموزش رزمی شکاری مافوق صوت اف-۵ را ۲۸ دیماه ۱۳۵۱ با استاد خلبان سروان بهروز طهورپور در پایگاه وحدتی دزفول طی کرد و به عنوان یک خلبان خوب مسئولیتهای واگذاری را انجام داد. سال ۱۳۵۷ به نیمه نزدیک میشد که کم کم جریانات انقلاب اوج گرفت. پروازها کاهش یافت و اندکی پس از پیروزی انقلاب، بحران گریبانگیر ارتش و حتی گردانهای پروازی شد. بلافاصله بعد از پیروزی انقلاب، تعداد زیادی از خلبانان به دلایل مختلف از نیرو رها شدند. اما خوشبختانه برای او مشکلی پیش نیامد.
روز حمله هوایی عراق، او و ستوان یکم یوسف سمندریان دقایقی قبل از حمله هوایی عراق از آلرت پایگاه هوایی مهرآباد به صورت اسکرامبل، ظرف پنج دقیقه به پرواز درآمدند و در اختیار رادار قرار گرفتند. اما متأسفانه نتوانستند هواپیماهای دشمن را رهگیری کنند. بمباران راحت دشمن برای خلبانان پایگاه و اسماعیل امیدی یک ضربه روحی سنگین بود. از این رو، بعد از این پرواز وسایلش را برداشت و عازم دزفول شد تا در خط مقدم با متجاوزان روبرو شود.
امیدی در دوران خدمت، علاوه بر خلبان عملیاتی گردان، به عنوان جانشین فرمانده گردان و فرمانده گردان آموزشی مبادرت به آموزش خلبانانی کرد که نیمی از دوره خود را در آمریکا دیده و به خاطر انقلاب به ایران بازگردانده شده بودند. وی همچنین مسئولیت برنامهریزی بیش از دویست خلبان جوان را برای اعزام به جمع نیروهای سطحی به عنوان افسر ناظر مقدم نیز عهدهدار بود. خودش هم علاوه بر کار سخت آموزش به مدت پانزده روز مسئولیت افسر رابط هوایی را در نیروی دریایی بندرعباس، بیست روز در تیپ زرهی کرمانشاه و هفده روز در قرارگاه خاتمالانبیا (ص) بر عهده داشت. اواخر سال ۱۳۶۴ بعد از آزادسازی شهر فاو، همین مسئولیت را در شهر مذکور عهدهدار شد.
او بعد از عملیات «والفجر۸ » برای پرواز با هواپیمای «جت استار» انتخاب شد. کلاسهای مربوطه را هم گذراند. اما ظاهرا خلبانی این هواپیما قسمتش نبود و برای خدمت به معاونت عملیات منطقه هوایی مهرآباد منتقل، و در سال ۱۳۶۷، زودتر از موعد، از خدمت رها شد. سپس گواهینامه هواپیمای تجاری را گرفت و مدتی در شرکت هواپیمایی پیام پرواز کرد.
امیر جانباز اسماعیل محترم امیدی، آبانماه ۱۴۰۱ به یاران شهیدش پیوست.

















