19 مهر 1405 / ۲۸ ربيع الثاني ۱۴۴۸
شناسه خبر : 127891
یکشنبه 19 مهر 1405 , 15:00
یکشنبه 19 مهر 1405 , 15:00


دستمال کاغذی برجام!
غلامرضا صادقیان
چقدر از خودمان را در اینترنت جا گذاشتهایم؟
داود گودرزی
راهکار جبران عقبماندگی تاریخی
سید محمدرضا میرشمسی
وقتی تاریخ، عدالت و صلح هم ابزار توجیه جنگ میشوند!
محمدرضا الهی
ایران؛ «هارتلندِ» جهان؛ فرصت سازی و فرصت سوزی
محمد تقی امینی
مارکوی فراموشکار
سیدمهدی حسینی
لزوم حمایت آموزشی از اتباع
علیرضا رجائی
این مسیر خودِ بنبست است!
دکتر امانالله دهقان فرد
شوک راهبردی در تنگه هرمز
حمیدرضا مرادی
ما کِی از خودمان فاصله گرفتیم
رضا کریمی


یادکردی از فرمانده تفحص شهدا
روضهخوان شهدای گمنام!
شهید پازوکی از بچههایی بود که توی گردان حبیب همیشه سرنخواستنش دعوا بود. البته نه به این خاطر که ...
فاش نیوز - جستجوگر نور شهید مجید پازوکی که پس از شهادت یار دیرینش شهید علی محمودوند، او را بهعنوان فرمانده تفحص لشکر ۲۷ محمد رسولالله برگزیده بودند، پس از مرارت فراوان و تفحص در رملهای سوزان خوزستان، در ۱۷ مهر سال ۱۳۸۰ بر اثر انفجار در میدان مین به جمع یاران شهیدش پیوست و اکنون پس از گذشت ۳ سال از شهادتش همه به دنبال آناند که او که بود.

اکنون که چند سال از شهادت مجید پازوکی در قتلگاه فکه میگذرد، با مروری کوتاه بر زندگیاش به دنبال آنیم که بدانیم او چه داشت که لایق شهادت شد و ما چه چیز نداریم که در اسارت دنیا ماندهایم.
روز اول فروردینماه سال ۱۳۴۶ خداوند عیدی خانواده پازوکی را پسری به نام مجید قرارداد که عطر حضورش اهالی خانه پلاک ۶ کوچه بزرگمهر در خیابان خاوران را سرمست کرد.
روز اول فروردینماه سال ۱۳۴۶ خداوند عیدی خانواده پازوکی را پسری به نام مجید قرارداد که عطر حضورش اهالی خانه پلاک ۶ کوچه بزرگمهر در خیابان خاوران را سرمست کرد.

هر سال که شکوفههای بهار با باز شدنشان گذر ایام را نوید میدادند، مجید هم بزرگتر میشد تا این که مجید با همکلاسیهای کلاساولیاش با نیمکتهای مدرسه آشنا گشت.
از همان اول گویا در رگهایش خون انقلابی جوشش داشت چرا که با اوجگرفتن مبارزات مردمی، او نیز مبارزی کوچک نام گرفت و در روز ۱۷ شهریور مجید چون ژالهای بر شاخه درخت قیام مردمی نشست.
انقلاب که پیروز شد مجید یازدهساله برای دیدن امام سر از پا نشناخته و به مدرسه رفاه رفت تا معشوقش را زیارت کند و این آغاز ورقخوردن دفتر عشق سربازی حضرت روحالله بود.
مجید پازوکی بعدها به عضویت بسیج درآمد و برای گذراندن دوره آموزشی در سال ۱۳۶۱ رنگوبوی جبهه گرفت و زخمهای تنش دفتر خاطراتی از رزم بیامانش گردید.
یکبار از ناحیه دست راست مصدوم شد، بار دیگر از ناحیه شکم و وضعیت جسمیاش اصلاً خوب نبود؛ ولی او همه چیز را به شوخی میگرفت و درد را با خنده پذیرایی میکرد.
پس از پایان جنگ در سال ۱۳۶۹، منطقه کردستان، کانی مانگا و پنجوین حضور مجید پازوکی را بهخاطر سپردند و دفاع همچنان برای او ادامه داشت و این سرباز خمینی، با بیش از هفتاد ماه حضور در جبههها و شرکت در بیست عملیات، جبهه را آوردگاه عشق خودکرده بود.
مجید در سال ۷۰ در برابر سنت نبوی سر تعظیم فرود آورده و پس از آن، دو پسر به نامهای علی و مرتضی را از خود به یادگار گذاشت.
وی در سال ۱۳۷۱ با آغاز کار تفحص لشکر ۲۷ محمد رسولالله (ص) در خیل جستجوگران نور در منطقه جنوب مشغول جستجوی گلهای گمگشته و فرزندان عاشورایی ایران شد و در این راه سختیها و مرارتهای بسیاری را به جان خرید تا این که پس از شهادت یار دیرینهاش علی محمودوند، در برگریزان روزگار، او در استقبال وصال یار بهاری شد و هفدهم مهرماه سال ۱۳۸۰ دعای سرهنگ جانباز مجید پازوکی در فکه مستجاب شد و او نیز به خیل یاران شهیدش پیوست.
اما او رهرو عشق بود و عشق خود را اینچنین در قسمتهایی از دستنوشتهاش که بعد از شهادت ” نامهای به خدا ” نام گرفت، نگاشته است:
با سلام به بلندای آفتاب و گرمای محبت عشق؛ عشق به همه خوبیها، به مهدی (عج) آن ماه پنهان و خمینی روح بلند خدا که پدری خوب بود و بر خامنهای رهبر صابران بعد از پیامبر (ص).

یا زهرا؛ فدای مظلومیت شویم امیرالمؤمنین و لب عطشان حسین (ع). ای مادر حسن و ای جده سادات، ای حوض کوثر، ای فریادرس عباس در کربلا، ادرکنی ادرکنی ادرکنی؛ الساعه الساعه الساعه؛ العجل العجل العجل.
به حق خون علیاصغر و آه زینب؛ به خون چشم مهدی در یوم عاشورا، خدایا هر چه از شهرت فرار کردم، شهرت به سراغم آمد.
آیا کسی که از کاروان شهدا جامانده، لیاقت سربلند کردن دارد؟ کسی که در دریای معنویت جنگ مردود شده، دیگر روی عرضاندام دارد که بیاید و خاطره بگوید؟
ای امامزمان عزیز، تو را قسم به خون دوستان شهید، از ما بگذر که تقصیر کردیم.
ای پدربزرگ ملت، مرا ببخش که کمکاری کردم و شایسته سربازی تو نبودم…
والسلام - غلام و نوکر بچههای فاطمه (س)، مجید پازوکی
خاطرات همرزمان شهید؛
۱) از بچههای گردان تفحص بود. همراه علی محمودوند. کاروان ۱۰۰۰تایی شهدا رو عازم مشهدالرضا علیهالسلام کرده بودند، مشکل اینجا بود عدهای بنا گذاشتند بر سروصدا کردن بهخاطر نبودن ۱۳ تا از پیکر مقدس این شهدا. قول داد و گفت هر جوری شده من این ۱۳ تا شهید رو میارم. رفت شلمچه و شروع کرد زاری بالای یکی از کانالها. آخرش که داشت برگشت گفت: شهدا داریم کاروان میبریم مشهدالرضا علیهالسلام. ۱۳ تا جا هم خالی داریم. هر کی می آد بسمالله...
مجید پازوکی بود. اومد توی کانال، ۱۳ تا دست از زیر خاک زده بود بیرون. لبیک...
۲) یک روز ظهر همه در خانه جمع بودیم و مشغول ناهار خوردن. فقیری زنگ خانه را به صدا درآورد. او بدون کوچکترین مکثی و بیهیچ حرفی بلند شد، غذای خودش را برد، داد دم در و گفت: «این و بدین بهش. من نون و پنیر میخورم.»
۳) سادهپوش بود. دو تا پیراهن بیشتر نداشت. گاهی اوقات ما اعتراض میکردیم و میگفتیم: «خب! یه دست لباس نو بگیر. اینا خیلی کهنه شده.»
میگفت: «دلیلی نداره! همین که تمیز و مرتّب باشه، خوبه. هنوز قابلاستفاده است.»
۴) هر روز وقتی بر میگشتیم، بطری آب من خالی بود، اما بطری (شهید) مجید پازوکی پر بود. توی این حرارت آفتاب لب به آب نمیزد. همش دنبال یک جای خاصی میگشت. نزدیک ظهر، روی یک تپه خاک با ارتفاع هفت هشت متر نشسته بودیم و دیدیم که مجید بلند شد. خیلی حالش عجیب بود تا حالا اینطور ندیده بودمش؛ هی میگفت پیدا کردم این همون بلدوزره و...
یک خاکریز بود که جلوش سیمخاردار کشیده بودند، روی سیمخاردار دو شهید افتاده بودند که به سیمجوش خورده بودند و پشت سر آنها چهارده شهید دیگر.
مجید بعضی از آنها را به اسم میشناخت مخصوصاً آنها که روی زمین افتاده بودند مجید بطری آب را برداشت، روی دندانهای جمجمه میریخت و گریه میکرد و میگفت: «بچهها! ببخشید اون شب بهتون آب ندادم. به خدا نداشتم! تازه، آب براتون ضرر داشت…» مجید روضهخوان شده بود و...
۵) گذشت و مدتی بعد آن طور که بچههای تفحص میگفتند، مجید در یکی از میادین مین شلمچه در حال کار بوده که یک میدان مین بهکلی منفجر میشود.
شدت انفجارها بهاندازهای بود که چرخهای دستگاه لودر تکهتکه میشود و بچههای تفحص به تصور شهادت او بهشدت ناراحت میشوند؛ اما با فروکشکردن دودها مجید سرفهکنان پیدایش شده و حسابی همه را به خنده انداخته بود.
۶) حاجآقا «نفر» با آن که روحانی بود؛ اما در واقع تیربارچی گردان هم محسوب میشد. آن روز در حین پاتک، حاجآقا دچار موج انفجار میشود و پازوکی او را به دوش میگیرد و از زیر آتش شدید تا اورژانس میبرد. همین که به اورژانس میرسند،
پازوکی یکباره میگوید: من باید برگردم خط و خاک محلی را که شهرابی شهید شده بردارم. حاجآقا میگوید: من ابتدا فکر میکردم باز دارد شوخی میکند. اما بعد که دیدم خیلی جدی است سعی کردم او را از این کار منصرف کنم، اما فایدهای نداشت. هر چه گفتم آتش شدید است این کار صلاح نیست، بیفایده بود.
بعد از آن دیگر نه حاجآقا از پازوکی خبر داشت، نه ما و نه هیچکس دیگر. پازوکی در محلی بین اورژانس و خط مقدم به شهادت رسیده بود و نحوه شهادتش برای همهمان مبهم بود.
بعد از مرخصی، همراه تعدادی از دوستان به خانه شهید پازوکی رفتیم. چندتایی از همسایهها و اقوام و آشنایان هم بودند و در مورد شهید صحبت میکردند. مادر پازوکی تعریف میکرد که پسرش چون تکفرزند بوده او را برای سربازی قبول نمیکردند. پازوکی هم به سپاه رفته و با اصرار تقاضا کرده است که پاسدار افتخاری بشود.
مادرش میگفت: روزی که به او لباس سپاه داده بودند آن را پوشیده بود و دور حیاط میدوید و میزد و میرقصید از خوشحالی.
در آن مجلس هر کس خاطرهای یا نکتهای از شهید مطرح میکرد. تا این که خانوادهاش از نحوه شهادتش او پرسیدند. ما اظهار بیاطلاعی کردیم. پیشازاین نیز هیچکس نتوانسته بود برای این سؤال جوابی پیدا کند.
۷) پازوکی این ماجرا را بلافاصله به همه گفت؛ آن هم با خنده و تمسخر، بعد هم هر بار شهرابی را میدید با صدای بلند میگفت: شهرابی! تو چرا هنوز زندهای پس؟ ما میدیدیم که شهرابی چقدر از این موضوع ناراحت میشود و خجالت میکشد. حتی به پازوکی هم تذکر میدادیم که حرمت او را نگهدار اما دستبردار نبود.
روز اول عملیات کربلای پنج بود. پشت در انتهای کانال پرورش ماهی، پدافند کرده بودیم؛ درست در سهراه شهادت، البته آن وقت عراق تازه پاتک را شروع کرده بود و هنوز سهراه به این نام معروف نشده بود. عراقیها دشت رو به روبرویمان را پر از تانک کرده بودند و مدام با توپ مستقیم تانک شلیک میکردند. طوری که جرئت نداشتیم سرمان را از دژ بالا بیاوریم.
حوالی ظهر بود که آرپیجیزنها را خواستند برای زدن تانکها. هفت، هشتنفری با مسئولیت شهرابی آماده شدند که بروند پشت خاکریز، توی دشت روبهرو و تانکها را از نزدیک هدف بگیرند.
۸) شهرابی هنوز از خاکریز بالا نرفته بود که پازوکی باز شوخیاش گل کرد. داد زد: آهای چرا هنوز زندهای تو؟
شهرابی در همان حال، ساعتش را نگاه کرد و گفت: هنوز یک ربع به ظهر مانده! بعد هم غلت زد پشت خاکریز.
پشت خاکریز، در فاصلهای حدود سیصد - چهارصد متر، تپه کوچکی بود که قرار بود بچهها تا آنجا بدوند و بعد از پشت تپه، تانکها را هدف بگیرند.
آتش آن قدر شدید بود که تا بچهها برسند پشت تپه، ده دقیقه، یک ربعی گذشت. در همین لحظه توپ مستقیمی خورد درست روی تپه و شهرابی و دو سه نفر دیگر از بچهها همانجا شهید شدند.
شهادت شهرابی در همان زمانی که خودش گفته بود، سر ظهر، در روحیه بچهها تأثیر عجیبی گذاشت، بهخصوص در روحیه پازوکی.
اصلاً او را ازاینرو به آن رو کرد. دیگر نه از شوخیهای او خبری بود نه از ادا و اذیتهایش در عوض مدام اصرار داشت برود جنازه شهرابی را بیاورد؛ اما بچهها نگذاشتند؛ چون آتش شدید بود. او هم دلخور و ناراحت راهش را کشید و رفت سمت کانال ماهی.
۹) یادم هست یکی دو ماه قبل از عملیات کربلای چهار، حاجآقا «نفر» توی گردان برنامهای ریخته بود که ظهرها بین دونماز یکی از بچهها صحبت کند؛ طبق قرعه. یک روز قرعه به نام پازوکی افتاد. ما حتی فکر نمیکردیم او بتواند یک جمله حرف درستوحسابی بزند. خودش هم راضی به صحبت نمیشد. اما حاجآقا اصرار داشت که پازوکی صحبت کند.
دست آخر پازوکی به حاجآقا گفت: در یک صورت صحبت میکنم. باید اجازه بدهی غیبت و تهمت و دروغ آزاد باشد. یعنی هر چه دلم میخواهد بگویم!
هیچکس گمان نمیکرد حاجآقا قبول کند، آن هم با شناختی که از پازوکی دارد. اما ایشان قبول کرد. پازوکی هم جلوی بچهها ایستاد و شروع کرد در مورد تقوا صحبتکردن.
چیزهایی گفت که اگر با چشمهای خودمان او را مقابلمان نمیدیدیم باور نمیکردیم این حرفها دارد از دهان پازوکی بیرون میآید. همه مات و مبهوت حرفهای او شده بودیم. حرفهایش ساده بود و بیغلوغش اما برای همهمان تازگی داشت و از عظمت روح پازوکی خبر میداد.
بعدازاین ماجرا، نگاه ما به پازوکی عوض شد. هر چند که او همان آدم قبل بود؛ با همان شوخیها و ادا و اطوارهایش.
او بهخصوص با بچههایی که همه احتمال شهادتشان را میدادند و بهقولمعروف نوربالا میزدند، بیش از دیگران شوخی میکرد. ماجرای برخورد او با شهرابی این اواخر شده بود نقل مجلس بچهها. پازوکی بیشتر از همه به پر و پای شهرابی میپیچید و مدام آن ماجرا را پیش میکشید.
۱۰) شهید پازوکی از بچههایی بود که توی گردان حبیب همیشه سر نخواستنش دعوا بود. البته نه به این خاطر که بیدستوپا بود و کارایی نداشت. اتفاقاً پسر با جربزهای بود، اما از بس شوخی میکرد و اداواطوار در میآورد هیچ مسئول گروهان و دستهای او را قبول نمیکرد و سعی میکردند او را حواله بدهند به دیگری.
یکبار نشده بود دو کلام حرف جدی از او بشنویم. او هم هیچ حرفی را جدی نمیگرفت؛ حتی حرف مسئولین گردان و گروهانها را. این وسط فقط حاجآقا «نفر» روحانی گردان بود که خیلی هوای او را داشت. البته ” پازوکی ” با حاجآقا هم شوخی میکرد.
گاهی حتی وسط سخنرانی ایشان بلند میشد تکهای میپراند یا چیزی میگفت که جو را به هم میزد. اما حاجآقا اهمیتی نمیداد و همیشه با خنده از کنار شوخیهای او میگذشت. شاید هم چیزی در او دیده بود که ما خبر نداشتیم.
آخرین بار هم اگر اصرار حاجآقا ” نفر ” و رضایت شهرابی مسئول دستهمان نبود، پازوکی را در گردان راه نداده بودند. شهرابی هم توجه خاصی به پازوکی داشت.
او را در بدترین شرایط در دستهاش پذیرفته بود و شوخیها و اذیتهایش را تحمل میکرد. البته پازوکی گاهی اوقات هم کارهایی میکرد یا حرفهایی میزد که از او بعید به نظر میرسید. این کارها باعث میشد که شخصیتش در نظرمان عجیب جلوه کند!
۱۱) ماه رمضان سال ۷۲ بود که همراه «مجید پازوکی» از تخریبچیهای لشکر ۲۷، در منطقه والفجر یک فکه، اطراف ارتفاع ۱۴۳ به میدانی مین برخوردیم که متوجه شدیم میدان مین ضد خودرو و قمقمهای است. یعنی یک مین ضد خودرو کاشته و سه تا مین قمقمهای بهعنوان محافظ در اطرافش قرار داده بودند.
سر نیزهها را در آوردیم و نشستیم به یافتن و خنثیکردن مینها. خونسرد و عادی، با سرنیزه سیخک میزدیم توی زمین و مینها را درآورده و خنثی میکردیم و میگذاشتیم کنار. رسیدم به یک مین ضد خودرو. دومین قمقمهای محافظش را در آوردم؛ ولی هرچه گشتم مین سوم را پیدا نکردم. تعجب کردم، احتمال دادم مین سوم منفجر شده باشد، ولی هیچ اثر یا چالهای از انفجار به چشم نمیخورد. ترکیب میدان هم به همین صورت بود که یک ضد خودرو و سه قمقمهای در اطرافش. ولی از مین سومی خبری نبود.
در تخریب اصلی وجود دارد که میگویند: «هر موقع مین را پیدا نکردید، به زیر پای خودتان شک کنید». یعنی اگر مینی را پیدا نکردی زیر پای خودت را بگرد که باید مطمئن باشی الان میروی روی هوا. به مجید گفتم: «مجید مین قمقمهای سوم پیداش نیست…» به ذهنم رسید که زیر پایم را سیخ بزنم. یکلحظه پایم را فشار دادم. متوجه شدم شیء سفتی زیرش است. اول فکر کردم سنگ است. همانطور نشسته بودم و تکان نمیخوردم. با سرنیزه سیخک زدم زیر پایم، دیدم نه! مثلاینکه مین است. به مجید گفتم: «مجید مواظب باش مثلاینکه من رفتم روی مین...»
مجید خندید و در همان حال زد توی سرم و به شوخی گفت:
- خاک بر سرت آخه به تو هم می گن تخریبچی؟ مین زیر پای توست به من میگی مواظب باش!
پایم را کشیدم کنار و مین قمقمهای را درآوردم. در کمال حیرت و تعجب دیدم سیخکهایی که به آن زدهام، به روی سطحش کشیده و چند خط وردّ سرنیزه هم رویش مانده و به قول بچهها «مین را زخمی کرده بود.»
خودم خندهام گرفت. خندهای از روی ناباوری که وقتی کاری نخواهد بشود، خودت را هم بکشی نمیشود .
یکساعتی از این جریان گذشت. در ادامه معبر داشتیم جلو میرفتیم، میخواستیم میدان را باز کنیم که بچهها بروند توی شیار که اگر شهیدی هست پیدا کنند. دوباره یک مین گم کردم. آن همه قمقمهای .
جرئت نکردم به مجید بگویم که آن را گمکردهام، گفتم: «مجید… این یکی دیگه حتماً زده». مجید نگاهی به اطرافم انداخت؛ ولی چون آثار انفجار به چشم نمیخورد، گفت: «بهت قول میدم این یکی هم زیر پای خودت است.» روی شوخی این حرف را زد. پایم را فشار دادم، شک کرد، سرنیزه زدم دیدم مثل دفعه قبل است .
پا را که برداشتم دیدم مین زیر پایم است. تعجبم دوچندان شده بود. حالا چطور بود آن روز مین زیر پای ما نزد، اللهاعلم،
خودم هم مانده بودم که چی شده. بهقولمعروف: گر نگهدار من آن است که من میدانم شیشه را در بغل سنگ نگه میدارد.
۱۲) در منطقه عملیاتی کربلای چهار و پنج (شلمچه) در حال جستوجوی شهدا بودیم. بهخاطر اینکه آن منطقه جزو خاک عراق محسوب میشد، مرتباً چند نفر از افسران بعثی بچههای تفحص را همراهی میکردند.
یکی از این افسران عراقی، همیشه بچههای ما را دست میانداخت و اذیت میکرد. یکبار نماز میخواندم که او یک نارنجک به سمت من پرت کرد، البته قبلاً مواد منفجره نارنجک را خالی کرده بود و میخواست من را بترساند.
من هم به تصور اینکه نارنجک واقعی است، نمازم را قطع کردم و به سمت نارنجک خیز رفتم. بعد از اینکه بعثیها کلی خندیدند و ما را دست انداختند، ماجرا به گوش مجید رسید.
او هم برای اینکه جبران کند، وقتی همان افسر بیخیال نشسته بود و سیگار میکشید، یک سیم تله به کمربند او بست و سر همان سیم را به شاخک یک مین والمری متصل کرد.
افسر عراقی بعد از اینکه فهمید مجید او را به یک مین جهنده بسته و اگر تکان بخورد تکهتکه خواهد شد، با وحشت فریاد میکشید و کمک میخواست؛ بالاخره هم دوستانش با کلی ترسولرز سیم را بریدند و مین را برداشتند تا خنثی کنند؛ اما از تعجب نزدیک بود شاخ دربیاورند مین قبلاً از مواد منفجره خالی شده بود .
شهید پازوکی همان موقع به آن افسر بعثی گفت: تا شما باشید دوستان من را مسخره نکنید!
وصیتنامه شهید؛
بسمالله الرحمن الرحیم
امروز روز اول ماه مبارک رمضان میباشد و انشاءالله که در این ضیافت معنوی ما را نیز راه بدهند و میهمان شهدا و ارواح پاک قدسی باشیم و به مولای خود اقتدا کنیم و در راه حفظ اسلام و دین خدا و خدمت به خلق خدا با بدن خونین به دیدار حق بشتابیم اگرچه آلودهایم، امید به رحمت خدا و عنایات اهلبیت داریم که جزء شهدای راه حسین بن علی (ع) باشیم.
خدایا تو شاهدی که از اول انقلاب با عشق به فرزندان حضرت زهرا (س) بهخصوص امام خمینی زندگی کردم و بارها جانم را در راه خدا گذاشتم؛ ولی متاع آلوده بود و قابلخرید نبود؛ ولی به شهادت در راه ولایت و اسلام جوانی خود را خرج کردم. انشاءالله در راه اسلام و ولی خدا و نایب امامزمان (عج) جان بدهم و به جمع باصفای دوستان بروم.
وصیت من به تمام راهیان شهادت حفظ حرمت ولایتفقیه و مبارزه با مظاهر کفر تا اقامهٔ حق و ظهور ولی خدا امامزمان (عج). نکند؛ ولی خدا را تنها بگذارید و خداینکرده مثل امام علی (ع) غریب شود؛ به هوش باشید. روزی میرسد که امامزمان میآید و شرمندهٔ او نباشید با عشق به شهادت و آمادهشدن برای قیام مهدی (عج).
قرآن کتاب زندگی است، کتاب آخرت است، کتاب اخلاق است. هر چه بخواهید در این دریا هست و با توسل به قرآن و اهلبیت (ع) به سعادت برسید. انشاءالله.
وصیت من به همسرم که چندی یار و همراه این حقیر بود و سختیها و کمبودها را تحمل کرد، بنده از شما راضی هستم، خدا نیز از شما راضی باشد؛ به زندگی حضرت زهرا (س) توسل کن و خود را با یاد خدا و قرآن حفظ کن انشاءالله باتربیت علی و مجتبی آخرت خود را آباد کنی و همیشه برای بخشش گناه این حقیر از خدا طلب کن انشاءالله که شما نیز پس از زیارت خدا و اهلبیت (ع) با شهادت از دنیا بروی.
وصیت من به پدر و مادر عزیزم که اگر قدم خیری برداشتم از برکت وجود آنها بود که خدا آخرت شما را آباد کند و دنیای شما را و عزت و سربلندی به شما عنایت کند که من از شما راضیام و دعا میکنم که هرچه بیشتر در راه خدا قدم بردارید و به زیارت خدا بروید. اگر در جنگ شهید نشدم، نبودن رضایت شما بود. از خدا و اهلبیت (ع) میخواهم که دل شما را از ما راضی کند و ما را به خیل کربلاییان برساند.
خدایا از غفلتها و گناهان و جسارتها و بیادبیها و نشناختن مقام تو طلب بخشش دارم.
پسران خوبم میدانم که عاشق اسلام و ولایتفقیه هستید، نکند بهخاطر رضایت چند دنیاپرست دینار خواه رضای خدا را زیر پای بگذارید.
خداوندا تو شاهدی که با تمام وجودم از رهبر عزیزم سید علی مظلوم حمایت کردم و به تمام همراهان و سربازان دلیر خمینی که میخواهند با خون خود جمهوری اسلامی را به صاحب اصلی خود بدهند سفارش میکنم که یکلحظه از حمایت علی زمانه کوتاهی نکنید و به مادر سادات اقتدا کنید و خود را سپر بلای امام و خط او قرار دهید و روسفید روز قیامت شوید که اصحاب یمین روسفید هستند.
راز تشنگی «شهید پازوکی» در تفحص شهدا!
همچنین در خاطرهای دیگر به نقل از محمد احمدیان درباره آن شهید والامقام آمده است:
هر روز وقتی برمیگشتیم، بطری آب من خالی بود، اما بطری مجید پازوکی پر بود. توی این هُرم آفتاب، لب به آب نمیزد. همهاش دنبال یک جای خاص میگشت. نزدیک ظهر، روی یک تپه خاک با ارتفاع هفت هشت متر نشسته بود. تا حالا اینطور ندیده بودمش. هی میگفت پیدا کردم. این همون بلدوزره، این همون خاکریزه!
یک خاکریز بود که جلواش سیمخاردار کشیده بودند. روی سیمخاردار دو شهید افتاده بودند که به سیمها جوشخورده بودند و پشت سر آنها چهارده شهید دیگر. مجید بعضی از آنها را به اسم میشناخت. جمجمه شهدا با کمی فاصله روی زمین افتاده بود. مجید بطری آب را برداشت، روی دندانهای جمجمه میریخت و گریه میکرد و میگفت: «بچهها! ببخشید اون شب بهتون آب ندادم. به خدا نداشتم. اگر هم داشتم، آب براتون ضرر داشت!...»
مجید روضهخوان شده بود و ما گریه میکردیم.
یکی از این افسران عراقی، همیشه بچههای ما را دست میانداخت و اذیت میکرد. یکبار نماز میخواندم که او یک نارنجک به سمت من پرت کرد، البته قبلاً مواد منفجره نارنجک را خالی کرده بود و میخواست من را بترساند.
من هم به تصور اینکه نارنجک واقعی است، نمازم را قطع کردم و به سمت نارنجک خیز رفتم. بعد از اینکه بعثیها کلی خندیدند و ما را دست انداختند، ماجرا به گوش مجید رسید.
او هم برای اینکه جبران کند، وقتی همان افسر بیخیال نشسته بود و سیگار میکشید، یک سیم تله به کمربند او بست و سر همان سیم را به شاخک یک مین والمری متصل کرد.
افسر عراقی بعد از اینکه فهمید مجید او را به یک مین جهنده بسته و اگر تکان بخورد تکهتکه خواهد شد، با وحشت فریاد میکشید و کمک میخواست؛ بالاخره هم دوستانش با کلی ترسولرز سیم را بریدند و مین را برداشتند تا خنثی کنند؛ اما از تعجب نزدیک بود شاخ دربیاورند مین قبلاً از مواد منفجره خالی شده بود .
شهید پازوکی همان موقع به آن افسر بعثی گفت: تا شما باشید دوستان من را مسخره نکنید!
وصیتنامه شهید؛
بسمالله الرحمن الرحیم
امروز روز اول ماه مبارک رمضان میباشد و انشاءالله که در این ضیافت معنوی ما را نیز راه بدهند و میهمان شهدا و ارواح پاک قدسی باشیم و به مولای خود اقتدا کنیم و در راه حفظ اسلام و دین خدا و خدمت به خلق خدا با بدن خونین به دیدار حق بشتابیم اگرچه آلودهایم، امید به رحمت خدا و عنایات اهلبیت داریم که جزء شهدای راه حسین بن علی (ع) باشیم.
خدایا تو شاهدی که از اول انقلاب با عشق به فرزندان حضرت زهرا (س) بهخصوص امام خمینی زندگی کردم و بارها جانم را در راه خدا گذاشتم؛ ولی متاع آلوده بود و قابلخرید نبود؛ ولی به شهادت در راه ولایت و اسلام جوانی خود را خرج کردم. انشاءالله در راه اسلام و ولی خدا و نایب امامزمان (عج) جان بدهم و به جمع باصفای دوستان بروم.
وصیت من به تمام راهیان شهادت حفظ حرمت ولایتفقیه و مبارزه با مظاهر کفر تا اقامهٔ حق و ظهور ولی خدا امامزمان (عج). نکند؛ ولی خدا را تنها بگذارید و خداینکرده مثل امام علی (ع) غریب شود؛ به هوش باشید. روزی میرسد که امامزمان میآید و شرمندهٔ او نباشید با عشق به شهادت و آمادهشدن برای قیام مهدی (عج).
قرآن کتاب زندگی است، کتاب آخرت است، کتاب اخلاق است. هر چه بخواهید در این دریا هست و با توسل به قرآن و اهلبیت (ع) به سعادت برسید. انشاءالله.
وصیت من به همسرم که چندی یار و همراه این حقیر بود و سختیها و کمبودها را تحمل کرد، بنده از شما راضی هستم، خدا نیز از شما راضی باشد؛ به زندگی حضرت زهرا (س) توسل کن و خود را با یاد خدا و قرآن حفظ کن انشاءالله باتربیت علی و مجتبی آخرت خود را آباد کنی و همیشه برای بخشش گناه این حقیر از خدا طلب کن انشاءالله که شما نیز پس از زیارت خدا و اهلبیت (ع) با شهادت از دنیا بروی.
وصیت من به پدر و مادر عزیزم که اگر قدم خیری برداشتم از برکت وجود آنها بود که خدا آخرت شما را آباد کند و دنیای شما را و عزت و سربلندی به شما عنایت کند که من از شما راضیام و دعا میکنم که هرچه بیشتر در راه خدا قدم بردارید و به زیارت خدا بروید. اگر در جنگ شهید نشدم، نبودن رضایت شما بود. از خدا و اهلبیت (ع) میخواهم که دل شما را از ما راضی کند و ما را به خیل کربلاییان برساند.
خدایا از غفلتها و گناهان و جسارتها و بیادبیها و نشناختن مقام تو طلب بخشش دارم.
پسران خوبم میدانم که عاشق اسلام و ولایتفقیه هستید، نکند بهخاطر رضایت چند دنیاپرست دینار خواه رضای خدا را زیر پای بگذارید.
خداوندا تو شاهدی که با تمام وجودم از رهبر عزیزم سید علی مظلوم حمایت کردم و به تمام همراهان و سربازان دلیر خمینی که میخواهند با خون خود جمهوری اسلامی را به صاحب اصلی خود بدهند سفارش میکنم که یکلحظه از حمایت علی زمانه کوتاهی نکنید و به مادر سادات اقتدا کنید و خود را سپر بلای امام و خط او قرار دهید و روسفید روز قیامت شوید که اصحاب یمین روسفید هستند.
راز تشنگی «شهید پازوکی» در تفحص شهدا!
همچنین در خاطرهای دیگر به نقل از محمد احمدیان درباره آن شهید والامقام آمده است:
هر روز وقتی برمیگشتیم، بطری آب من خالی بود، اما بطری مجید پازوکی پر بود. توی این هُرم آفتاب، لب به آب نمیزد. همهاش دنبال یک جای خاص میگشت. نزدیک ظهر، روی یک تپه خاک با ارتفاع هفت هشت متر نشسته بود. تا حالا اینطور ندیده بودمش. هی میگفت پیدا کردم. این همون بلدوزره، این همون خاکریزه!
یک خاکریز بود که جلواش سیمخاردار کشیده بودند. روی سیمخاردار دو شهید افتاده بودند که به سیمها جوشخورده بودند و پشت سر آنها چهارده شهید دیگر. مجید بعضی از آنها را به اسم میشناخت. جمجمه شهدا با کمی فاصله روی زمین افتاده بود. مجید بطری آب را برداشت، روی دندانهای جمجمه میریخت و گریه میکرد و میگفت: «بچهها! ببخشید اون شب بهتون آب ندادم. به خدا نداشتم. اگر هم داشتم، آب براتون ضرر داشت!...»
مجید روضهخوان شده بود و ما گریه میکردیم.
روحش شاد و یادش گرامی


دیر آمدی، بلیت راهرو به تو رسید
جعفر طهماسبی
جاسوسان؛ حماسه شهید «جعفرخانی» و ۱۲ تن از یارانش
سردار «رفیعی آتانی»
آرامش یک دلشکسته با آغاز یک دلبستگی!
سیدهمهدیه موسوی















