شناسه خبر : 128028
یکشنبه 03 آبان 1405 , 13:55
اشتراک گذاری در :

روایتِ یک ایثار؛

از مشهد تا جبهه‌های والفجر

فاش نیوز - در کودکی‌اش، گریه‌های زیادش زبانزد بود، اما وقتی بزرگ‌تر شد، تبدیل شد به پسری آرام، مهربان و مسئول. همیشه اولین نفر از خواب بیدار می‌شد، سماور نفتی را روشن می‌کرد، چای دم می‌کرد و اگر نانی بود، می‌خورد و بی‌صدا از خانه می‌رفت. خرید خانه، همیشه برعهده او بود. پیش از مدرسه، به مکتب قرآن می‌رفت. دبستان را در مدرسه‌ای پشت مسجد حاج‌آقا گذراند. بعد از آن، وارد حوزه علمیه شد. شهریه‌اش را با بقیه تقسیم می‌کرد و حتی برای خرج کردن آن، از ما اجازه می‌گرفت. از همان ابتدا، اهل دنیا نبود. ساده‌زیست، خداجو و مهربان بود. هنوز سن زیادی نداشت، اما دلش در جبهه بود. بارها با گریه درخواست اعزام می‌کرد. وقتی به‌دلیل سن کم رد شد، با دست‌کاری شناسنامه‌اش و استفاده از مدارک برادرم، موفق شد ثبت‌نام کند. لباس‌های خاکی‌اش را با دست می‌شستیم و با زحمت خشک می‌کردیم. دفعات بعدی که می‌خواست برود، خودمان به راه‌آهن رفتیم تا تنقلات و وسایلش را بدهیم. در عملیات والفجر مقدماتی، فقط یک نامه از او دریافت کردیم و دیگر هیچ پاسخی نیامد... آن روز حس عجیبی داشتم. بی‌قرار بودم. وقتی دو خانم ناشناس با پیکانی سفید آمدند و گفتند فرزندتان مجروح شده، فهمیدم ماجرا چیست. صدایشان می‌لرزید، اما دل مادر هم لرزیده بود. بعد از آن، همه آمدند، اشک ریختند و مشهد در بهشت‌رضا، ۷۲ شهید را تشییع کرد. پیکر هادی هم در میانشان بود... و من هنوز باور ندارم که دیگر بازنگشت. او اهل نماز اول وقت بود. همیشه احترام والدین را نگه می‌داشت. ساده‌زیستی‌اش مثال‌زدنی بود. سحرخیز، عاشق مسجد، عاشق شهدا، اهل دعا و اهل قرآن. در دوران انقلاب، اعلامیه پخش می‌کرد. در راهپیمایی‌ها شرکت می‌کرد، به گروه‌های جهادی می‌پیوست و در خانه، بار همه را به دوش می‌کشید. او در آخرین دیدارمان، بر نماز تأکید داشت. حفظ حجاب، پر کردن جای خالی‌اش در سنگر، و پشتیبانی از امام خمینی(ره) از دیگر توصیه‌هایش بود. پس از او در آن روزها من فقط یک دختر کلاس سومی بودم، اما امروز، طلبه‌ام… بسیجی‌ام… حضورش همیشه در دلم هست، و دائم خودم را با او قیاس می‌کنم. با اینکه مثل او ساده‌زیست نشدم، ولی سعی می‌کنم شبیه شهدا باشم... عبدالله…، نامی که برازنده‌اش بود. برادرم «عبد خدا» بود؛ خدایی زندگی کرد و خدایی رفت. پسر یکی از فامیل، شب قبل از تشییع، در خواب، برادر شهیدش را دید که گفته بود: «فردا شب، هادی مهمان ماست.»
در یاد و خاطره‌ی جاری از حماسه‌ی دفاع مقدس، روایت خواهر شهید، فاطمه یزدانی، از لحظات پایانی زندگی برادرش، محمدهادی یزدانی، بازگو می‌شود؛ قهرمانی که مسیر شکوه را از مشهد مقدس تا جبهه‌های پیش‌رو پیمود.
شهید یزدانی که در ۳۰ شهریور ۱۳۴۶ در شهر مشهد متولد شد، در سال ۱۳۶۲، در آستانه‌ی شکوفایی جوانی، راه عشق را برگزید. وی در تاریخ ۲۴ فروردین ۱۳۶۲، در جریان عملیات مقدماتی «الفجر» در منطقه شرهانی، در حالی که وظیفه‌ی سنگین تخریب‌چی را بر دوش می‌کشید، با برخورد ترکش مین به دست و پا، جان خود را فدای میهن کرد.
پیکر مطهر این شهید بزرگوار اکنون در بهشت‌الزهای مشهد، در آرامگاه بهشت رضا، در کنار یاران حق، آرام گرفته است. روایت خواهر ایشان، تنها یک خاطره نیست، بلکه سندی است بر ایثار بی‌کران نسلی که در سال‌های نخست جنگ، جان خود را نثار آزادی کرد.

اینستاگرام
نظری بگذارید
نام خود را وارد نمایید
متن نظر را وارد نمایید
مقدار صحیح است
مقدار صحیح وارد کنید
عکس روز
بدون ویرایش از شما
آخرین اخبار
تبلیغ کانال فاش در ایتابنر بیمه دیفتح‌الفتوحصندوق همیاریخبرنگار افتخاری فاش نیوز شویدمشاوره و مشاوره تغذیه ویژه ایثارگرانسایت جمعیت جانبازان انقلاب اسلامیانتشارات حدیث قلماساسنامه انجمن جانبازان نخاعیlogo-samandehi