شناسه خبر : 128037
یکشنبه 26 مهر 1405 , 08:08
اشتراک گذاری در :

مامانِ شهیدم، روزت مبارک!

فاش نیوز - چقدر زیبا بود آن لحظه؛ یک مادر، یک هدیه کوچک و لبخندی که میان بیماران می‌چرخید. اما پشت این روپوش سفید، زندگی دیگری هم جریان داشت؛ خانه‌ای که کسی در آن منتظر بود، فرزندی که دلش برای مادرش تنگ می‌شد و مادری که، مثل همه مادرها، دلش می‌خواست بعد از یک روز سخت کاری به خانه پُر از زندگی خودش برگردد.

خبرگزاری فارس، ام سلمه فرد: وسط اتاق بیماران سرطانی ایستاده است. خستگی از سر و رویش می‌بارد، اما لبخندش چیز دیگری می‌گوید؛ لبخندی آمیخته به شوق، که حتی شب‌بیداری و ساعت‌های طولانی سرپا ایستادن را از یاد آدم می‌برد.با ذوق می‌گوید: «پسرکم امروز با گل و هدیه اومد بیمارستان و منو غافلگیر کرد!»
ساعت حوالی اذان صبح بود، نگاهش کردم؛ تمام شب را بیدار بوده و میان اتاق‌هایی گذرانده که بیمارانشان با درد و عوارض شیمی‌درمانی دست‌وپنجه نرم می‌کنند. هنوز فرصت استراحت پیدانکرده، اما انگار تمام خستگی‌اش را با یادآوری حضور امروز پسرش از تنش بیرون می کند.
پسرش آمده بود تا روز پرستار را به مادرش تبریک بگوید؛ آمد تا به او بگوید که یادش بوده امروز چه روز مهمی است. برای مادر، آن هدیه کوچک فرزندش، چیزی فراتر از یک کادو بود. انگار پاداش تمام شب‌هایی بود که او از خواب و آسایشش گذشته و کنار تخت بیمارانی ایستاده که گاهی تنها دلخوشی‌شان، حضور یک آدم مهربان است.

لحظات شادی که با بیماران تقسیم می شود

چه دل خوشی دارد این زن! آن‌قدر که شادی خودش را فقط برای خودش نگه نمی‌دارد. می‌خواهد همه در این خوشحالی سهمی داشته باشند؛ حتی پیرمرد بیماری که روی تخت، روزهای سخت درمان را می‌گذراند.همان‌طور که مشغول تعویض آنژیوکت بیمار است، می‌پرسد: «امروز بهتری، پدرجان؟»پیرمرد لبخندی می‌زند و می‌گوید: «الحمدلله بهترم، روز شما هم مبارک باشه.»پرستار تشکر می‌کند و دوباره سر صحبت را باز می‌کند. دست‌هایش همچنان مشغول کار است، اما لبخند از صورتش کنار نمی‌رود: «ممنونم، حاج‌آقا! نمی‌دونی پسرم چی برام خریده! خودش گفت که مامان چند وقت بود که پول توجیبی‌هامو جمع کردم تا از همون کیف های شل که مد شده و تو دوستش داشتی، برات بخرم.»پیرمرد با همان لبخند آرامش می‌گوید: «خدا شما رو برای هم حفظ کنه.»
پرستار می‌خندد و از این تخت به آن تخت می‌رود. با یک بیمار شوخی می‌کند، از دیگری حالش را می‌پرسد و برای سومی، از ذوق پسرش می‌گوید. چند دقیقه‌ای است که حرف بیماران از درد و نگرانی فاصله گرفته است. همه دارند از خوشحالی یک مادر حرف می‌زنند؛ مادری که پسرش یادش بوده روز پرستار را به او تبریک بگوید.

یاد شهیده مرضیه نبوی نیا می افتم

وقتی از اتاق بیرون می‌رود، صدای گفت‌وگوها آرام‌آرام فروکش می‌کند، اما تصویر لبخندش از ذهن بیماران بیرون نمی‌رود.ناگهان یاد مرضیه نبوی‌نیا می افتم، همان بانوی پرستاری که او هم مادر بود و مثل همین زن، با روحیه و سرزنده، کنار بیمارانی کارش را انجام می‌داد.همان پرستاری که در سن ۳۱ سالگی در ۱۸دی‌ماه، هنگامی که مشغول رسیدگی به بیماران در درمانگاه امام سجاد (ع) بود، که گرفتار آتش فتنه گران شد.

آتش اغتشاشگران درمانگاه و مساجد را سوزاند

آن شب، مرضیه مشغول خدمت بود؛ مثل روزهای دیگر، کنار بیمارانی که به مراقبتش نیاز داشتند. اما وقتی اغتشاشگران و دشمنان اجیر شده صهیونیستی، به نابودی ایران اسلامی، درمانگاه و مساجد را به آتش کشیدند، او پس از رسیدگی به آخرین بیمار، نتوانست از درمانگاه خارج شود و تنها در میان شعله‌ها ماند و سوخت.
تصویر پرستاری که چند دقیقه پیش در اتاق بیماران سرطانی از هدیه پسرش حرف می‌زد، هنوز در ذهنم است. به دست‌هایش فکر می‌کنم؛ دست‌هایی که آن‌قدر به کار کردن عادت کرده‌اند که حتی هنگام تعریف کردن یک خاطره شیرین هم از حرکت نمی‌ایستند. بعد به دست‌های مرضیه فکر می‌کنم؛ به مادری که دیگر نمی‌تواند دست‌های دخترش را بگیرد و او را در آغوش بکشد.

یک تابوت کوچک

مرضیه دختری پنج‌ساله داشت؛ زینب خانم، دختری که باید در پایان شیفت کاری مادر، چشم‌به‌راه آمدنش می‌ماند. باید صدای قدم‌هایش را می‌شنید، به استقبالش می‌رفت و خودش را در آغوش او جا می‌داد.
اما آن شب، مرضیه دیگر به خانه برنگشت و از او تنها چند تکه استخوان و تابوت کوچکی باقی ماند؛ و دخترکش بجای آنکه بتواند مادرش را در آغوش بگیرد، برای آخرین بار آن تابوت کوچک را در آغوش گرفت.
نمی‌دانم آن کودک در آن لحظه چه می‌فهمید. آیا می‌دانست چرا جسم مادرش انقدر آب شده که در چنین تابوتی جا شده؟ یا شاید منتظر بود کسی در تابوت را باز کند و مادرش دوباره او را نوازش کند. شاید حتی خوب نمی‌دانست که دیگر نمی‌تواند سرش را روی شانه‌های مادر بگذارد.

فرزندی که دلش برای مادرش تنگ شده بود

نگاهم دوباره به تخت بیمارستان برمی‌گردد. به جایی که پرستار چند دقیقه پیش ایستاده بود و با شوق از پسرش حرف می‌زد.چقدر زیبا بود آن لحظه؛ یک مادر، یک هدیه، چند جمله ساده و لبخندی که میان بیماران می‌چرخید. اما پشت همان روپوش سفید، زندگی دیگری هم جریان داشت؛ خانه‌ای که کسی در آن منتظر بود، فرزندی که دلش برای مادرش تنگ می‌شد و مادری که خودش هم، مثل همه مادرها، دلش می‌خواست بعد از یک روز سخت کاری به خانه پُر از زندگی خودش برگردد.

تبریک رهبر انقلاب به فرشتگان رحمت

پیام تبریک رهبر انقلاب حضرت سید مجتبی خامنه‌ای درباره پرستاران را می‌خوانم؛ همان‌جا که آنان را احیاگر و امید بخش دانستند وبا تعبیر «فرشتگان رحمت» از آنها یاد کردند که در برابر کج‌خلقی و بی‌تابی اشخاص دردمند و رنجور، موجبات آرامش و امید و بهبود و علاج بیماران و در نتیجه، نزول رحمت الهی را فراهم می‌سازند و همینطور یاد شهدای پرستار گرامی داشتند. آنگاه دوباره به مرضیه فکر می‌کنم؛ به زنی که در مسیر خدمت به بیماران، قربانی شد و جانش را تقدیم وطنش کرد.

زندگی جریان دارد

اینجا در بیمارستان با اینکه حال و هوای روز پرستار است اما پرستارها مثل بقیه روزها همچنان از این اتاق به آن اتاق می‌دوند. یکی وضعیت بیماری را بررسی می‌کند، دیگری داروی بیمار دیگری را آماده می‌کند و آن یکی، کنار تخت بیماری می‌ایستد که می‌خواهد چند دقیقه با او حرف بزند.زندگی در راهروها جریان دارد؛ با همه خستگی‌ها، نگرانی‌ها و لبخندها.

پرستاری یعنی خودت از پا افتاده باشی اما بخاطر بیمار، دوباره برخیزی

نام پرستار، فقط نام یک شغل نیست. پشت این واژه، دنیایی از شب‌های بیداری و چشم‌های خسته، دست‌های پرتلاش و دل‌هایی ایستاده است که حتی در اوج خستگی، برای دیگری جا باز می‌کنند. پرستاری یعنی گاهی خودت از پا افتاده باشی، اما وقتی بیماری صدایت می‌زند، دوباره برخیزی. یعنی درد خودت را پشت لبخندت پنهان کنی تا بیمار، اندکی آرام‌تر نفس بکشد.و مگر می‌شود از پرستاری گفت و به بانوی بزرگ کربلا، حضرت زینب کبری (س)، نرسید؟ به بانویی که پس از آن داغ عظیم، بار سنگین مراقبت از بازماندگان و رساندن پیام عاشورا را بر دوش کشید؛ بانویی که صبرش، معنای تازه‌ای به ایستادگی بخشید و نامش با ایثار، صبوری و وفاداری گره خورد و این مناسبت ارزشمند تاریخی به خاطر ایشان، روز پرستار نام گرفت.

مادری که دختر کوچکش، چشم انتظارش ماند

آری پرستاری، در امتداد همین معنای بلند، روایت انسان‌هایی است که در دشوارترین لحظه‌ها، از کنار دیگری کنار نمی‌کشند؛ آنان که در راهروهای بیمارستان، شب را به صبح و صبح را به شب می‌رسانند، بی‌آنکه همیشه کسی بداند در دلشان چه می‌گذرد یا پشت آن لبخندهای ساده، چه خستگی‌هایی پنهان مانده است.و گاهی تاریخ، از میان همین آدم‌های بی‌ادعا، نامی را با خطی از آتش ثبت می‌کند. مرضیه هم یکی از همان پرستارها بود.مادری که آن شب، دخترکش چشم انتظارش ماند...
اینستاگرام
نظری بگذارید
نام خود را وارد نمایید
متن نظر را وارد نمایید
مقدار صحیح است
مقدار صحیح وارد کنید
عکس روز
بدون ویرایش از شما
آخرین اخبار
تبلیغ کانال فاش در ایتابنر بیمه دیفتح‌الفتوحصندوق همیاریخبرنگار افتخاری فاش نیوز شویدمشاوره و مشاوره تغذیه ویژه ایثارگرانسایت جمعیت جانبازان انقلاب اسلامیانتشارات حدیث قلماساسنامه انجمن جانبازان نخاعیlogo-samandehi