چهارشنبه 29 مهر 1405 , 10:44




روایت ناگفته از عضو تیم حفاظت رهبر شهید انقلاب
نقطهی کانونی زندگی شهید باصر بهرامنژاد عشق عمیق و توصیفناپذیر او به رهبر شهید انقلاب بود. همسر شهید، او را آئینهی حضرت آقا میخواند. اداء احترام او به تصویر حضرت آقا در تلویزیون، حتّی در خلوت خانه، نشان از عمق این ادب و ارادت داشت. خاطرات دوستان و همرزمانش از همراهیهای او با حضرت آقا در مشهد، کوهنوردیها و مأموریّتها، پرده از حقیقتی برمیدارد: او تنها یک محافظ نبود؛ او عاشق صادقی بود که در لحظات سخت، آرامش را در حریم ولایت جستوجو میکرد. او از پدرش درس غیرت آموخت و مهربانیاش زبانزد خواهرانش بود. سادهزیستی او در مراسم عروسیاش و نگاهش به زندگی، بازتابی از همان مشی سادهزیستانهی مقتدایش بود.
شهید بهرامنژاد همواره برای شهادت دعا میکرد. یک هفته قبل از پرواز نهایی، در رؤیایی صادقه، ندای یاران شهیدش را شنید که میگفتند: «بیا به ما کمک کن.» و سرانجام، در میانهی کار و تلاش، با نام و یاد امام و مقتدایش، به ایشان و سایر شهدای راه حق و فضیلت ملحق شد. امروز اگرچه باصر بهرامنژاد در میان ما نیست، امّا صدای او در هیئتها، نگاهش در دستنوشتههایش و راهش در میان همقطارانش زنده است.
خواهرانش بارها او را در خواب دیدهاند که میگوید: «چرا فکر میکنید من رفتهام؟ من حواسم به شما هست.» شهید باصر بهرامنژاد الگویی شد برای پاسداران حریم ولایت؛ الگویی که نشان داد میتوان با صلابت یک رزمنده، لطافت یک شاعر، ادب یک شاگرد و عشق یک خادم، در راه حق گام برداشت.
وی سرانجام در پانزدهم اسفندماه ۱۴۰۴ در جریان بمباران مجدّد دفتر رهبر شهید انقلاب، به آرزوی دیرین خود رسید و به مولای شهیدش پیوست. یادش گرامی و راهش پُررهرو باد.

















