20 مهر 1405 / ۲۹ ربيع الثاني ۱۴۴۸
شناسه خبر : 38053
دوشنبه 13 مهر 1394 , 09:44
دوشنبه 13 مهر 1394 , 09:44


دستمال کاغذی برجام!
غلامرضا صادقیان
چقدر از خودمان را در اینترنت جا گذاشتهایم؟
داود گودرزی
راهکار جبران عقبماندگی تاریخی
سید محمدرضا میرشمسی
وقتی تاریخ، عدالت و صلح هم ابزار توجیه جنگ میشوند!
محمدرضا الهی
ایران؛ «هارتلندِ» جهان؛ فرصت سازی و فرصت سوزی
محمد تقی امینی
مارکوی فراموشکار
سیدمهدی حسینی
لزوم حمایت آموزشی از اتباع
علیرضا رجائی
این مسیر خودِ بنبست است!
دکتر امانالله دهقان فرد
شوک راهبردی در تنگه هرمز
حمیدرضا مرادی
ما کِی از خودمان فاصله گرفتیم
رضا کریمی


تواضع یک فرمانده تا چه حد؟!
می گفت:
آموزشی بودیم یک روز در آسایشگاه عده ای از دوستان باهم صحبت میکردند وبعضی از رفقاء استراحت میکردند. صدای قدمها آشنا بود صدای پای محمودرضاست... دربازشد...بالبخندهمیشگی اش گفت:سلام به همگی همه به احترامش بلندشدیم وپاچسباندیم.
استاد گفت خسته نباشیدوشروع کرد باهامون صحبت وبگو بخندکردن .گفت:بایدبرم مأموریت و....
ازتون میخوام همتون چشمهاتون ببنید وبه حضرت زهراء(س)قسمتون میدم تا وقتی نگفتم چشمهاتون بازنکنید.
همه چشمهامون بستیم.
یهویکی از دوستان گفت عه عه!نه استاد نه!خواهش میکنم من هم مثل همه چشمهایم را بسته بودم وقسم خورده بودم چشمانم بازنکنم،
صبرکردم...
یکی یکی صدای بچه هارو میشنیدم نه استاد نه......آخرین نفرایستاده بودم
تااینکه بوی خوش عطرش به مشامم رسید فهمیدم نوبت به من رسیده. پایم رابوسید.فهمیدم پای همه بچه هارو بوسیده است.
گفت:
همگی چشمانتان را بازکنید
درسالن سر وصدا شد استاد این چه کاری بودکه کردیدو...احساس خجالت وناراحتی می کردیم.
محمودرضا گفت:نمیدونم کدام یکی ازشما شهیدخواهد شد تصمیم گرفتم پای تک تک شما راببوسم.محمودرضا استاد مابود وازطرفی فرمانده ما، اما چنین تواضع داشت.
چند روزبعد خبرشهادتش راشنیدم......
راوی: شاگرد آموزشی شهید مدافع حرم محمودرضا بیضایی
(حسین نصرتی)(اسم مستعار شهید)
.








دیر آمدی، بلیت راهرو به تو رسید
جعفر طهماسبی
جاسوسان؛ حماسه شهید «جعفرخانی» و ۱۲ تن از یارانش
سردار «رفیعی آتانی»
آرامش یک دلشکسته با آغاز یک دلبستگی!
سیدهمهدیه موسوی















