11 مهر 1405 / ۲۰ ربيع الثاني ۱۴۴۸
شناسه خبر : 90582
دوشنبه 16 خرداد 1401 , 12:50
دوشنبه 16 خرداد 1401 , 12:50


وقتی ترس آمریکا را به سمت حماقت میراند
مهدی محمدی
سران محترم سه قوه، لطفاً خودتان بخوانید!
حسین شریعتمداری
فرفورد، فلای دوبی، فرار از عراق
محمد ایمانی
قله کجاست؛ در رفاه، در استقلال یا در عبور از گردنه؟
محمدرضا الهی
هوشیاری ملی؛ ضرورت عبور از پیچ سرنوشتساز
سیدرضا موسوی فاضل
کشورهای همسایه، تاریخ فراموش نمیکند!
داود گودرزی
آسمان را سیاسی نکنید!
حمیرا حسینی یگانه
مادر شهیدان جهانزاده به فرزندانش پیوست
علیرضا ضابطی سیستان
پایان اِشغال یا تغییر شکل آن؟!
مسعود اکبری
از تثبیت نظام تا فتح قله
محمدتقی مومنی
زرینموی شیرینعقل
سیدمهدی حسینی

اگر زودتر شناخته بودمش...
سحر جلیلی پالندی
آخرین بوسه!
اکرم رحمانی
عاشقانه یک جانباز برای دختر معلمش
علیرضا ضابطی سیستان
در وصف جانباز شهید «حسین بهجت منش»
امرالله مروتی
ما هنوز ایستادهایم؛ در خط مقدم، با ولایت
علیرضا ضابطی سیستان

یک لحظه با تو بودن
مریم عرفانیان
دو لیموی تازه را بین انگشتان باریکش گرفت و بویید؛ دوست داشت عطر آنها را ببلعد. روی طاقچة پنجره نشسته بود و به پستی ساختمانها و رفتوآمد آدمها نگاه میکرد؛ به برج میلاد که بلندتر از همة ساختمانها خودنمایی میکرد. همه چیز از طبقه بیست و یک آپارتمان هشتاد متری به خوبی دیده میشد. خورشید دامن نارنجی رنگش را از بالای آپارتمانها و بلندای برج میلاد بیرون میکشید و شب با گامهای سنگینش میهمان آسمان میشد. حرکت آدمهای بندانگشتی تندتر میشد؛ با چشم آنها را دنبال میکرد و گاهی مقصدشان را هم حدس میزد. دوباره لیموهای تازه را بویید و یاد شکوفههای بهارنارنج باغ پدریاش افتاد.
دود غلیظی مشامش را پر کرد، به سرفه افتاد! پنجره را بست و به اتاق برگشت. او را دید که روی ویلچر خوابش برده بود؛ ملحفه را آرام تا زیر گلویش بالا کشید و رو به رویش نشست. سربلند کرد، او میان قاب عکس روی دیوار، که پلاکی گوشة آن میدرخشید، کنار آمبولانسی خاکی رنگ ایستاده بود. دستش را زیر چانه زد و یک لحظه نگاهش کرد. یادش آمد با هم کنار سفره سفید عقد نشسته بودند، که گفته بود: «مریم! زندگی با یه جانباز سخته.» جواب داده بود: «سعید! سختیش میارزه به داشتن همسری مثل تو.» با این فکر لبخندی روی لبش نشست.
برخاست تا به آشپزخانه برود؛ جلوی آینة دور نقرهای که رسید، ایستاد. به تصویر خودش خیره ماند، دست در موهایش فروبرد، بیاعتنا به چند تار موی سفید جلوی سرش، به گونهاش دست کشید. موهایش را از پیشانیاش کنار زد، شانههایش را عقب داد و به آشپزخانه رفت. گلدان مریم را از کابینت بیرون آورد، عطرش فضا را پر کرد. شیشة ادوکلن را کادو کرد؛ میخواست قبل از اینکه سعید بیدار شود همه چیز حاضر باشد. آن شب، تولد سعید بود و دوست داشت غافلگیرش کند.
قهقهة زن همسایه با تقتق کفشهای زنانه درهم آمیخت. عطر تندشان قاتی عطر گلهای مریم شد. لیموها را روی یخچال گذاشت، دو تا تخممرغ در قابلمه شکست و هم زد. صدای زنها طبق معمول بلند شد. دیوارهای آپارتمان کوچک آنقدر نازک بود که به راحتی میتوانست همهمة آنها را بشنود.
حتی میدانست چه کسی اولین نفر باید حرف بزند یا حتی میتوانست حرکات صورتشان را از هم تشخیص دهد، حتی رنگ لباسهایشان را!
زن همسایه شروع کرد از لباس تازهاش گفتن و حسابی حرافی کرد؛ بعد دور به دست دوست صمیمیاش افتاد و یادآور شد که آخر هفته تور دُبی گذاشتند. آن یکی گفت قرار است بروند ترکیه و...
قلبش لرزید، یک لحظه دست از کار کشید و تخممرغها را هم نزد. فکری از ذهنش گذشت: «چه خوب بود که سعید رو یه دفعه میبردم باغِ بابا یا اطراف تهرون؟»
قهقهة زن همسایه او را آزرد. صدایِ موسیقی، با ریتمی تند، بلند شد. بوی سیگار از دریچه کولر به داخل آشپزخانه دوید. آرد را ذره ذره میان قابلمه ریخت و دوباره هم زد؛ بعد هم وانیل و... صدای کفش چند زن به جمعشان اضافه شد و دنبال آن واق واق یک سگ. فر را روشن کرد. زنی که صدایِ باریکی داشت برایشان فال قهوه میگرفت. زنها یک دفعه ساکت شدند.
- یه مرد میآد خواستگاریت که ماشین شاسی بلند داره با خونه تو شمرون...
- نه! کمه، من بُرج میخوام یه بار دیگه فال بگیر...
و بعد دوباره ولولهشان به هوا برخاست. مایة کیک را در قالبی به شکل قلب ریخت و درون فر گذاشت. لیموها را از روی یخچال برداشت و خواست بیرون برود که صدایی او را سر جایش میخکوب کرد. یک نفر پرسید: «راستی شهین تو که کل ساختمون رو دعوت میکنی، چرا همسایه کناریت رو دعوت نمیکنی؟» ناخودآگاه سمت دریچه کولر رفت تا صدا را بهتر بشنود، زن همسایه با لحنی که انگار هنوز دهانش پر بود، از لای لقمههای نیمه جویده به زور گفت: «مریم رو میگی؟ نمیدونم چهقدر همدیگر رو دوست دارن که دختره یه لحظه هم شوهرش رو تنها نمیذاره! اون هم همچین آدمی که همش رو ویلچره...»
خندة زنها ساختمان را از جا برداشت.
***
همة خانه بوی کیکِ داغ میداد. مریم، لیموها را آرام برش داد تا روی کیک بگذارد. سر برگرداند، سعید را نشسته روی ویلچر، میان قاب در دید. فکری از ذهنش گذشت... «تو مردِ میدون نبردی؛ اگه نبودی که بقیه راحت زندگی نمیکردن... یک لحظه با تو بودن رو با تموم دنیا عوض نمیکنم.»
لبخند زد؛ سعید هم به رویش خندید...
منبع: کیهان


دیر آمدی، بلیت راهرو به تو رسید
جعفر طهماسبی
جاسوسان؛ حماسه شهید «جعفرخانی» و ۱۲ تن از یارانش
سردار «رفیعی آتانی»
آرامش یک دلشکسته با آغاز یک دلبستگی!
سیدهمهدیه موسوی
امروز وقت بازنشر این خاطره تکراریست...
وحید یامینپور
ما در نوجوانی طعم تلخ اسارت را چشیدیم
احمد یوسف زاده















