18 مهر 1405 / ۲۷ ربيع الثاني ۱۴۴۸
شناسه خبر : 97165
چهارشنبه 21 دي 1401 , 12:19
چهارشنبه 21 دي 1401 , 12:19


این مسیر خودِ بنبست است!
دکتر امانالله دهقان فرد
شوک راهبردی در تنگه هرمز
حمیدرضا مرادی
ما کِی از خودمان فاصله گرفتیم
رضا کریمی
گوسالهپرستها و گوسالهشناسها!
حسین شریعتمداری
جایی که خشونت از دموکراسی حرف میزند!
سیدرضا موسویفاضل
عکس واقعیت
سید محمدعماد اعرابی
ماجرای ۷ اکتبر از کجا شروع شد؟
کمیل خجسته
هنر سیاست؛ اقتدار فرهمند، تعقل سیاسی
سیدمهدی حسینی
از نگاه به کاستیها تا باور به توانمندیها
محمدرضا الهی
ملت بیدار فتنه را میشناسد و از عدالت قاطعیت می خواهد
علیرضا ضابطی سیستان
چرا پای سفره مردم به میان میآید، «زاکانی» باید متوقف شود؟!
سیدرضا موسوی فاضل


شهیدی که پیش از عملیات حاضر نشد عکس فرزند تازه متولد شدهاش را ببیند
یکی از همرزمان شهید عسگری میگوید: چند روز پیش بچهدار شده بود. دم سنگر که دیدمش، لبه پاکت نامه از جیب کنار شلوارش زده بود بیرون. گفتم: هان، آقا مهدی خبری رسیده؟
به گزارش «ایثارتهران» ، شهید محمدرضا عسگری معاون رئیس ستاد لشکر ۲۵ کربلا بود که روز ۱۰ تیر ۱۳۶۵ در علمیات کربلای یک در دشت مهران در قلاویزان به شهادت رسید.
یکی از همرزمانش در خاطرهای از این شهید عزیز پیش از آغاز عملیات در قلاویزان، میگوید:
چند روز پیش بچهدار شده بود. دم سنگر که دیدمش، لبه پاکت نامه از جیب کنار شلوارش زده بود بیرون.
گفتم: هان، آقا مهدی خبری رسیده؟ چشمهایش برق زد.
گفت: خبر که... راستش عکسش رو فرستادن.
خیلی دوست داشتم عکس بچهاش را ببینم. با عجله گفتم: خب بده، ببینم.
گفت: خودم هنوز ندیدمش. خورد توی ذوقم.
قیافهام را که دید، گفت: راستش میترسم؛ میترسم توی این بحبوحه عملیات، اگه عکسش رو ببینم، محبت پدر و فرزندی کار دستم بده و حواسم بره پیشش.
نگاهش کردم. چه میتوانستم بگویم؟
گفتم: خیلی خب، پس باشه هر وقت خودت دیدی، من هم میبینم.
محمدرضا در بخشی از وصیت نامه خود مینویسد: «آروز دارم مفقودالاثر شوم، تا شرمنده مادرانی که جوانان خود را از دست دادهاند نشوم.» خدا صدای او را شنید و به آرزویش رسید. پیکر محمدرضا هیچ وقت برنگشت.
یکی از همرزمانش در خاطرهای از این شهید عزیز پیش از آغاز عملیات در قلاویزان، میگوید:
چند روز پیش بچهدار شده بود. دم سنگر که دیدمش، لبه پاکت نامه از جیب کنار شلوارش زده بود بیرون.
گفتم: هان، آقا مهدی خبری رسیده؟ چشمهایش برق زد.
گفت: خبر که... راستش عکسش رو فرستادن.
خیلی دوست داشتم عکس بچهاش را ببینم. با عجله گفتم: خب بده، ببینم.
گفت: خودم هنوز ندیدمش. خورد توی ذوقم.
قیافهام را که دید، گفت: راستش میترسم؛ میترسم توی این بحبوحه عملیات، اگه عکسش رو ببینم، محبت پدر و فرزندی کار دستم بده و حواسم بره پیشش.
نگاهش کردم. چه میتوانستم بگویم؟
گفتم: خیلی خب، پس باشه هر وقت خودت دیدی، من هم میبینم.
محمدرضا در بخشی از وصیت نامه خود مینویسد: «آروز دارم مفقودالاثر شوم، تا شرمنده مادرانی که جوانان خود را از دست دادهاند نشوم.» خدا صدای او را شنید و به آرزویش رسید. پیکر محمدرضا هیچ وقت برنگشت.
منبع: ایثار


دیر آمدی، بلیت راهرو به تو رسید
جعفر طهماسبی
جاسوسان؛ حماسه شهید «جعفرخانی» و ۱۲ تن از یارانش
سردار «رفیعی آتانی»
آرامش یک دلشکسته با آغاز یک دلبستگی!
سیدهمهدیه موسوی
















