یکشنبه 17 خرداد 1405 , 12:47




روایت آخرین دیدار دو دوست در غسالخانه بهشت زهرا
فاش نیوز - خاصیت جنگ اینه که عزیزترین گلها را می چیند و داغشان را برای تمام عمرت رو قلبت می گذارد.
خبرگزاری تسنیم، دو روز بعد از شهادت دکتر کمال خرازی برای تهیه گزارشی از مزارش به قطعه 42 گلزار شهدای بهشت زهرا رفتم و نوشتم حال و هوای مزار وزیر خارجه پیشین و البته دیپلمات با دیسیپلین و کار بلد سالهای قبل و اکنون، بسیار متفاوتتر از چیزی بود که تصور میکردیم.
مزاری بدون هیچ جلب توجه خاصی، در میان دیگر قبور شهدا که حتی به سختی پیدایش کردم. چون مزارهای دیگر مثل گلستانی تزئین شده بودند و توقع داشتم بنر یا تاج گلهای خیلی متفاوتتری از آقا کمال نظرم را به خودش جلب کند که ابدا اینطور نبود.
اما چند روز قبل از شهید خرازی همسرش خانم منصوره رئیس قاسم که با همسرش در خانه بود، زودتر از آقا کمال به خاک سپرده شد. آن روز تنها چیزی که مزار آن دو را که حالا در یک قبر دو طبقه قرار است تا ابد کنار هم باشند، از بقیه متمایز میکرد دستنوشتهای به خط خوش، روی تکه کاغذی بود که یک طرف آن نوشته شده بود کمال خرازی و روی دیگرش هم نام منصوره خانم به تحریر درآمده بود.
از آقا کمال خاطرات و عکسهای زیادی در اینترنت میشود پیدا کرد اما در مورد منصوره خانم که یک شخصیت فرهنگی هم بود، تقریبا چیزی نیست و چقدر حیف! تا اینکه این مطلب صمیمانه فاطمه خانم امیرانی همسر شهید حمید باکری را در صفحهاش دیدم و فرصت را مغتنم شمردم تا بازنشر آن را بهانهای کنم برای یاد کردن از خانم رئیس قاسم که توسط اسرائیل با همسرش در خانهشان به شهادت رسیدند.

خانم امیرانی اینطور مینویسد: خاصیت جنگ اینه که عزیزترین گلها را می چیند و داغشان را برای تمام عمرت رو قلبت می گذارد. شهیده منصوره خانم رئیس قاسم دوست 30 ساله من بود. از اون دوستانی که می توانی از درد های زندگیت بگویی. و همیشه بهترین پاسخ ممکن را بگیری.
روز 12 فروردین وقتی غمگین و خسته از مراسم تشیع شهید عزیز سردار تنگسیری برگشتم. کسی جرئت نکرد موشک خوردن منزل دکتر کمال خرازی را به من بگه. تقریبا چند روز قبل به من زنگ زد فاطمه با مادرم در منزل تنها هستیم. گفتم از فردا من هر روز میام پیش شما. فردا صبح آماده شدم برم زنگ زدم گفت نیا کسی می خواد بیاد. همین و تمام. بالاخره با زنگ عزیزی که فکر می کرد من میدونم. داغه به دلم چسبید. خواستم او را ببینم. بالاخره با پارتی او را در معراج شهدا بهشت زهرا پیدا کردم.
این دفعه مثل همیشه در بهشت زهرا گم نشدم. فقط اشک می ریختم. کسی او را با اسم نمی شناخت. با اصرار من ، مرا به سمت کانتینری بردند،که انجا چند شهید عزیز بود. گفتند نبین ولی من او را بدون دیدن شناختم. و افتخار این که پیکرش را در خاک بگذارم نصیب من شد. منصوره خانم مصداق خطبه همام امام علی (ع) بود. نیازشان اندک و بدن هایشان لاغر. با توجه به این که خانواده خودش و همسرش متمول بودند فوق العاده ساده ژندگی میکرد.
زینت او عادت به کتاب خواندن و ترویج کتابخوانی بود. برای تجهیز کتابخانه ها ی نقاط محروم همیشه کمک می کرد. به دنبال حل مشکلات خانواده های شهدا می رفت. حواسش به همسر دانشمندش بود تا او فرصت مطالعه و نوشتن کتاب را داشته باشد . و مادر سالخورده اش را نگهداری می کرد. جاش خیلی خالی. دلم تنگ شده زنگ بزن فاطمه بیا بریم راه بریم...

















