شناسه خبر : 128267
پنجشنبه 07 آبان 1405 , 12:00
اشتراک گذاری در :

قاری قرآن، سرباز بی‌ادعا

فاش نیوز - برادرم محسن، از همان کودکی قلبی بزرگ و روحیه‌ای عدالت‌طلب داشت. وقتی در کوچه و خیابان می‌دید به کسی ظلم می‌شود، بی‌درنگ وارد می‌شد و از مظلوم دفاع می‌کرد؛ حتی اگر این کار، به قیمت کتک‌خوردن خودش تمام می‌شد، باز هم کوتاه نمی‌آمد. شجاعت در جانش بود و حق‌طلبی در خونش.
 محسن از همان سال‌های نخست زندگی، انس عجیبی با قرآن داشت. نه‌فقط قاری قرآن بود، بلکه با آیات آن زندگی می‌کرد. از بس با قرآن مأنوس بود و کتابش را ورق می‌زد، پاره‌پاره شده بود. با هر آیه، راه‌ورسم زندگی‌اش را تنظیم می‌کرد. خطی خوش داشت و دلی خوش‌تر. با اینکه فرمانده بود، اما هیچ‌گاه خودش را برتر از نیروهایش نمی‌دید. در سنگر، جای بهتر را به دیگران می‌داد و خودش همان‌جایی می‌خوابید که سردتر بود. برای خودش هم شیفت نگهبانی می‌گذاشت.
 اهل تهجّد و عبادت بود. با همه فامیل، حتی بستگان دور، ارتباط صمیمی داشت. هر بار که به مرخصی می‌آمد، دیدار با خویشاوندان را بر خود واجب می‌دانست. اخلاق نیکو و سخاوت‌مندی‌اش زبانزد همه بود.
 آخرین دیدارم با او را هرگز فراموش نمی‌کنم. آن روزها هنوز کودک بودم، اما سفارش‌های او برایمان روشن و ماندگار بود. با لحنی آرام و مهربان گفت: «حجاب شما، یادگاری حضرت زهراست. مراقبش باشید...»
 وصیت‌نامه محسن، هنوز هم پس از سال‌ها دل‌ها را روشن می‌کند. با تمام وجود به امام، انقلاب، اسلام و مردم ایمان داشت. او نوشت: «اگر باخدا عهد بسته‌اید، به عهدتان وفا کنید. اگر هم‌عهدی نبسته‌اید، تا کی تأخیر؟ بدانید کربلا و قدس فتح خواهد شد و آن روز، پشیمانی سودی ندارد. این گوی و این میدان... این کربلای ایران و این حسین زمان است. جنگ را مسئله اصلی بدانید و با تمام توان در این مسیر قدم بردارید...»
 در جایی دیگر نوشت: «ما نه لیاقت و نه توان خدمت به اسلام را داریم. تنها در پی سعادت خود هستیم. دنیا محل آزمایش است. خدایا! مرگم را قطعه‌قطعه‌شدن در راه خودت قرار بده، باشد که از منِ عاصی راضی شوی...»
 صبحی که خبر شهادتش رسید، در راه مدرسه بودم. وقتی شنیدم، بغض سنگینی گلویم را گرفت. می‌دانستم محسن، ستون خانه پدر و مادرم بود. طاقت نیاوردم و به مدرسه رفتم. حال روحی‌ام به‌قدری بد بود که معلمم هم متأثر شد و با هم به خانه برگشتیم تا در کنار خانواده باشیم.
 سال‌ها از آن روز گذشته، اما محسن برای من هنوز زنده است. در نگاه، در یاد، در راه. همیشه می‌خواست هر کاری را به بهترین شکل انجام دهد؛ در اخلاق، عبادت، تحصیل، روابط اجتماعی، ورزش، حتی در آموزش‌های نظامی. همه او را به‌عنوان نوجوانی کامل می‌شناختند.
 برادرم در یک جمله، جوانی ولایت‌مدار و عاشق امام، قاری و عامل به قرآن، شجاع و جسور، و درعین‌حال، رئوف، مهربان و بی‌ادعا بود. 
 زندگی شهدا گنجینه‌ای ارزشمند از مقاومت، ایمان و ازخودگذشتگی است؛ روایتی از مردان بی‌ادعا که در مکتب ایثار، درس عشق مشق کردند. به روایت طاهره انصاری (خواهر شهید)، شهید «محسن انصاری»، یکی از همین ستارگان درخشان آسمان ایثار و شهادت است که دفتر عمر پربارش در جوانی و در دفاع از آرمان‌های میهن به سرانجام رسید.
 شهید محسن انصاری در زمستان سال ۱۳۴۲ در شهر مقدس نجف اشرف چشم به جهان گشود. او در دامن خانواده‌ای مؤمن و انقلابی پرورش یافت و از همان دوران کودکی با معارف اسلامی و ارزش‌های انسانی آشنا شد.
 این شهید والامقام در دوران دفاع مقدس بااحساس تکلیف شرعی و ملی، راهی جبهه‌های نبرد حق علیه باطل شد تا در برابر تجاوز دشمن ایستادگی کند. سرانجام پس از ماه‌ها مجاهدت خالصانه، در تاریخ ۱۳ آبان‌ماه ۱۳۶۲ در ارتفاعات «پنجوین» واقع در کردستان عراق، بر اثر اصابت ترکش خمپاره به سر، به درجه رفیع شهادت نائل آمد و به یاران شهیدش پیوست.
 پیکر مطهر این شهید گران‌قدر پس از شهادت، به خاک ایران اسلامی منتقل شد و هم‌اکنون در گلزار شهدای آرامگاه «امامزاده علی بن جعفر (ع)» در شهر مقدس قم، ملجأ و مأمن دلداده‌گان و زیارتگاه عاشقان فرهنگ ایثار و شهادت است.

اینستاگرام
نظری بگذارید
نام خود را وارد نمایید
متن نظر را وارد نمایید
مقدار صحیح است
مقدار صحیح وارد کنید
عکس روز
بدون ویرایش از شما
آخرین اخبار
تبلیغ کانال فاش در ایتابنر بیمه دیفتح‌الفتوحصندوق همیاریخبرنگار افتخاری فاش نیوز شویدمشاوره و مشاوره تغذیه ویژه ایثارگرانسایت جمعیت جانبازان انقلاب اسلامیانتشارات حدیث قلماساسنامه انجمن جانبازان نخاعیlogo-samandehi