27 مرداد 1405 / ۰۴ ربيع الأول ۱۴۴۸
شناسه خبر : 45236
دوشنبه 20 ارديبهشت 1395 , 09:13
دوشنبه 20 ارديبهشت 1395 , 09:13


انتصابات جدید؛ آرایش تازه برای روزهای حساس
علیرضا ضابطی سیستان
حیرت ضلالت
محمدرضا سابقی
قدرت مردم
سعدالله زارعی
از ایران مقتدر ضعیفنمایی نکنید!
سپهر خلجی
آمادگی برای اجرای راهبرد علیالاصول!
محمدحسین محترم
سخنی بنزینی با دولت کارشناسان!
غلامرضا صادقیان
از عمامهپرانی تا عمامهبوسی!
امانالله دهقان فرد
عدهای به دنبال تولید روایت شکست هستند
سید محمدرضا میرشمسی
روایت سرزمینی میان ناامنی، محرومیت و رنج انباشته
علیرضا رجائی
اگر بدانند، دست برمیدارند!
حسین شریعتمداری
چرا مدارس شاهد را مدیرانی از جنس شاهد و ایثارگر مدیریت کنند؟
علیرضا ضابطی سیستان

ننگ بر دنیای شما که شهادت را خوار میشمارید!
غلامرضا صادقیان
اشک ماتم بر پیکر پدر
فاطیما محمد مرادی
فدای غیرت عباسی عراقیها
احمد بابایی

روایت عشق از قاب مهران؛ جادهای که به کربلا میرسد
حمیدرضا محمد مرادی
اخلاص شهید هادی در دوران دبستان

ابراهیم دوران دبستان را به مدرسه طالقانی در خیابان زیبا میرفت. اخلاق خاصی داشت. توی همان دوران دبستان نمازش ترک نمیشد.
در خانهای کوچک و مستأجری درحوالی میدان خراسان تهران زندگی میکردیم. اولین روزهای اردیبهشت سال 36 بود. پدرمان چند روز است که خیلی خوشحال به نظر میرسد. او دائماً بهشکرانه پسری که خدا در اولین روز این ماه به او عطا کرده از خدا تشکر میکرد.
هرچند حالا در خانه سه پسر و یک دختر هستیم ولی پدر، برای این پسر تازه متولد شده خیلی ذوق میکند. البته حق دارد، پسر خیلی بانمکی است. اسم بچه را هم انتخاب کرد "ابراهیم"، پدرمان نام پیامبری را بر او نهاد که مظهر صبر و قهرمان توکل و توحید بود. و این اسم واقعاً برازنده او بود.
هروقت فامیلها میآمدند و میگفتند: "آخه حسین آقا، تو سه تا فرزند دیگه هم داری، چرا برا این پسرت، اینقدر خوشحالی میکنی؟" با آرامش خاصی جواب میداد: "این پسر حالت عجیبی داره! من مطمئن هستم که این پسر من بنده خوب خدا میشه، من یقین دارم که ابراهیم، اسم من رو زنده میکنه".
راست میگفت. محبت پدرمان به ابراهیم، محبت عجیبی بود، هرچند بعد از او خدا یک پسر و یک دختر دیگر به خانواده ما عطا کرد اما از محبت پدرم به ابراهیم چیزی کم نشد.
ابراهیم دوران دبستان را به مدرسه طالقانی در خیابان زیبا میرفت. اخلاق خاصی داشت. توی همان دوران دبستان نمازش ترک نمیشد، یک بار هم در همان سالهای دبستان به دوستش گفته بود:
"بابای من آدم عجیبیه تا حالا چند بار خواب امام زمان(عج) رو دیده. یک بار هم که خیلی دوست داشته به کربلا بره توی خواب حضرت عباس(ع) رو دیده که به دیدنش اومده و باهاش حرف زده".
زمانی هم که سال آخر دبستان بود به دوستانش گفته بود:
"پدرم میگه، آقای خمینی که شاه چند ساله تبعیدش کرده، آدم خیلی خوبیه حتی بابام میگه ایشون حرفاش حرف امام زمانه(عج)، همه هم باید حرفاشو گوش بدن".
دوستانش هم گفته بودند: "ابراهیم دیگه این حرفا رو نزن. آقا ناظم بفهمه اخراجت میکنه".
شاید برای دوستان ابراهیم شنیدن این حرفها عجیب بود ولی او به حرفهای پدر خیلی اعتقاد داشت.
کتاب سلام بر ابراهیم ــ ص14
زندگینامه و خاطرات پهلوان بیمزار شهید ابراهیم هادی
منبع: تسنیم


یاد اهلبیت، ما را در سختترین لحظات اسارت زنده نگه میداشت
عبدالمحمد شیخابولی
پارسال همراه بابا، امسال به یادش
فاطمه ملکی
خاطرهای از زیارت عتبات توسط آزادگان
علیاکبر امیراحمدی
تیربارچی قهار با آستین خالی
جعفر طهماسبی















