21 شهريور 1405 / ۲۹ ربيع الأول ۱۴۴۸
شناسه خبر : 109569
شنبه 18 فروردين 1403 , 09:42
شنبه 18 فروردين 1403 , 09:42


آقای روحانی، حداقل سکوت کنید
مهدی فضائلی
سیاست گامبهگام طالبان برای حذف شیعیان و فارسیزبانان
امانالله دهقان فرد
درسهای یمن برای دانشگاههای نظامی جهان
جعفر بلوری
در جنگ، اول سفره مردم یا امکانات مسئولان؟
داود گودرزی
جنگ ارادهها و محاسبات ناکارآمد دشمن
مسعود اکبری
تعلل تا به کی؟
سیدمهدی حسینی
مواظب روایتسازیهای غلط دشمن باشیم
حسن رشوند
خیانت مُدام و لاف دفاع از مردم؟!
محمد ایمانی
قدرت برای صلح، اقتدار برای بازدارندگی
علیرضا ضابطی سیستان
حدیبیه؛ حقیقتی که به نام سازش تحریف شد
حسن خلیل خلیلی

ما هنوز ایستادهایم؛ در خط مقدم، با ولایت
علیرضا ضابطی سیستان
عصر دلتنگی
ابوالقاسم محمدزاده
رئیس مکتب ما و رئیس مذهب
محمد قولی میاب (کوثر)
تلنگری برای دلهایی که مهر را فراموش کردهاند
علیرضا ضابطی سیستان
همه چیز داریم جز آرامش!
داود گودرزی

وقتی اسرای بعثی علیه فرمانده ایرانی شعار دادند
فاش نیوز - یکی از رزمندگان دوران دفاع مقدس تعریف میکند: «۱۰۰ نفر از نیروهای دشمن را اسیر کرده بودیم و با خود به پشت خط میبردیم که من تصمیم گرفتم شیرین کاری کنم.»
محسن علیان یکی از رزمندگان دوران دفاع مقدس، تعریف میکند: «صبح روز عملیات در منطقه کردستان بچهها حسابی خسته شده بودند و روحیه مناسبی نداشتند. از طرفی حدود ۱۰۰ اسیر دشمن را برای انتقال به پشت خط به صف کرده بودیم. برای آنکه انبساط خاطری در بچهها پیدا شود، جلو اسرا ایستادم و شروع به شعار دادن کردم. با حرکت دست و کلمات قاتی پاتی فارسی و عربی بهشان حالی کردم که هر شعاری میدهم آنها تکرار کنند. خیلی ترسیده بودند. مشتم را بالا بردم و با صدای رسا گفتم: «بگین صدام جارو برقیه.»آنها هم فریاد زدند: «صدام جارو برقیه.»بچهها که شاهد این ابتکار من بودند زدند زیر خنده! یک دفعه آقای قربانی فرمانده گروهانمان، از راه رسید و پرسید: «محسن! داری چیکار میکنی؟»گفتم: «شما فقط وایسا تماشا کن. بذار کاسبیمون رو بکنیم.»وقتی اسرا از شعار جارو برقی خسته شدند، بهشان گفتم: «حالا بگین «الموت لقربانی».»در همین گیرودار نیروهای دیگری هم به جمع ما اضافه شدند؛ آنها هم از خنده رودهبر شدند. قربانی تندتند دستهایش تکان میداد و میگفت: «من قربانیم، من فرمونده اینام. شعار ندین.» اسرا متوجه نمیشدند چه میگوید. من هم تحریکشان میکردم که بلندتر شعار بدهند.یکی از بچهها به آقای قربانی گفت: «تا فردا هم که اینجا وایسی و به فارسی بهشون بگی شعار ندن، اینا حالیشون نمیشه.»قربانی پرسید: «خُب چی کار کنم که ساکت بشن؟»سرباز جواب داد: «به عربی بهشون بگو «انا قربانی»آقای قربانی فریاد زد: «انا قربانی»اسرا که تازه متوجه شیرین کاری من شده بودند، شعار را عوض کردند. دست هایشان را تکان دادند و گفتند: «لا موت، لا موت.»
اسرا را که منتقل کردند من کتک مفصلی از آقای قربانی خوردم.»
منبع: کتاب «زبون دراز» به قلم رمضانعلی کاووسی
منبع: خبرگزاری فارس


جاسوسان؛ حماسه شهید «جعفرخانی» و ۱۲ تن از یارانش
سردار «رفیعی آتانی»
امروز وقت بازنشر این خاطره تکراریست...
وحید یامینپور
ما در نوجوانی طعم تلخ اسارت را چشیدیم
احمد یوسف زاده
یادی از جانباز نخاعی شهید مهران ذوالفقاری
مرتضی قنبری وفا
دندان اسرا را با قاشق و انبردست میکشیدم
محمدباقر علیئی















