21 شهريور 1405 / ۲۹ ربيع الأول ۱۴۴۸
شناسه خبر : 112523
یکشنبه 07 مرداد 1403 , 12:59
یکشنبه 07 مرداد 1403 , 12:59


آقای روحانی، حداقل سکوت کنید
مهدی فضائلی
سیاست گامبهگام طالبان برای حذف شیعیان و فارسیزبانان
امانالله دهقان فرد
درسهای یمن برای دانشگاههای نظامی جهان
جعفر بلوری
در جنگ، اول سفره مردم یا امکانات مسئولان؟
داود گودرزی
جنگ ارادهها و محاسبات ناکارآمد دشمن
مسعود اکبری
تعلل تا به کی؟
سیدمهدی حسینی
مواظب روایتسازیهای غلط دشمن باشیم
حسن رشوند
خیانت مُدام و لاف دفاع از مردم؟!
محمد ایمانی
قدرت برای صلح، اقتدار برای بازدارندگی
علیرضا ضابطی سیستان
حدیبیه؛ حقیقتی که به نام سازش تحریف شد
حسن خلیل خلیلی

ما هنوز ایستادهایم؛ در خط مقدم، با ولایت
علیرضا ضابطی سیستان
عصر دلتنگی
ابوالقاسم محمدزاده
رئیس مکتب ما و رئیس مذهب
محمد قولی میاب (کوثر)
تلنگری برای دلهایی که مهر را فراموش کردهاند
علیرضا ضابطی سیستان
همه چیز داریم جز آرامش!
داود گودرزی

دوستانت از کجا فرار کردهاند؟
فاش نیوز - زن صاحبخانه دیس میوه را میآورد تا به مهمانهایی که سبیل به سبیل در اتاق نشستهاند تعارف کند. یکی بلند میشود، دیس را میگیرد و میوهها را مثل ارزن در اتاق میپاشد!

قاسم عباسی یکی از رزمندگان دوران دفاع مقدس، تعریف میکند: «یکی از خصوصیات شهید اسماعیل اصغری میهماننوازی بود. بچههای دسته او را خیلی دوست داشتند و وقتی برای مرخصی در تهران به سر میبردیم، معمولاً برای دیدار مجدد به خانهشان میرفتیم و همیشه آمادگی پذیرایی از دو ـ سه میهمان را داشتند. یک بار بعد از نماز جمعه نزدیک مسجد دانشگاه تهران، بچههای تخریب همدیگر را دیدند. اسماعیل هم آمده بود و در آن جمع صمیمی به طور پنهانی از دو ـ سه نفر دعوت کرد تا برای ناهار میهمان او باشند.به سمت خانه حرکت کرد که مقدمات پذیرایی را فراهم کند. اما بچهها به همدیگر گفتند: «اسماعیل برای ناهار دعوت کرده.» پس بدون اطلاع او همگی خودشان را دعوت کردند و با موتور، زودتر رسیده بودند. بعد از اینکه به منطقه بازگشتیم اسماعیل این ماجرا را این طور تعریف کرد:«وقتی به کوچهمان رسیدم، دیدم به قدری موتور مقابل خانه پارک شده که هر کسی میدید فکر میکرد در این خانه مراسمی برپاست. با تعجب ماشین را پارک کردم و وارد حیاط شدم. دیدم تمام برادران و خواهران این طرف و آن طرف میدوند و اسباب پذیرایی از میهمانان طبقه بالا را فراهم میکنند.تا چشم مادرم به من افتاد، گفت: «تو که این همه میهمان داشتی چرا از قبل نگفتی؟ من چطور شکم این قشون گرسنه را سیر کنم؟» بعد به شوخی اما با لحن جدی ادامه داد: «دوستانت از کجا فرار کردهاند؟ وقتی دیس میوه را به دست یکیشان دادم و گفتم «بیزحمت این را بگیرید تا پیشدستی بیاورم»، گفت: «حاج خانم! زحمت نکش. پیشدستی لازم نیست.» دیس را از من دودستی گرفت و میوههایش را وسط اتاق پاشید و دیس خالی را به دستم داد. بقیه هم میوهها به زمین نرسیده شیرجه زدند و میوهها را در هوا گرفتند.»
مادرم خندید و ادامه داد: «اینها همین جوریاند که توانستهاند در جنگ دوام بیاورند. عاقل که این همه در بیابانها دوام نمیآورد!»منبع: کتاب «پوتینهای ساقبلند»
منبع: خبرگزاری فارس
00
پاسخ
قاسم جان سلام هر جا هستی سلامت باشی دورد خدا بر شما باد که یاد عزیز سفر کرده ات شهید اسمائیل بزرگوار را دوباره تکرار کردی مادرمان حقیقت راگفته اینها واقعآ همینجوری بودند که تن مقابل تانک قرار دادند وتوانستند در جنگطاقت بیاورند عاقل که اینهمه دربیابان دوام نمی آورد. مادرجان انشالله صد سالگیت را ببینی با عزیزانت مادرم روی اینا یک نام دیگر هم باب شده بود با خوب وبدش کار ندارم (بسیجیان بی ترمز) همانها که عراقی ها از بدن بی روحشان نیز می ترسیدند که مبادا قبل از شهادت خودشان درزیر بدنشان با نارنجک تله گذاشته باشند .
نظری بگذارید


جاسوسان؛ حماسه شهید «جعفرخانی» و ۱۲ تن از یارانش
سردار «رفیعی آتانی»
امروز وقت بازنشر این خاطره تکراریست...
وحید یامینپور
ما در نوجوانی طعم تلخ اسارت را چشیدیم
احمد یوسف زاده
یادی از جانباز نخاعی شهید مهران ذوالفقاری
مرتضی قنبری وفا
دندان اسرا را با قاشق و انبردست میکشیدم
محمدباقر علیئی















