26 مرداد 1405 / ۰۳ ربيع الأول ۱۴۴۸
شناسه خبر : 113720
دوشنبه 02 مهر 1403 , 10:20
دوشنبه 02 مهر 1403 , 10:20


عدهای به دنبال تولید روایت شکست هستند
سید محمدرضا میرشمسی
روایت سرزمینی میان ناامنی، محرومیت و رنج انباشته
علیرضا رجائی
اگر بدانند، دست برمیدارند!
حسین شریعتمداری
چرا مدارس شاهد را مدیرانی از جنس شاهد و ایثارگر مدیریت کنند؟
علیرضا ضابطی سیستان
جنگی که شاید هنوز آغاز نشده است
داود گودرزی
نسخه ۸۷ هزار تومانی را چه کسی پیچید؟!
جعفر بلوری
کت و شلوار برای داعش، کراوات برای منافقین!
دفتر پژوهشهای مؤسسه کیهان
سفیدشویی جنایت و جشن خشونت در شبکههای اجتماعی
محمدرضا الهی
ملت بیدار فتنه را میشناسد و از عدالت قاطعیت میخواهد
علیرضا ضابطی سیستان
سالهایی که هرگز باز نگشتند
داود گودرزی
حکمرانی مسئولانه یا تعمیق بحران مشروعیت
علیرضا رجائی
با وحدتشکن بجنگید حتی اگر عمامه مرا بر سر داشته باشد
غلامرضا صادقیان

ننگ بر دنیای شما که شهادت را خوار میشمارید!
غلامرضا صادقیان
اشک ماتم بر پیکر پدر
فاطیما محمد مرادی
فدای غیرت عباسی عراقیها
احمد بابایی

روایت عشق از قاب مهران؛ جادهای که به کربلا میرسد
حمیدرضا محمد مرادی
اینجا حتی به عطر رفیقت هم اعتماد نکن!
فاش نیوز - رزمندهها دور هم در سنگر تاریک نشسته بودند که یک نفر بلند شد و به همه عطر تعارف کرد تا بزنند به صورتشان. وقتی برق روشن شد، با صحته عجیبی روبرو شدند!

رحیم حقشناس یکی از جانبازان دوران دفاع مقدس، تعریف میکند: «روزی وارد سنگری شدم که همه نیروها برایم ناآشنا بودند. سلام کردم. بعد از جواب سلام یک نفر از پشت سر یک پتو روی سرم کشید و شروع کردند مرا زدند. بعد از اینکه حالم جا آمد، پتو را از روی سرم برداشتند. تعجب کرده بودم این چه رفتاری است که با یک تازه وارد میکنند! گفتم: «این دیگه چه مدلیه؟ کیا من رو زدند؟» همه با هم گفتند: «کی بود کی بود؟ من نبودم.» یکی از بچهها به من گفت: «نمیخواد ناراحت باشی. خیلی به دل نگیر. ما رسممون اینه که به تازه واردها این جوری خوشامد میگیم.» این ماجرا گذشت. چند شب دیگر دوباره وارد همان سنگر شدم. همه دور هم نشسته بودند. رفتم کنارشان نشستم. یکی از بچهها گفت: «من یه بازی دورهمی بلدم. فقط باید لامپ رو خاموش کنین.»دور تا دور سنگر نشستیم. یک نفر را به عنوان سرگروه انتخاب کردند. سرگروه گفت: «بچهها، لامپ رو که خاموش کردند، هر حرکتی رو نفر سمت چپ شما انجام داد یا هر حرفی رو که او به شما زد، همون حرکت یا همون حرف رو به نفر سمت راستتون منتقل کنین.» لامپ را خاموش کردند. قبل از اینکه بازی شروع شود، یک نفر آمد کنار من نشست. نشناختمش. به من گفت: «برادر اگه شهید شدی، شفاعت من یادت نره.» همین جمله را به نفر سمت راست خودم گفتم. در دور بعدی همان برادر به من گفت: «هر چی دیدی هیچی نگو.» من هم به بغل دستیام گفتم: «هر چی دیدی هیچی نگو.» در دور سوم یک نفر بلند شد. به تک تک بچهها عطر میداد و میگفت: «برادر! بفرما عطر بمال به صورتت، ما رو هم دعا کن.»
چند قطره عطر هم کف دست من ریخت. شک داشتم که نکند کاسهای زیر نیمکاسه باشد. بو کردم، واقعاً بوی عطر بود. دستم را به صورتم مالیدم. بوی خوشی فضای سنگر را فرا گرفت. بلافاصله لامپ را روشن کردند. صورت همه سیاه شده بود! متوجه شدیم جناب ساقی عطرها را با جوهر خودنویس مخلوط کرده است. قیافه بچهها با عطر سیاه دیدنی شده بود. یک آینه هم آوردند تا قیافههایمان را تماشا کنیم. همه از خنده رودهبر شده بودند. به جز آقای عطارباشی همه سیاه شده بودند. بلافاصله یک جشن پتوی مفصل برای او ترتیب دادیم.»
|| منبع: کتاب «موقعیت ننه» به قلم رمضانعلی کاووسی
منبع: خبرگزاری فارس


پارسال همراه بابا، امسال به یادش
فاطمه ملکی
خاطرهای از زیارت عتبات توسط آزادگان
علیاکبر امیراحمدی
تیربارچی قهار با آستین خالی
جعفر طهماسبی
اسلحه همه خراب شد الا مریم امجدی
مریم امجدی زنجانی















