05 شهريور 1405 / ۱۳ ربيع الأول ۱۴۴۸
شناسه خبر : 113778
سه شنبه 03 مهر 1403 , 10:41
سه شنبه 03 مهر 1403 , 10:41


از تفاهم تا گارانتی؛ زمان طلایی در معماری امنیت هرمز
علیرضا رجائی
حلقه مفقوده ادعای صلح شرافتمندانه
محمدحسین محترم
مرز خود را با غربگرایان و جریان فتنه حفظ کردهام
محمدباقر قالیباف
زیست عفیفانه
سیدمهدی حسینی
وقتی حقیقت هم باید از فیلتر اینترنشنال عبور کند!
محمدرضا الهی
مهمترین دستاورد آقای شهید ایران
مهدی فضائلی
حق من زندگی دیگران نیست!
داود گودرزی
از دغدغه اعزام به تهران تا پیدا کردن دارو...
علیرضا ضابطی سیستان
بِسِنت خالی بست مستندات چه میگویند؟
محمد ایمانی

همه چیز داریم جز آرامش!
داود گودرزی
برای رفیق شهیدم؛ «بشری»
زهرا صدر
ننگ بر دنیای شما که شهادت را خوار میشمارید!
غلامرضا صادقیان
اشک ماتم بر پیکر پدر
فاطیما محمد مرادی
فدای غیرت عباسی عراقیها
احمد بابایی

روایت عشق از قاب مهران؛ جادهای که به کربلا میرسد
حمیدرضا محمد مرادی
بانوی جانبازی که مادرشوهرش نمیخواست به جبهه برود! +عکس
فاش نیوز - فاطمه سادات سجادی که خود جانباز ۴۵ درصد است و همسرش هم در دفاع مقدس به شهادت رسیده، از تنها آرزویش میگوید.

«چند روز بیشتر از شروع جنگ نگذشته بود که پیش خودم گفتم: «خب من که تو خونه نشستم، پاشم برم جبهه یه کمکی بکنم.» این را فاطمه سادات سجادی یکی از بانوان پرستار دوران جنگ به خبرنگار فارس میگوید و تعریف میکند: «خانواده خودم و شوهرم مخالف بودند. میگفتند: «شوهرش رفته جبهه دیگه. این که زنه برا چی میخواد بره؟» اما من ۴ تا بچهمو گذاشتم پیششون و راهی بیمارستان شدم.»او تعریف میکند: «یک شب من در بیمارستان بودم که همسرم، آقا مصطفی از جبهه به خانه برمیگردد. وقتی سراغ من را میگیرد، مادرشوهرم میگوید: «نمیدونی مگه؟ این دیگه شبا هم خونه نمیمونه. میره بیمارستان.» آقا مصطفی هم تا این را میشنود بچهها را برمیدارد میآید سمت بیمارستان. من مشغول کار خودم بودم که نگهبان میگوید: «یه بچه اومده میگه «به مامانم بگید بابا از چبه اومده.» بچه کدومتونه؟»نگاهش که کردم فهمیدم کوچکترین پسر خودم است. دنبالش رفتم. دیدم آقا مصطفی با یک فلاسک چای که خودش درست کرده آمده دنبالم تا چند دقیقهای را دور هم بگذرانیم. آخرش هم گفت: «شما اینجا بمون به کارهات برس. من صبح میام دنبالت.»عکس یادگاری فاطمه خانم سجادی با شهید مصطفی فندرسکیپور و بچههایشان از همان شب را ببینید.

فاطمه خانم از روزی که خبر شهادت همسرش را شنید تعریف میکند: «سال ۱۳۶۴ یکی از عملیاتهای بزرگ دفاع مقدس اتفاق افتاده بود و بیمارستان پر از مجروح بود. توی بخشها جا نبود و تخت مجروحها را در راهرو چیده بودیم. دل من هم مثل سیر و سرکه میجوشید. این طرف و آن طرف میدویدیم و به مجروحان رسیدگی میکردیم که رئیس بیمارستان صدایم کرد.ـ میخوای بری خونه؟ + نه. برای چی برم خونه؟_ آقاتون مرخصی گرفته. خونست. برو یه سر بهش بزن.+ شهید شده؟ـ نه.+ولی تو این شرایط مرخصی همه رو لغو کردن. اگه میگید آقا مصطفی خونست، پسی شهید شده. ـ نه شهید نشده. حالا تو جمع کن برو خونه. + نمیرم. نمیتونم این مجروحارو توی این وضعیت ول کنم برم. وجدانم قبول نمیکنه. با اینکه میدانستم اتفاقی افتاده اما نمیخواستم برگردم خانه. چند نفر راضیام کردند و من را به خانه رساندند. وقتی دیدم خانه چقدر شلوغ است، فهمیدم مصطفی برای همیشه از پیشم رفته.»


فاطمه خانم سجادی همسر شهید مصطفی فندرسکیپور یکی از جانبازان دوران دفاع مقدس است گه بر اثر موج انفجار بمب آسیب دیده و ۴۵ درصد جانبازی به او تعلق گرفته. با این حال خودش میگوید: «من شیمیایی هم شدم و ریه، گلو، چشم، گوش و ... آسیب دیده. اما آن را لحاظ نکردند. تنها چیزی هم که میخواهم شرکت در یکی از دیدارهای خصوصی خانوادههای شهدا با رهبرمان است.»

منبع: خبرگزاری فارس


ما در نوجوانی طعم تلخ اسارت را چشیدیم
احمد یوسف زاده
یادی از جانباز نخاعی شهید مهران ذوالفقاری
مرتضی قنبری وفا
دندان اسرا را با قاشق و انبردست میکشیدم
محمدباقر علیئی
یاد اهلبیت، ما را در سختترین لحظات اسارت زنده نگه میداشت
عبدالمحمد شیخابولی
پارسال همراه بابا، امسال به یادش
فاطمه ملکی















