شناسه خبر : 116742
شنبه 11 اسفند 1403 , 09:51
اشتراک گذاری در :

سرباز بعثی: رئیس جمهور ما احمق است!

فاش نیوز - یکی از آزادگان جنگ تحمیلی از خاطره‌اش در اسارتگاهی بعثی‌ها تعریف می‌کند که یکی از فرماندهان نظامی را مجبور کرد اعتراف کند صدام احمق است.
 
ششمین برنامه از مجموعه برنامه‌های روایت پنهان با عنوان «خنده در اسارت»، در سالن صفارزاده حوزه هنری برگزار شد. در این نشست گروهی از آزادگان حضور داشتند و خاطرات خود را از رخدادها و موقعیت‌های خنده‌آوری که در طول دوران اسارت برایشان رخ داده بود بازگو کرده و از تاثیر این موقعیت‌ها بر روحیه خود و قدرت تحمل رنج اسارت سخن گفتند.
داوود حسین‌پور که ۳۱ تیر ماه در تک عراق (اردوگاه ۱ و ۲ کمپ ۷) اسیر شده و ۳ شهریور ۱۳۶۹ آزاد شده است، گفت: بیشتر کتاب خاطرات آزادگان بسیار جدی است و در نگارش اتفاقاتی که در روزمره اسارت اتفاق افتاده، پرده پوشی شده است؛ اما جالب است بدانید این طور نبود که ما در اسارت فقط شکنجه شویم یا فقط به دنبال نماز شب و دعا و عزاداری باشیم. خیر، ما هم روزمره‌هایی داشتیم.
جیب‌های پر از خالی!
او با بیان اینکه در میان مفقودالاثرها بوده است و هیچ وقت صلیب سرخ از آن‌ها بازدید نکرد، بیان کرد: بعد از اینکه اسیر شدیم ما را به بعقوبه، اردوگاه ۱۸ بردند، آنجا دو سوله با حدود ۴ هزار نفر وجود داشت. ما را با لگد به داخل یکی از این سوله‌ها پرت کردند، کمی بعد متوجه شدم تعداد زیادی از لشکر ما آنجا هستند.
این رزمنده ادامه داد: آنجا غذایی وجود نداشت. یک آیفای قدیمی بود که با آن برایمان صمون؛ نان عراقی می‌آوردند. این نان‌ها صبحانه، ناهار و شام ما محسوب می‌شد و وقتی آیفا می‌آمد، بچه‌های اردوگاه آنقدر گرسنه بودند که به سمت در هجوم می‌بردند و عراقی‌ها مجبور می‌شدند به آن‌ها تیراندازی کنند. بالای در یک سری ایرانت بود که ما قسمتی از آن را شکستیم و نان‌ها را از همان سوراخ و شکستگی برای ما پرت می‌کردند. ما برای زنده ماندن مجبور بودیم نان‌ها را در هوا بگیریم تا زنده بمانیم. قد من بلند بود و می‌پریدم و دو نان می‌گرفتم، در این بین یکی از اسرا، قدش از من کمی بلندتر بود، او نمی‌پرید و فقط دستش را دراز می‌کرد و نان‌ها را در جیب‌ها ولباسش می‌گذاشت. وقتی دیدم نمی‌توانم نان به دست بیاورم، نان‌ها را از جیب‌های بغل او درآوردم. به گمانم ۵ تا ۶ نان از او زدم و در جیب‌هایم گذاشتم. وقتی برگشتم عقب و جیب‌هایم را نگاه کردم، دیدم نان‌ها نیست و فهمیدم که یکی هم نان‌های من را زده است!دندان پزشک اختصاصی اردوگاهحسین‌پور در قسمت دیگری از خاطراتش گفت: در اسارت یک «اکبر نقاش» داشتیم که از دندان درد ناله می‌کرد، من گفتم نگران نباش عمو سعید هست. عمو سعید شخصی بود که سیم خاردار را شبیه سوزن کرده و شمع را روی آن گذاشته بود و دندان دردها را درمان می کرد.
وی ادامه داد: اکبر نقاش را پیش او بردیم، دست و پایش را گرفتیم که تکان نخورد. عمو سعید سنجاق را داغ کرد و ‌تا آمد آن را روی دندان اکبر بگذارد، اکبر شروع کرد به جیغ و داد و چون دست و پایش را هم گرفته بودیم، نمی‌توانست تکان بخورد. به او گفتیم: «چرا اینقدر شلوغ می‌کنی؟ مگر نمی‌خواهی دندانت خوب شود؟» گفت: «آقا شما که می‌خواهید دندانم را درست کنید، حداقل قبلش بپرسید کدام دندان من درد می‌کند!» ما متوجه شدیم داشتیم دندان سالم را درمان می‌کردیم!
یک خوشحالی عجیب
در ادامه برنامه، سردار غلام عسگر کریمیان که در عملیات خیبر سال ۱۳۶۲ اسیر شده و دوران اسارت خود را در کمپ ۱ و ۲ اردوگاه موصل گذرانده، گفت: خاطرات من در ۱۵۹ ساعت ضبط و ثبت شده است و قسمت‌های طنز آن را محمد محمدی تبار برایتان می‌گوید.وی در ادامه بیان کرد: دشمن توانست جسم‌های ما را اسیر کند ولی هرگز نتوانست روح ما را به اسارات بگیرد. به خاطر دارم در اردوگاه، افسر استخبارات عراق کلاهش را از سر برداشت و دو دستی به سرش کوبید و گفت «شما اسیرید؟ والا که ما اسیریم، نه شما.» وقت آزادی ما، ماموران و سربازان و درجه‌داران اردوگاه‌های عراقی خیلی خوشحال بودند و شادی می‌کردند. وقتی دلیل را می‌پرسیدیم، جواب می‌دادند: «ما داریم از دست شما راحت می‌شویم.»
یک رئیس جمهور احمق!
در ادامه برنامه جواد خواجویی که در عملیات بیت المقدس، ۱۳۶۱ اسیر شده، درباره خاطرات آن دوران گفت: من جزو آن ۲۳ نفر نوجوان هستم که اسیر شدیم و رژیم بعث عراق تصمیم گرفته بود ما را به فرانسه بفرستد؛ به همین دلیل ما اعتصاب غذا کردیم. در روز دوم اعتصاب، ما را به دفتر فرمانده نظامی عراق که معاون صدام هم بود، بردند. او از ما پرسید: «چرا اعتصاب کردید؟» جواب دادیم: «شما تبلیغ کردید و گفتید ما یک سری بچه هستیم و ما را به زور به جبهه آورده‌اند.» او خواست با ما همدردی کند و پرسید: «کدام احمقی گفته که شما بچه‌اید؟» از بین ما ابوالفضل که آذری زبان بود،‌ جواب داد: «رییس جمهور خودتان!» او بسیار عصبانی شد، اما در آن موقعیت هیچ چیزی نمی‌توانست بگوید.
قشنگ‌ترین خوش آمدگویی
درادامه این برنامه، رضا رحمانی که تیرماه سال ۱۳۶۷ اسیر شده عنوان کرد: من اول شهریور، دو روز بعد از آتش بس همراه ۷۵۰ نفر دیگر اسیر شدم، ما را به پادگان الرشید بغداد بردند، روز آزاد شدنم در روستایمان همه بنرها و نوشته‌های بلند بالایی زده بودند. در بین این همه تبریک‌، یکی از دوستان پدرم،‌ یک بنر سر در دهات زده بود که روی آن به ترکی فقط نوشته بود، «اسیر، خوش آمد!» و این قشنگ ترین خوش آمدی بود که به من گفته شد.
اسکندر و نذر سیگار
وی در ادامه بیان کرد: در دوران اسارت، یک اسکندر نامی داشتیم که سیگاری نبود، ولی ما همه سهمیه سیگار داشتیم. اسکندر سهم سیگارش را به کسی نمی‌داد و نگه می‌داشت. یک روز دیدیم که دارد در محوطه اردوگاه پابرهنه راه می‌رود. رفتم سراغش و پرسیدم: «اسکندر چرا پا برهنه‌ای؟» جواب داد: »فردا اربعین است و نذر دارم.» فردا  که شد، به همه سیگاری‌های اردوگاه، یک نخ سیگار داد و نذرش را ادا کرد. رضا رحمانی ادامه داد: مدتی گذشت دوباره او را دیدم که پابرهنه در حال راه رفتن است. گفتم حتما نذر دارد و پس بروم از او سیگار بگیرم. پیش اسکندر رفتم و گفتم: «اسکندر چه شده؟ دوباره نذر داری که پابرهنه‌ای؟» گفت: «نه، دمپایی‌ام را دزدیده‌اند!»
سرباز جمعه و جناب شلغم
در ادامه برنامه، ابوالقاسم افخمی که در عملیات والفجر مقدماتی ۱ در سال ۱۳۶۱ اسیر شده، گفت: ما اکثر خاطراتی که اینجا به آن طنز می‌گفتیم آنجا حقیقتا طنز نبود، بلکه تراژدی بود.وی ادامه داد: من ۱۶ ساله بودم که اسیر شدم. وقتی در اردوگاه موصل بزرگ بودم، یک سرباز عراقی به اسم جمعه -که بسیار شکنجه‌گر و بی‌رحم بود- هم آن‌جا حضور داشت. از بین ما یک شیر پاک خورده‌ای بود که موقع معرفی خودش، گفته بود که اسمش شلغم، اسم پدرش چغندر و اسم پدربزرگش زردک است و این سرباز آمد و پشت سرهم اسم‌های شلغم و چغندر و زردک را ردیف کرد و ‌پرسید این چه کسی است و هیچ کس پاسخگو نبود. این فضا و این اسم باعث خنده همه ما شده بود و بالاخره کمی که گذشت جمعه فهمید که سرکار بوده است و بسیار خشمگین شد.
باور کن عربی بلد نیستم
وی در بخش دیگر سخنان خود بیان کرد: ما در اردوگاه رمادی بودیم، یک سرباز عراقی به اسم رحیم آن‌جا بود که فارسی بلد بود و همیشه به من می‌گفت تو چند زبان بلد هستی، حتما عربی هم بلدی و در خیلی از موارد تلاش کرد که دست من را رو کند و من مدام او را سر کار می‌گذاشتم و او همه مدتی که آن‌جا بودم نتوانست مچ من را بگیرد. ولی وقتی قرار شد ما به اردوگاه تکریت برویم و من مطمئن شدم که دیگر دست رحیم به من نمی‌رسد، سوار اتوبوس که شدم سرم را از شیشه اتوبوس بیرون آوردم و به زبان عربی هر چه لایق رحیم بود به او گفتم!
منبع: خبرگزاری فارس
اینستاگرام
نظری بگذارید
نام خود را وارد نمایید
متن نظر را وارد نمایید
مقدار صحیح است
مقدار صحیح وارد کنید
عکس روز
آخرین اخبار
تبلیغ کانال فاش در ایتابنر بیمه دیفتح‌الفتوحصندوق همیاریخبرنگار افتخاری فاش نیوز شویدمشاوره و مشاوره تغذیه ویژه ایثارگرانسایت جمعیت جانبازان انقلاب اسلامیانتشارات حدیث قلماساسنامه انجمن جانبازان نخاعیlogo-samandehi