19 مهر 1405 / ۲۸ ربيع الثاني ۱۴۴۸
شناسه خبر : 117103
یکشنبه 26 اسفند 1403 , 08:25
یکشنبه 26 اسفند 1403 , 08:25


دستمال کاغذی برجام!
غلامرضا صادقیان
چقدر از خودمان را در اینترنت جا گذاشتهایم؟
داود گودرزی
راهکار جبران عقبماندگی تاریخی
سید محمدرضا میرشمسی
وقتی تاریخ، عدالت و صلح هم ابزار توجیه جنگ میشوند!
محمدرضا الهی
ایران؛ «هارتلندِ» جهان؛ فرصت سازی و فرصت سوزی
محمد تقی امینی
مارکوی فراموشکار
سیدمهدی حسینی
لزوم حمایت آموزشی از اتباع
علیرضا رجائی
این مسیر خودِ بنبست است!
دکتر امانالله دهقان فرد
شوک راهبردی در تنگه هرمز
حمیدرضا مرادی
ما کِی از خودمان فاصله گرفتیم
رضا کریمی


دیدار در باغ
فاش نیوز - بعد از شهادت علی آقا، پدر شوهرم بیماری لاعلاجی گرفت و دو سال به مداوایش پرداختیم.
یک شب جمعه، بعد از اینکه دعای کمیل رادیو را گوش دادم، خوابم برد...
... باغ خیلی بزرگی بود که دورتا دورش دیوار سفیدی داشت و عطری فضا را پر کرده بود!
صدای خواندن دعای ندبة علی آقا، به گوش میرسید! به اطراف میدویدم که درب باغ را پیدا کنم.
ناگهان چشمم به مردی افتاد که جلوی در را آبپاشی میکرد.
پرسیدم: «این صدای کیه؟»
جواب داد: «مگه نمیشناسی؟ اون ترابییه.»
قلبم به تپش افتاد، دوباره پرسیدم: «میشه ایشونو ببینم؟»
مرد گفت: «آره، منتظر باش دعا که تموم شد، میگم بیاد.»
چند لحظه بعد، علی آقا را دیدم که با کتشلوار به طرفم آمد. وقتی مرا دید، پرسید: «اینجا چهکار میکنی؟»
گفتم: «از اینجا رد میشدم، صدای شما رو شنیدم و اومدم سراغتون.» پرسیدم: «شما اینجا چهکار میکنید؟»
با دست به اطراف اشاره کرد.
- میبینی چهجایی دارم، این باغ رو نگاه کن.
گفتم: «ولی من نمیتونم بیام.»
گفت: «چرا میتونی بیای، فقط حجابت رو رعایت کن.»
باغی بود که درختهایی کوتاه داشت با چتری از میوههایی مثل گلابی.
علی آقا گفت: «دختر عمو، از این گلابیها بخور.»
گفتم: «اینها مال مردمان.»
گفت: «نه، مال مردم نیست.»
و در حالی که یک پیشدستی دستش بود، چهار تا گلابی چید و به من داد.
ـ بفرمایید، دو تا رو خودت بخور و دو تا رو برای پدرم ببر.
گفتم: «پدرت خیلی وقته که مریضه و توی رختخواب افتاده، داریم مرتب دارو و درمانش میکنیم.»
گفت: «تو چهکار داری؟ این دو تا رو بده به پدرم بخوره.»
میخواستم برگردم که گفت: «اینجا نمیمونی؟»
گفتم: «نه، باید برم، هیچکس نیست که پدرت رو جمع کنه.»
علیآقا دوباره گفت: «پس این میوهها رو هم با خودت ببر.»
یکهو چشم باز کردم!
همهچیز را خواب دیده بودم؛ باغ و علی آقا و میوهها را! عطرِ باغ اما هنوز در مشامم بود...
کمی بعد، حال پدر شوهرم با داروهای گیاهی بهتر شد.
خاطرهای از شهید غلامعلی ترابی همتآبادی
|| زهرا ترابی(همسر شهید)


دیر آمدی، بلیت راهرو به تو رسید
جعفر طهماسبی
جاسوسان؛ حماسه شهید «جعفرخانی» و ۱۲ تن از یارانش
سردار «رفیعی آتانی»
آرامش یک دلشکسته با آغاز یک دلبستگی!
سیدهمهدیه موسوی















