07 شهريور 1405 / ۱۵ ربيع الأول ۱۴۴۸
شناسه خبر : 122301
یکشنبه 25 آبان 1404 , 11:51
یکشنبه 25 آبان 1404 , 11:51


از تفاهم تا گارانتی؛ زمان طلایی در معماری امنیت هرمز
علیرضا رجائی
حلقه مفقوده ادعای صلح شرافتمندانه
محمدحسین محترم
مرز خود را با غربگرایان و جریان فتنه حفظ کردهام
محمدباقر قالیباف
زیست عفیفانه
سیدمهدی حسینی
وقتی حقیقت هم باید از فیلتر اینترنشنال عبور کند!
محمدرضا الهی
مهمترین دستاورد آقای شهید ایران
مهدی فضائلی
حق من زندگی دیگران نیست!
داود گودرزی
از دغدغه اعزام به تهران تا پیدا کردن دارو...
علیرضا ضابطی سیستان
بِسِنت خالی بست مستندات چه میگویند؟
محمد ایمانی

همه چیز داریم جز آرامش!
داود گودرزی
برای رفیق شهیدم؛ «بشری»
زهرا صدر
ننگ بر دنیای شما که شهادت را خوار میشمارید!
غلامرضا صادقیان
اشک ماتم بر پیکر پدر
فاطیما محمد مرادی
فدای غیرت عباسی عراقیها
احمد بابایی

روایت عشق از قاب مهران؛ جادهای که به کربلا میرسد
حمیدرضا محمد مرادی
دو خاطره از شهید مهدی باکری
فاش نیوز - دو خاطره از شهید مهدی باکری؛
پـالتوی مهـدی
یک روز که مهدی از مدرسه به خانه آمد، از شدت سرما تمام گونهها و دستهایش سرخ و کبود شده بود. پدرش همان شب تصمیم گرفت برای او پالتویی تهیه کند.
دو روز بعد، با پالتوی نو و زیبایش به مدرسه رفت؛ اما غروب همان روز که از مدرسه بر میگشت با ناراحتی پالتویش را به گوشة اتاق انداخت. همه با تعجب به او نگاه کردند.
او در حالی که اشک در چشمش نشسته بود، گفت: چطور راضی شوم پالتو بپوشم، وقتی که دوست بغل دستیام از سرما به خود میلرزد؟

من فقط یک بسیجیام
یک روز برای کسب اطلاع از کمبودهای انبار به آن قسمت سرکشی میکرد. وقتی مشغول بازدید از وضعیت انبار بود، مسئول انبار،«حاج امرالله» که آقا مهدی را از روی قیافه نمیشناخت، رو به او کرد و با صدای بلند گفت: جوان! چرا همین کنار ایستادهای و نگاه میکنی؟ بیا کمک کن تا این گونیها را به انبار ببریم. اگر آمدهای اینجا کار کنی، باید پا به پای بقیه این بارها را از کامیون خالی کنی! فهمیدی بابا؟
کتف آقا مهدی قبلا مورد اصابت تیر قرار گرفته بود و نمیتوانست زیاد از آن کار بکشد. با این وصف، مشغول به کار شد. نزدیک ظهر، یکی از بچههای سپاه برای دادن آمار به حاج امرالله به آنجا آمد. حاج امرالله به او گفت: یک بسیجی پرکار امروز به کمک ما آمده. نمیدانم از کدام قسمت است. میخواهم بروم و از فرماندهاش بخواهم که او را به قسمت ما منتقل کند و به آقا مهدی اشاره کرد. آن سپاهی که ایشان را میشناخت، به سرعت به کمک آقا مهدی رفت و به حاج امرالله گفت: میدانی او کیست؟ این آقا مهدی باکری است. فرمانده لشکر خودمان.
حاج امرالله و دیگر بسیجیها به طرف او رفتند، آقا مهدی بدون اینکه بگذارد آنها حرفی بزنند، صورتشان را بوسید و گفت: حاج امرالله! من یک بسیجیام، همین!
|| محمدحسین عباسی ولدی(خاطرات شهید مهدی باکری، افلاکیان زمین، ج7)


ما در نوجوانی طعم تلخ اسارت را چشیدیم
احمد یوسف زاده
یادی از جانباز نخاعی شهید مهران ذوالفقاری
مرتضی قنبری وفا
دندان اسرا را با قاشق و انبردست میکشیدم
محمدباقر علیئی
یاد اهلبیت، ما را در سختترین لحظات اسارت زنده نگه میداشت
عبدالمحمد شیخابولی
پارسال همراه بابا، امسال به یادش
فاطمه ملکی















