22 مهر 1405 / ۰۲ جمادى الأولى ۱۴۴۸
شناسه خبر : 122301
یکشنبه 25 آبان 1404 , 11:51
یکشنبه 25 آبان 1404 , 11:51


آینهای مقابل دولت
سید محمدعماد اعرابی
نفهمید «حریفت ما هستیم» یعنی چه؟
محمد ایمانی
مردم قربانی آزمونوخطای سامانهها
سیدرضا موسوی فاضل
زبان فارسی، میراث ماندگار هویت ایرانی
محمدرضا الهی
اصلاحات واقعی، نه تسلیم در برابر مافیا و رانت!
علیرضا ضابطی سیستان
حافظکشی بهرسم دیوانگان!
غلامرضا صادقیان
یمن اگر این «اینشتین»ها را داشت!
جعفر بلوری
حکمرانی در آینه عهدنامه مالک اشتر
صدیقه شاکری
نوبت مجازات متجاوز نه تردید و مذاکره
محمد ایمانی
برادر محسن دستمریزاد!
حسین شریعتمداری


دو خاطره از شهید مهدی باکری
فاش نیوز - دو خاطره از شهید مهدی باکری؛
پـالتوی مهـدی
یک روز که مهدی از مدرسه به خانه آمد، از شدت سرما تمام گونهها و دستهایش سرخ و کبود شده بود. پدرش همان شب تصمیم گرفت برای او پالتویی تهیه کند.
دو روز بعد، با پالتوی نو و زیبایش به مدرسه رفت؛ اما غروب همان روز که از مدرسه بر میگشت با ناراحتی پالتویش را به گوشة اتاق انداخت. همه با تعجب به او نگاه کردند.
او در حالی که اشک در چشمش نشسته بود، گفت: چطور راضی شوم پالتو بپوشم، وقتی که دوست بغل دستیام از سرما به خود میلرزد؟

من فقط یک بسیجیام
یک روز برای کسب اطلاع از کمبودهای انبار به آن قسمت سرکشی میکرد. وقتی مشغول بازدید از وضعیت انبار بود، مسئول انبار،«حاج امرالله» که آقا مهدی را از روی قیافه نمیشناخت، رو به او کرد و با صدای بلند گفت: جوان! چرا همین کنار ایستادهای و نگاه میکنی؟ بیا کمک کن تا این گونیها را به انبار ببریم. اگر آمدهای اینجا کار کنی، باید پا به پای بقیه این بارها را از کامیون خالی کنی! فهمیدی بابا؟
کتف آقا مهدی قبلا مورد اصابت تیر قرار گرفته بود و نمیتوانست زیاد از آن کار بکشد. با این وصف، مشغول به کار شد. نزدیک ظهر، یکی از بچههای سپاه برای دادن آمار به حاج امرالله به آنجا آمد. حاج امرالله به او گفت: یک بسیجی پرکار امروز به کمک ما آمده. نمیدانم از کدام قسمت است. میخواهم بروم و از فرماندهاش بخواهم که او را به قسمت ما منتقل کند و به آقا مهدی اشاره کرد. آن سپاهی که ایشان را میشناخت، به سرعت به کمک آقا مهدی رفت و به حاج امرالله گفت: میدانی او کیست؟ این آقا مهدی باکری است. فرمانده لشکر خودمان.
حاج امرالله و دیگر بسیجیها به طرف او رفتند، آقا مهدی بدون اینکه بگذارد آنها حرفی بزنند، صورتشان را بوسید و گفت: حاج امرالله! من یک بسیجیام، همین!
|| محمدحسین عباسی ولدی(خاطرات شهید مهدی باکری، افلاکیان زمین، ج7)


شهیدی که توفیقات موشکی امروز یمن مدیون اوست
سیدهفاطمه ساداتکیایی
دیر آمدی، بلیت راهرو به تو رسید
جعفر طهماسبی
جاسوسان؛ حماسه شهید «جعفرخانی» و ۱۲ تن از یارانش
سردار «رفیعی آتانی»















