شنبه 22 آذر 1404 , 13:25




در یک قدمی ازدواج با یک قهرمانِ
بعضیها زیبایی را در قامت بلند و قدمهای استوار میبینند؛ من اما زیبایی را در آن قامت نشسته جستجو میکردم که حالا باید نیروی حرکت خود را از چرخها میگرفت. فیزیک بدن، برای من تعریف جدیدی پیدا کرده بود؛ دیگر قدرت به معنی توانایی بلندکردن وزنه نبود، بلکه استقامت بود در برابر زمینگیر شدن روح....
فاش نیوز - بعضی شبها که آسمان پر از نور میشود، یاد آن بانوهایی میافتم که شبهایشان طولانیتر است؛ بانوانی که خانهداریشان غیر از اداره یک زندگیست؛ یک مأموریت عشق است. دستهایشان نه فقط برای نگهداری که برای تکیهگاه شدن است. در سکوت آن شبهای طولانی، پای حرفهایشان که مینشینی، میفهمی عشق واقعی یعنی چه؛ عشقی که در گذر سختیها نه کمرنگ که سختتر و درخشانتر میشود. آنها ستارههای خاموش خانوادهاند که نورشان از ایمان و صبرشان میتابد. دلم برای این استقامتهای بزرگشان میتپد. آنها همسران جانباز هستند. شب ولادت حضرت زهرا (س)، یکی از شبهای نورانی است که بیشتر یاد همسران جانبازان میافتم، خیلی غبطه میخورم.
![]()
اگر دنیا با من کج نمیافتاد، شاید من هم...
عروس همان که دنیای خیلیها را حفظ کرد و برای همین یکتکه از خودش را (که البته مهمترین تکهاش هم بود!) تقدیم خاک وطن کرد. اسمش در قاموس ایثار و شهادت جانباز نخاعی نام نهادند.
من اما عاشقِ تمامِ آن تکههایی بودم که باقی مانده بود. یادم هست، اولین باری که دیدمش، همه چیز طوری بود که انگار یک فیلم سینمایی عاطفی در حال پخش است، اما این بار من نه بازیگر اصلی بودم و نه حتی تماشاگر، بلکه فقط یک قلب تپنده در سکوت محض. کارگردان پدرم بود. هر چند دقیقه یکبار مثل عقاب به من نگاه میکرد. فکر کنم از هرم نفسهایم فهمیده بود چه آتشفشانی در قلبم ایجاد شده .
اما...
او نشسته بود. روی آن صندلی که برای من از هر تخت پادشاهیای زیباتر بود.
بعضیها زیبایی را در قامت بلند و قدمهای استوار میبینند؛ من اما زیبایی را در آن قامت نشسته جستجو میکردم که حالا باید نیروی حرکت خود را از چرخها میگرفت. فیزیک بدن، برای من تعریف جدیدی پیدا کرده بود؛ دیگر قدرت به معنی توانایی بلندکردن وزنه نبود، بلکه استقامت بود در برابر زمینگیر شدن روح.
این همان لحظهای بود که تصمیم گرفتم در مسابقه زندگی، من هم دسته ویلچر این قهرمان را به دست بگیرم.
پنجاهدرصد قضیه که خودم بودم، حل بود. میماند پنجاهدرصد دیگر که او بود و خانوادهاش و پدرم.
توی سه ساعت اول آشنایی، مادرش حرف دلم را زد. من خودم را زدم به کوچهٔ علیچپ. نباید زود خودم را لو میدادم. عشق دیگری داشتم به نام پدر که باید میپختمش.
آری، من یک دختری بودم که در یکقدمی ازدواج با یک قهرمانِ نخاعی قرار داشتم. آن روزها، وقتی فیلمهای عاشقانه درباره جانبازان را میدیدم، دلم میخواست خودم جای آن صندلی چرخدار باشم تا تمام خستگی دنیا را از دوشش بردارم. فکر میکردم چقدر خوب است که یک مرد، ارزش زن را فقط با قدرت بازو و قد و بالایش نسنجد؛ چون همسر یک جانباز، اولازهمه باید یک همقدمِ صبور و یک گروه فنی درجه یک باشد. من همان بودم که یک جانباز نخاعی آرزو می کنه. دنیا را آب میبرد، کک من نمیگزید. خوشخنده و دل بزرگ و پایکار. بلد بودم چطور طرفم را خوشبخت کنم .
این گروه را فنی بودن، یک قرارداد ناگفته بین من و خودم بود. باید اطلاعاتی درباره آسیبهای نخاعی به دست میآوردم. مهمتر از همه، باید میفهمیدم چه زمانی سکوت، بهترین نوع گفتگوست. نخند. راست می گم. چون من خیلی وراج هستم. از کاه کوه خنده و تعریف میسازم. وقت درد و سختی، روی زمین ولو نمیشوم. بلدم چطور گلیم خودم را از آب بکشم بیرون. این همان چیزی بود که باید در زندگی یک جانباز اجرا میکردم .
تصور کنید، قرار بود ما هر روز صبح یک صبحانه دونفره بخوریم. در این سناریو، قهوه را دم میکردم و من با ظرافت خاصی، آن را روی میز میگذاشتم و صندلیاش را کمی به تعجب نکنید. جانباز نخاعی هم عاشقانههایی دارد. من جانبازی را میشناختم که سوار ویلچر برقیاش میشد و تا دل شلوغترین بازار شهر میزد تا برای همسرش تیهو بخرد.
خلاصه توی افکارم لحظات شیرینی داشتم که اگر کسی آنها را میشنید، شاید تعجب میکرد.
وقتی داشتم درباره مراسم ازدواج حرف میزدیم (البته در دنیای خیالی من)، شوخی میکردم و میگفتم: مراقب باش با کالسکه و سانتافه، منو نبریها! فقط با آن ویلچر خوشگلهات! و بعد قلبم میریخت، از تصوراتم…
چون آن ویلچر، نه یک وسیله که یک نشانِ تمامعیار بود؛ نمادی از آنچه که پشت سر گذاشته بود و بودم، و آنچه که با هم میساختیم.
این شوخیهای به نظر شما نچسب، تلاشی بودند برای عادیسازیِ شرایط غیرعادیمان. میخواستم به او نشان دهم که من او را در قامتِ تمامش میپذیرم.
مادرش، انگار آرزوی قلبم را در دو دوی چشمانم دیده بود و حرف آن را پیش کشید. یکلحظه نفسم بند آمد! مگر میشد روی خوشی را زمین گذاشت؟ او با یک لبخند مهربانانه، دقیقاً در جایی که من لکنت گرفته بودم، حرف را پیش کشید. آن لحظه فهمیدم عشق من به خانه این خانواده راه دارد؛ و کلید درِ خوشبختیمان را چرخاند.
ظرف دو ماه آرزویم شد یک کوه حسرت. حالا این حسرت، مثل یک بغل گرم و سنگین روی دوشم است. نشد که بشه. شاید قسمت نبوده که من بشم آن کسی که هر روز صبح، او برایم ترمزدستی را میکشید و به من میگفت: بزن بریم خانومم!
این دلنوشته، نه پایان یک داستان، بلکه یک یادداشت یادگاری است برای مردی که معنای واقعی مرد بودن را با قدمهای از دست رفتهاش به من آموخت. عشق من به او، در چهارچوب یک ازدواج رسمی تعریف نشد، چون در عرض دو ماه بعد از آن حس مقدس (آبانماه) بنای زندگی پدرم در زیر تیشه منفعتطلبان و ریاکاران فروریخت و دیگر نشد من از فعالیت آتشفشانی در دلم بگویم که وجودم را به آتش کشیده بود. او سختگیری نکرد از سر لجاجت، بلکه مخالفت کرد از سر ترس.
ترسی که در چشمانش ریشه کرده بود، مثل سایهای بود که آرام روی دیوار پهن می شه. قلبش را سایه سیاه گرفت. دوستانی که روزی به او لبخند زده بودند، حالا خستهاش کردند، زخمش زدند، غرورش را شکستند.هر حرف نیشدارشان، بخشی از دلِ مهربان پدرم را شکست.
و او ماند، میان درد و نگرانی، نمیدانست چگونه از آرزوی من محافظت کند.پس سخت گرفت، با دلی لرزان و چشمی نگران، چون جز آن راهی برای ابراز عشق و ترسش برای من نمیشناخت. من پدرم را در سختیها تنها نگذاشتم. چون او هم یک ایثارگر بود. من به دنیا آمده بودم که عشق را نشان دهم. پدرم دوست نداشت حرف خانهمان بیرون رود. وگرنه دهها آدم خوب، میتوانست به من و او کمک کند. من نمایش عشق به پدر را برای تمام عمرم برگزیدم. حالا پدرم دیگر زنده نیست و من سالمندی تنها شدهام .
اما آن حس، در عمق احترام و ستایش به قوت روز اول توی قلبم پایدار ماند. من عاشق غیرت شده بودم...
این عشق، حتی در حسرتش هم با شرف و با افتخاره. امیدوارم همسران جانبازان قدر و ارزش انتخابشان را روزبهروز بیشتر کنند. از روزهای زندگی با یک جانباز فیض کافی را ببرند. ارزش "خانومم" گفتن همسر جانبازشان را با تمام وجود قدر بدانند.
||امضا محفوظ


















چه ب حق گفتی هر آنچه که بود فیضی بود نسیب ما شد در این دنیا و امیدوارم در اون دنیا هم کنارش باشم همیشه میگفتم تو مجروح نیستی فقط محدودی وچه حالی دارد در این محدودیت حل شدن فرو رفتن غرق شد وقتی کنارشون هستی زمان متوقف میشود نمیگذرد انگار هر روزت تازه است انگار تازه به دنیا اومدی .......
دلم میخواد بیشتر بگم اما حیف چشمان ترم امانم رابریده
می خوای باقی ماجرا برات بنویسم ؟