یکشنبه 25 مرداد 1405 , 12:06




روایت زندگی مردی که ستون خانواده بود
دفاعپرس، «شهید الیاس چگینی» از شهدای استان قزوین، سال ۱۳۵۳ در روستای «امیرآباد نو» شهرستان بوئینزهرا به دنیا آمد و در تاریخ ۴ آذرماه سال ۱۳۹۴ در سن ۴۱ سالگی به شهادت رسید. وی شیرمردی خندهرو، بذلهگو، شوخطبع، پرهیجان و در عین حال صاف و زلال بود. پس از خدمت سربازی و ورود به سپاه، سربهزیری، متانت، وقار و کمحرفی از ویژگیهای او شد.

در چهارم آذر سال ۱۳۹۴، شهیدان «حمید سیاهکالی مرادی»، «زکریا شیری» و «الیاس چگینی» در نبرد با گروههای تکفیری در سوریه به شهادت رسیدند. پیکر مطهر دو شهید نخست به میهن بازگشته، اما پیکر شهید چگینی چند سال مفقودالاثر مانده بود.
فرمانده گردان شهید چگینی لحظه شهادت او را چنین روایت کرده است: «در ادامه پیشروی به دیوار نیمهآواری رسیدیم و بچهها را زیر آن به صف کردم. دست الیاس را گرفتم و شروع به دویدن کردیم. الیاس که تیربارچی بود، ناگهان دستم را رها کرد و به سمت ساختمانهای مورد هدف دوید که پایش به تله انفجاری برخورد کرد و در اثر انفجاری مهیب به شهادت رسید. نیروها خواستند پیکر ایشان را بیاورند، اما موفق نشدند و پیکر مطهر شهید در همان محل شهادت ماند.»
پیکر شهید مدافع حرم «الیاس چگینی» پس از ۸ سال در سوریه شناسایی و به آغوش وطن بازگشت، در روستای امیرآباد نو از توابع شهرستان بوئین زهرا زادگاه آن شهید، در آذر ۱۴۰۲ به خاک سپرده شد.
گفتوگویی با خانم الهام اینانلو شویکلو، همسر این شهید والامقام انجام دادیم که تقدیم شما میشود.

در چهارم آذر سال ۱۳۹۴، شهیدان «حمید سیاهکالی مرادی»، «زکریا شیری» و «الیاس چگینی» در نبرد با گروههای تکفیری در سوریه به شهادت رسیدند. پیکر مطهر دو شهید نخست به میهن بازگشته، اما پیکر شهید چگینی چند سال مفقودالاثر مانده بود.
فرمانده گردان شهید چگینی لحظه شهادت او را چنین روایت کرده است: «در ادامه پیشروی به دیوار نیمهآواری رسیدیم و بچهها را زیر آن به صف کردم. دست الیاس را گرفتم و شروع به دویدن کردیم. الیاس که تیربارچی بود، ناگهان دستم را رها کرد و به سمت ساختمانهای مورد هدف دوید که پایش به تله انفجاری برخورد کرد و در اثر انفجاری مهیب به شهادت رسید. نیروها خواستند پیکر ایشان را بیاورند، اما موفق نشدند و پیکر مطهر شهید در همان محل شهادت ماند.»
پیکر شهید مدافع حرم «الیاس چگینی» پس از ۸ سال در سوریه شناسایی و به آغوش وطن بازگشت، در روستای امیرآباد نو از توابع شهرستان بوئین زهرا زادگاه آن شهید، در آذر ۱۴۰۲ به خاک سپرده شد.
گفتوگویی با خانم الهام اینانلو شویکلو، همسر این شهید والامقام انجام دادیم که در دو قسمت تقدیم شما میشود.
آشنایی و خواستگاری
همسر شهید درباره نسبت خانوادگیشان گفت: «ما با هم دخترخاله و پسرخاله ناتنی هستیم. خاله من در زلزله فوت کرد و پدر آقا الیاس همسری گرفت که مادر ایشان است. تا قبل از خواستگاری هیچ ارتباطی نداشتیم و من هیچ شناختی از ایشان نداشتم.»
وی درباره تنها تصویر ذهنیاش از شهید افزود: «فقط میدانستم با برادرم همکلاس است. یک بار آمده بود دم در و با داداشم کار داشت؛ شلوار مشکی و پیراهن سفید پوشیده بود و سرش پایین بود. خیلی مؤدبانه و آرام پرسید: "داداشتون هستن؟ " و رفت. این تنها شناخت اولیه من از الیاس بود.»
ماجرای خواستگاری
همسر شهید درباره چگونگی خواستگاری گفت: «پدر آقا الیاس یک روز آمدند و موضوع خواستگاری را مطرح کردند. من ۱۶ سالم بود و در مقطع دوم دبیرستان درس میخواندم و اصلاً به ازدواج فکر نمیکردم. خانواده راضی بودند، اما به خواسته من احترام گذاشتند و جواب رد دادند.»
وی ادامه داد: «بعد از دو ماه، مادربزرگم به خانه ما آمد و گفت: "من میگم الهام رو به الیاس بدید، هر چیزی هم شد من قبول میکنم و من تقصیرکارم. چون میدونم اینها خوشبخت میشن. " آن شب آنقدر با پدرم صحبت کرد که پدرم قبول کرد و من هم در نهایت رضایت دادم.»
دلایل پاسخ مثبت
همسر شهید درباره دلیل پاسخ مثبتش گفت: «دو چیز برایم ملاک بود: اول اینکه خانوادهشان و خودشان خیلی متدین و سالم بودند و دوم اینکه آقا الیاس پاسدار و سپاهی بود. من به شغل ایشان خیلی علاقه داشتم، چون میدانستم محل کار انسان در روحیاتش تأثیر زیادی دارد.»

خاطرهای از روز خواستگاری
وی درباره روز خواستگاری گفت: «بخاطر خجالتی بودنم با آقا الیاس توی اتاق نرفتم. همون جلسه اول کار تمام شد. وقتی صیغه عقد را خواندند، مادرم به مادر آقا الیاس گفت: این هیچی بلد نیست، از الان بگم خودت باید همه چیز رو بهش یاد بدی. " پدرم هم گفت: "این دختر کنیز شماست حاج قوچعلی آقا. " این حرف خیلی ناراحتم کرد، اما پدرم گفت: "من اینها رو میشناسم، مطمئن باش تورو به کنیزی نمیبرند.»
دلشورههای روز عقد
همسر شهید درباره نگرانیهایش گفت: «وقتی حاج آقا شریفی متن صیغه را به عربی خواند، فکر میکردم با جواب بله دلشورهام تمام میشود، اما بیشتر هم شد. آنقدر ناراحت بودم که با گریه به خانوادهام گفتم: "آره دیگه بخندید! " و رفتم توی اتاق و قفلش کردم. داشتم از دنیای کودکیام جدا میشدم و وارد دنیایی میشدم که نفر دیگری هم قرار بود شریکم باشد.»
شروع زندگی مشترک
وی گفت: «در بهمن ماه ۱۳۸۲ صیغه عقد موقت جاری شد و ۱۰ روز بعد عقد دائم خوانده شد. ۷ ماه نامزد ماندیم و شهریورماه ۱۳۸۳ مراسم عروسیمان برگزار شد. اوایل زندگی ۲ سال و ۹ ماه در خانه پدر آقا الیاس زندگی کردیم. با وجود ۱۴ سال تفاوت سنی، چون روحیاتمان نزدیک بود خیلی زود با هم کنار آمدیم و همه کارها را با مشورت انجام میدادیم.»
حرفهای ماندگار شهید
همسر شهید از جمله حرفهای همسرش روایت کرد: «آقا الیاس میگفت: "من دوست ندارم توی حریم خونوادهمون دروغ بیاد، چون دروغ باعث میشه خیلی از مشکلات پیش بیاد. من سرباز آقام هستم و هرجایی که دستور بدن باید برم؛ حتی اون طرف مرزها هم باشه باید جونمونو بگیریم دستمون و بریم. "»
وی در پایان این بخش از گفتوگو گفت: «چون عاشق شغلش بودم این حرفها برایم سخت نبود. یک روز که تنها بودم و دلم گرفته بود، از کرج بهم زنگ زد و بعد از ظهر دیدم آمده است. گفت: من هم دلم طاقت نیاورد و دلم میخواست بیام و پیش تو باشم. واقعاً اگر آقا الیاس نبود نمیتوانستم آن روزهای تنهایی را تحمل کنم.»
سفارشهای پنهانی شهید به مادرش
همسر شهید درباره رابطهاش با مادر شهید گفت: «یک روز مادر آقا الیاس به من گفت: "آقا الیاس به من گفته مامان اگر الهام خواست بره خونه مادرش بذارید بره، چون من نیستم و اون تنهاست و دلش خیلی میگیره و با شما هم رودربایستی داره و بهش هیچی نگید. " مادرش میگفت آقا الیاس خیلی سفارش تو را به من میکند.»
ویژگیهای اخلاقی شهید
همسر شهید درباره شخصیت همسرش گفت: «آقا الیاس یک دل خیلی بزرگ و صاف و ساده مثل آینه داشت. باطنش خیلی زیباتر از ظاهرش بود و خیلی هم مهربان بود. خیلی دستودلباز بود؛ اگر میگفتم صد هزار تومان به من پول بده، همیشه بالاتر از آن چیزی که میخواستم میداد ولی برای خودش اینطور نبود و به خودش سخت میگرفت. برای من و بچهها اصلاً کم نگذاشت و ذرهای کوتاهی نکرد.»
وی افزود: «حتی وقتی میخواستیم خانهمان را بسازیم، خیلی زیر بار قسط و قرض رفتیم و وام گرفتیم. درآمدش طوری نبود که همه اینها را پوشش بدهد ولی برای اینکه به من و بچهمان سختی ندهد، میرفت توی مزرعه برادرش کار میکرد. لباسهایش را آنقدر میپوشید که پاره شود بعد میرفت یک لباس دیگر میخرید.»
خاطرهای از دفاع همسر از شهید
همسر شهید خاطرهای از این رفتار تعریف کرد: «یک روز رفته بودیم خانه مادرم. آقا الیاس میخواست برود مسجد ولی برادرهایم با او قرار گذاشتند که او را مخفی کنند تا نظر مرا دربارهاش بشنوند. برادرهایم آمدند و گفتند: "ما هیچ از این الیاس خوشمون نمیاد، خیلی خسیسه. " من جبهه گرفتم و گفتم: "شماها حق ندارید پشت سر آقا الیاس اینجوری حرف بزنید. هر ایرادی هم داشته باشد اصلاً خسیس نیست. ماشاءالله دلش دریاست. "»
وی ادامه داد: «من نمیدانستم آقا الیاس آنجاست که یکدفعه برادرم دستش را گرفت و آوردش. با دیدنش حسابی جا خوردیم و خیلی خندیدیم. آقا الیاس خیلی ذوق کرد و گفت: "دستت درد نکنه، واقعاً برام سنگ تموم گذاشتی. "»
تولد فاطمه خانم
همسر شهید درباره تولد اولین فرزندشان گفت: «خدا فاطمه خانم را توی خانه جدیدمان به ما داد. سه ماه بعد از اینکه به خانه جدیدمان آمدیم به دنیا آمد. آقا الیاس از زمان نامزدی شروع به ساخت خانه کرده بود و سه سال طول کشید. ۱۴ خرداد ۱۳۸۶ آمدیم توی این خانه و فاطمه خانم ۳۱ مرداد به دنیا آمد.»
رابطه پدر و دختری
وی درباره علاقه شهید به دخترش گفت: «بچه اول بود و دختر و آقا الیاس خیلی ذوق میکرد. این عشق آنقدر زیاد بود که وقتی گفت میخواهد برود سوریه جا خوردم و تعجب کردم. همهاش با خودم میگفتم الیاس چطور توانسته از فاطمهاش دل بکند و برود؟ وقتی میخواست برود سوریه یک عکس کوچک از فاطمه خانم با خودش برد.»
انتخاب نام فرزندان
همسر شهید گفت: «اسم فاطمه را خودش انتخاب کرد و اسم پسرش محمد را هم خودش انتخاب کرد. من هم با توجه به شناختی که از روحیاتش داشتم مخالفتی نکردم. این انتخاب اسم نشانهای از باورها و اعتقاداتمان به ساحت مقدس اهل بیت (ع) بود.»
استاد تربیت
وی درباره علاقه شهید به فرزندان گفت: آقا الیاس خیلی بچهدوست بود. حتی یکبار میگفت: دلم میخواد بچه زیادی داشته باشیم؛ دوتا دختر دوتا پسر. حالا که خدا یک فاطمه و محمد به ما داده، دلم میخواد یک عباس و زهرا یا حسین و زینب هم داشته باشیم.
همسر شهید افزود: من واقعاً اعتقاد دارم آقا الیاس استاد تربیت بود. روش تربیتیاش بیشتر عملی بود؛ برعکس من که بیشتر با زبان سعی در تربیت دخترم داشتم. آقا الیاس اعتقاد داشت باید با عمل بچه را تربیت کرد.
نماز و عبادت شهید
وی درباره نماز شهید گفت: در منزل حتماً نمازهایش را جلوی چشم بچههایمان انجام میداد تا بچهاش نماز خواندن پدر و مادرش را ببیند. موقع اذان صدای تلویزیون را کمی زیاد میکرد که بچهها بفهمند وقت نماز است. بعد از نماز هم سریع سجادهاش را جمع نمیکرد و شروع میکرد به دعا و نیایش. میگفت: خدایا ممنونم که به من تن سالم دادی تا بتونم تو رو صدا کنم. چقدر من آرامش پیدا میکنم وقتی نماز میخونم.
همسر شهید ادامه داد: «از من هم میخواست که اینطوری باشم و فقط با حرف به بچهها آموزش ندهم، چون میگفت حرفزدن تأثیرش زیاد نیست. میگفت: میخوام برای دخترم در حجاب الگو باشی و قبل از اینکه فاطمه به سن تکلیف برسه با نماز آشنایش کنی. باید قبل از اینکه بچهها به سن تکلیف برسند با اونها کار کنی.»
حساسیت شهید به حجاب
همسر شهید درباره حساسیت شهید به حجاب گفت: در مسئله حجاب خیلی حساس بود. همیشه میگفت: «من حجاب شما رو خیلی دوست دارم. حجابت اینقدر زیبا و با متانته که من انرژی میگیرم و باعث تقویت روحیهام میشه. میخوام برای دخترم الگو باشی.» امر به معروفش درباره حجاب زیاد بود و میگفت: دلم میخواد اینقدر توی این قضیه خوب و بینقص عمل کنی که من اگر خواستم در هر جمعی از حجاب صحبتی کنم پشتم به تو گرم باشه.

تولد محمد
همسر شهید گفت: ۱۲ خرداد ۹۲ محمد به دنیا آمد. وقتی جنسیت هنوز مشخص نبود آقا الیاس میگفت: این بچه دوممان پسره و اسمش هم محمد. من میگفتم از کجا معلوم پسره؟ میگفت: حدسم میگه به احتمال خیلی زیاد پسره. همانطور هم شد. وقتی محمد دنیا آمد خیلی خوشحال بود، چون هم طعم دختردارشدن را چشیده بود و هم طعم پسردارشدن را. ولی با محمد نتوانست ارتباطی برقرار کند، چون وقتی میخواست برود سوریه محمد دو و نیم سالش بود.
بازی با بچهها
همسر شهید درباره علاقه شهید به فرزندانش گفت: از سر کار که میآمد خانه، هرچقدر هم خسته بود حتماً قبل از غذا حدود نیم ساعت با بچهها بازی میکرد. بعد از غذا هم دوباره با بچهها شروع به بازی میکرد. به خاطر روحیه بشاش و شوخطبعی که داشت خیلی با بچهها سر و کله میزد و به همین دلیل بچهها بیشتر با او مأنوس بودند تا با من.
دلتنگی محمد برای پدر
وی در پایان این بخش ازخاطرهای تأثیرگذار تعریف کرد: محمد تازه دوسالش شده بود که یک روز صبح بعد از رفتن آقا الیاس، عکس پدرش را از کیفم بیرون آورد و شروع کرد به بوسیدنش و آنقدر این کار را کرد که گریهاش گرفت. زنگ زدم به آقا الیاس و وقتی محمد با باباش صحبت کرد گریههایش خیلی بیشتر شد. بردمش دم در و دائم میگفتم محمد ببین داره بابا میآد؛ ولی آرام نمیگرفت. هیچوقت این صحنه را یادم نمیرود؛ وقتی محمد در آغوش آقا الیاس جا گرفت بلافاصله آرام شد.
همسر شهید درباره دلتنگی محمد بعد از شهادت پدرش گفت: چند وقتی بعد از شهادت، یک شب محمد خیلی دلتنگی پدرش را کرد و با گریه میگفت "بابا، بابا" تا خوابش برد. صبح که بیدار شد به عمهاش گفت: "عمه دیروز بابا اومد منو بغل کرد، منو با خودش برد گاوداری، گاوها رو به من نشون داد و دوباره منو آورد خونه. این اوج دلتنگی محمد برای باباش بود و چقدر زود این دلتنگی اثرش را گذاشت و آقا الیاس آمده بود به خوابش.

تعریف همسر از شهید
همسر شهید درباره شخصیت همسرش گفت: همانطور که میگویند نماز ستون دین است، مرد هم ستون خانه و خانواده است. خیلی مردها را در زندگیهای مختلف اطرافیانم دیدهام ولی آقا الیاس یک چیز دیگر است. مهربانی بیش از حدش، دل بزرگش، صمیمیت و صداقتش، نشانههای یک مرد کامل است.
علاقه شهید به شعر استاد شهریار
وی درباره مطالعات شهید گفت: بیشتر مطالعاتش مرور رساله بود؛ قرآن میخواند و مداومت داشت. گاهی نهجالبلاغه میخواند. به اشعار استاد شهریار خیلی علاقه داشت و کتاب دیوان شعرش را همیشه میخواند. چون اشعار به زبان ترکی بود، میخواند و به من میگفت: "تو برام معنیش رو بگو. "
تأثیر شهادت بر حافظه همسر
همسر شهید درباره حال و روزش بعد از شهادت همسرش گفت: بعد از شهادتش دچار یک جور حواسپرتی شدم. همه حرف را در ذهنم جمع میکنم که بگویم ولی پای گفتنش که میرسد رشته کلام از دستم در میرود. خیلی مواقع اطرافیانم میپرسند دیروز کجا رفته بودی، اصلاً یادم نمیآید.
شهید در جریان فتنه ۸۸
همسر شهید درباره حضور شهید در اغتشاشات سال ۸۸ گفت: آقا الیاس بهصورت داوطلبانه رفت تا برای مقابله با عوامل فتنه حضور داشته باشد. خیلی ناراحت بود و غصه میخورد و میگفت: چرا باید در داخل کشورم چنین اتفاق تلخی بیفته؟ اینهایی که اومدن توی خیابون هموطنهای خودم هستن؛ چرا باید به خودشون و کشورمون خسارت بزنن؟ میگفت بیشتر اینها فریب دشمنان و منافقین را خوردهاند.
وی افزود: میگفت اغتشاشگرها به بچههای سپاه و بسیجیها میگفتند شما از اسرائیلیها هم بدترید! در حالی که اسرائیل داشت از آنها حمایت میکرد نه از ما. تعریف میکرد فتنهگرها بشکههای داغ قیر را از بالای پشتبامها روی سر مردم میانداختند و صحنههای وحشتناکی بود.
مأموریت در سردشت و خواب شهادت
همسر شهید درباره مأموریت شهید در مقابله با پژاک گفت: حضورش در عملیات مقابله با پژاک زمانی بود که فاطمه خانم ۴ سالش بود و ۱۶ روز آنجا بود. شجاعتش خیلی زیاد بود، چون ایمان بالایی داشت و قبل از هر رفتنی احساس ترس نمیدیدم. ولی وقتی رفت سردشت، چند روز بعد خواب دیدم شهید شده.
وی ادامه داد: وقتی صدایش را شنیدم آرام شدم و خوابم را برایش تعریف کردم. گفت: این خوابت زمانی تعبیر میشد که من میرفتم برای عملیات ولی لغو شد. آنها قرار بود تپهای را بگیرند که از پایین تا بالا مینگذاری شده بود. بعد از لغو عملیات دیدند تروریستهای پژاک آمدند و تمام مینها را جمع کردند. اگر حمله کرده بودیم همون پایین تپه میرفتیم روی مینها و یک نفرمان هم سالم برنمیگشت.
همسر شهید افزود: وقتی برگشت خیلی افسوس میخورد و میگفت: لیاقت نداشتم شهید بشم. خوش به حال شهید جعفرخانی که رفت و شهید شد.
مطرح شدن رفتن به سوریه
وی درباره تصمیم شهید برای رفتن به سوریه گفت: برنامه رفتن به سوریه مدتی بود مطرح بود ولی هرگز آن را مطرح نمیکرد. دقیقاً ۲۰ روز مانده به رفتنش موضوع را مطرح کرد. ۲۱ آبان روز اعزامش بود. من اولش به خاطر بچهها مخالفت کردم، چون بچهها این مسائل را متوجه نمیشوند.
همسر شهید ادامه داد: من خیلی شهدا را دوست داشتم و هر وقت مداحی یا تصاویر شهدا از تلویزیون پخش میشد مینشستم و گریه میکردم و میگفتم: خدایا این شهدا کی هستند که داری بهشتت رو بهشون هدیه میدی؟ وقتی مسئله رفتن به سوریه پیش آمد، یک وقت به خودم آمدم و گفتم: تو همون کسی هستی که همیشه غبطه شهدا رو میخوردی. حالا یک نفر توی خانوادهات پیدا شده که میخواد همون راه رو بره، اونوقت تو میخوای سد راهش بشی؟
پاسخ شهید به مخالفتها
همسر شهید درباره مخالفتهای خانوادهها گفت: از خانواده آقا الیاس، حاج اصغر و حاج رسول و خواهرشون مریم خانم و از خانواده من هم یک خواهرم راضی به رفتنش بودند. بقیه مدام میآمدند و میگفتند: تو خانومشی، تو اگر راضی نباشی الیاس نمیره. سوریه که کشور ما نیست؛ برای چی باید برای کشور اجنبی بجنگه؟
وی افزود: من در مقابل همه این مخالفتها ایستادم. آقا الیاس در جواب میگفت: هرکسی رو توی قبر خودش میذارن. من جوابگوی کارهای اونها نیستم و اونها هم جوابگوی کارهای من نیستند. نیت من از رفتن زنده موندن و حیات اسلام هست؛ اگر خدا قبول کنه ما داریم راه امام حسین (ع) رو ادامه بدیم.
وداع آخر
همسر شهید درباره روز آخر گفت: جلوی تلویزیون من و بچهها نشسته بودیم. آقا الیاس وسایلش را جمع میکرد. بلند شد آمد نشست کنار من، دستم را گرفت و هیچی نمیگفت. فقط به من نگاه میکرد و چشمانش پر از اشک بود. نگاهش و سکوتش یک دنیا حرف داشت. ۵ دقیقه نشست بعد دوباره رفت سر جایش. خدا فقط میدانست در آن لحظات به او چه میگذشت. تصمیمی که گرفت برایش خیلی سخت بود؛ باید از من، از بچههایش و از خانوادهاش دل میکند. ولی کسی که خدا را درک کرده باشد خیلی راحت میتواند از همه چیز بگذرد برای رضای خدا.
از اعزام تا شهادت
همسر شهید گفت: ۲۱ آبان راهش انداختیم و ۴ آذر شهید شدند. ۵ روز بعد از رفتنش، توی خانهمان آش پشت پا درست کردیم. اینقدر با ذوق درستش میکردم که هر کسی آش برمیداشت یک دعایی بکند. به هر بچهای که میدیدم یک کاسه آش میدادم و با خودم میگفتم این بچهها دلشان پاک است؛ اگر برای الیاس دعای خیر کنند حتماً مستجاب میشود و آقا الیاس من سالم برمیگردد.
وی افزود: چند روز بعد هم برای سلامتی آقا الیاس و مدافعان حرم مراسم دعای توسل در خانهمان برگزار کردم. با همه اینها اصلاً فکر نمیکردم شهید شود. همه فکرم این بود که این مأموریت هم سالم برمیگردد.
تغییر حال و هوای شهید پس از سفر به قم
همسر شهید درباره تغییر رفتار شهید گفت: معتقدم امضای شهادت آقا الیاس را حضرت معصومه (س) امضا کردند. مردادماه همان سال ۹۴ برای آموزش یک دوره عقیدتی رفته بود قم. وقتی برگشت دیگر آن آقا الیاس سابق نبود؛ کاملاً عوض شده بود. آنکه دائماً شوخی میکرد و میخندید، آرام و ساکت و کمحرف شده بود. مهربانیهایش چند برابر شده بود و نگاهها و رفتارهایش کاملاً جور دیگری بود. من دائم با خودم میگفتم چرا اینطور شده؟
وصیتنامه و آخرین حرفها
همسر شهید درباره لحظه نوشتن وصیتنامه گفت: وقتی میخواست وصیتنامهاش را بنویسد به من گفت بیا کنارم بشین. بغض گلویام را گرفته بود. وقتی ناراحتیام را دید برای اینکه بخنداند گفت: ببین همه چی مال توئه. من دارم میرم؛ دیگه اختیاردار تویی؛ دیگه کسی نیست بگه کجا رفتی، چی کار کردی، چه جوری خرج کردی. با این حرفها بغضم ترکید و گفتم: دنیا برای من باشه ولی شما نباشی ذرهای برام ارزش نداره.
زندگی پس از شهادت
همسر شهید گفت: الان همه آن حرفهایی را که قبل از شهادت به هم زده بودیم به عینه دیدم و لمس کردم. خدارو شکر میکنم که تا الان دستم را پیش کسی دراز نکردم و از کسی چیزی نخواستم ولی برای من این زندگی دیگر هیچ مزهای و صفایی ندارد. اگر بخواهم از روی احساسم زندگیام را ادامه بدهم خیلی زود داغون میشوم و از تربیت این دو تا بچه غافل میشوم.
وی افزود: دلایل من برای ادامه زندگی یکی این است که برای رضای خداست و دومی هم به خاطر این دو یادگار شهید است. از خدا و از خود شهید میخواهم خیلی خوب به من کمک کنند، چون تربیت بچهها خیلی سخت است؛ با اینکه الان باباشان هم نیست، خیلی سخت است.

















