پنجشنبه 05 شهريور 1405 , 12:03




همه چیز داریم جز آرامش!
گاهی باید قبول کنیم که انسان، ماشین نیست. قرار نیست همیشه روشن بماند. قرار نیست همیشه تصمیم بگیرد. قرار نیست همیشه پاسخ همه چیز را بداند. گاهی حق دارد نداند فردا چه میشود. گاهی حق دارد بگوید: «امروز دیگر کافی است.» شاید آرامش یعنی....
فاش نیوز - نیمههای شب است. خانه ساکت است. چراغ بیشتر اتاقها خاموش شده، خیابان خلوت است و شهر، بعد از یک روز طولانی، ظاهراً به خواب رفته است. اما چراغی روشن است؛ چراغی که شاید کسی برای خواندن کتاب روشن نکرده، برای کار هم نیست. کسی آنجاست که خوابش نمیبرد؛ نه بهخاطر صدای بیرون، بلکه بهخاطر هیاهویی که درون سرش تمام نمیشود.
فکر فردا. فکر فرزند. فکر کار. فکر آینده. فکر یک اتفاق که شاید هرگز نیفتد.
و عجیب اینکه انسان امروز، با تمام پیشرفتهایی که به دست آورده، شاید بیش از هر زمان دیگری برای پیداکردن چند دقیقه آرامش سرگردان است.
ما چیزهای زیادی داریم. خانه داریم، اما در آن آرام نمیگیریم. تلفن داریم، اما از شنیدن بعضی خبرها میترسیم. دسترسی به هزاران کتاب و فیلم و موسیقی داریم، اما ذهنمان فرصت نشستن پای هیچکدام را ندارد.
میتوانیم در چند ثانیه با کسی آنسوی دنیا صحبت کنیم، اما گاهی با آدمی که کنارمان نشسته، حرفی برای گفتن نداریم. صبح که چشم باز میکنیم، هنوز از تخت بیرون نیامده، ذهنمان مشغول دویدن است.
پیامها، خبرها، قیمتها، کارها، قرارها، نگرانیها و...
و پیش از آنکه روز شروع شود، ما چند کیلومتر از آن جلوتر رفتهایم و برای اتفاقهایی نگران شدهایم که هنوز رخ ندادهاند. شاید عجیبترین خستگی انسان امروز همین باشد:
خستهایم، حتی وقتی هنوز کاری نکردهایم. ذهن ما دیگر بهآسانی خاموش نمیشود. حتی وقتی در سفر هستیم، بخشی از ذهنمان در خانه مانده است. حتی وقتی کنار خانوادهایم، بخشی از فکرمان در محل کار است. حتی وقتی به تعطیلات رفتهایم، نگران روزی هستیم که تعطیلات تمام میشود.
و گاهی آنقدر به فردا فکر میکنیم که امروز، بیصدا از کنارمان عبور میکند. شاید ما با سرعت زیادی زندگی میکنیم. صبح، عجله. ظهر، عجله. عصر، عجله. شب، خستگی. و بعد دوباره صبح.
انگار زندگی برای ما تبدیل شده به فهرستی از کارهایی که باید انجام شوند، نه لحظههایی که باید زندگی شوند. چقدر کم پیش میآید جایی بنشینیم و هیچ کاری نداشته باشیم.
نه تلفنی. نه پیامی. نه برنامهای. نه نگرانیای که بخواهیم حلش کنیم. فقط بنشینیم.
به یک درخت نگاه کنیم. به صدای باران گوش بدهیم. یک فنجان چای را آرام بنوشیم.
و برای چند دقیقه، هیچچیز از ما نخواهد. شاید ما آرامش را گم نکردهایم؛ آن را زیر انبوه چیزهایی که فکر میکنیم باید داشته باشیم، دفن کردهایم.
بیشتر میخواهیم. خانه بزرگتر. ماشین بهتر. درآمد بیشتر. موقعیت بالاتر. امکانات بیشتر. اما هرچه بیشتر به دست میآوریم، گاهی فهرست نگرانیهایمان هم بلندتر میشود. انگار یک اتاق بزرگتر، الزاماً دل بزرگتری برای آرامگرفتن به ما نمیدهد.
و شاید مسئله فقط زندگی امروز نباشد. ما از کودکی هم آرامش را به تعویق انداختهایم. گفتیم وقتی بزرگ شوم، آرام میشوم. وقتی درس تمام شود. وقتی شغل پیدا کنم. وقتی ازدواج کنم. وقتی خانه بخرم. وقتی بچهها بزرگ شوند. وقتی بازنشسته شوم. اما هر بار که به یکی از آن «وقتیها» رسیدیم، یک نگرانی تازه از راه رسید. شاید آرامش، قرار نبوده در پایان هیچکدام از این جادهها منتظر ما باشد.
شاید آرامش، در خود مسیر بوده و ما آنقدر به رسیدن فکر کردهایم که آن را ندیدهایم.
کودکی را میبینیم که از امتحان فردا نگران است. جوانی را میبینیم که از آینده میترسد. پدری را میبینیم که نگران تأمین زندگی است. مادری را میبینیم که خوابش با کوچکترین صدای فرزندش میپرد.
پیرمردی را میبینیم که نگران روزهایی است که هنوز نیامدهاند. هرکدام چیزی دارند که خواب را از چشمشان میگیرد.
و شاید همین است که آرامش را به یکی از کمیابترین چیزهای زندگی تبدیل کرده است.
ما برای خانهمان قفل میخریم. برای ماشینمان دزدگیر میگذاریم. برای آینده پسانداز میکنیم. برای بیماری بیمه میگیریم. برای سفر برنامه میریزیم. اما برای ذهنمان، که هر روز بار تمام این نگرانیها را حمل میکند، کمتر کاری انجام میدهیم.
گاهی باید قبول کنیم که انسان، ماشین نیست. قرار نیست همیشه روشن بماند. قرار نیست همیشه تصمیم بگیرد. قرار نیست همیشه پاسخ همه چیز را بداند. گاهی حق دارد نداند فردا چه میشود. گاهی حق دارد بگوید: «امروز دیگر کافی است.»
شاید آرامش یعنی همین؛ اینکه برای چند دقیقه، آینده را از روی شانههایمان زمین بگذاریم.
نه اینکه مشکلات وجود ندارند؛ بلکه اینکه اجازه ندهیم تمام لحظههای زندگیمان را اشغال کنند.
ما نمیتوانیم همه اتفاقهای فردا را کنترل کنیم. نمیتوانیم جلوی همه بیماریها، تغییرها، شکستها و حوادث را بگیریم.
اما شاید بتوانیم کاری کنیم که ترس از فردا، تمام زیبایی امروز را از ما نگیرد.
شاید یک روز، وقتی سالهای زیادی از عمرمان گذشته باشد، به عقب نگاه کنیم و ببینیم بسیاری از نگرانیهایی که شبها خواب را از ما گرفتند، هرگز اتفاق نیفتادند.
و در مقابل از لحظههایی که میتوانستند زیبا باشند، بهخاطر همان نگرانیها از دست رفتند.
چه بسیار غروبهایی که ندیدیم. چه بسیار خندههایی که نشنیدیم. چه بسیار سفرههایی که کنارشان نشستیم؛ اما ذهنمان جای دیگری بود. چه بسیار کودکانی که بزرگ شدند و ما نفهمیدیم چه زمانی کودکیشان تمام شد. چه بسیار صبحهایی که از کنارشان گذشتیم، بیآنکه بدانیم همین صبح ساده، روزی آرزوی ما خواهد شد.
شاید خوشبختی همیشه داشتن چیزهای بیشتر نیست. گاهی خوشبختی این است که چیزی برای چند دقیقه کمتر داشته باشیم: کمتر فکر کنیم، کمتر بترسیم، کمتر عجله کنیم.
شاید لازم نیست دنیا را متوقف کنیم. شاید کافی است گاهی خودمان بایستیم. در میان اینهمه دویدن، یکلحظه کنار بکشیم و نفس بکشیم. به آسمان نگاه کنیم. صدای کسی را که دوستش داریم بشنویم.
چایمان را پیش از سرد شدن بنوشیم. و اجازه بدهیم زندگی، برای چند دقیقه هم که شده، بدون حضور نگرانیها از کنارمان عبور کند. ما شاید نتوانیم همه چیز داشته باشیم.
اما اگر روزی به جایی برسیم که خانهمان پر باشد، حسابمان پر باشد، تقویممان پر باشد و ذهنمان خالی از آرامش؛ آن وقت باید از خودمان بپرسیم:
اینهمه داشتن، اگر نتوانیم یک شب با خیال آسوده بخوابیم، چه چیزی را برایمان کامل کرده است؟
شاید در پایان، انسان بیشتر از هر چیزی به یک جای امن درون خودش نیاز دارد؛ جایی که وقتی جهان بیرون شلوغ شد، بتواند برای چند لحظه به آن پناه ببرد. جایی برای خاموشکردن چراغهای نگرانی.
جایی برای نفسکشیدن. جایی برای گفتن:
«فعلاً همین امروز را زندگی میکنم؛ فردا، وقتی آمد، به سراغش میروم.»
چون شاید بزرگترین دارایی انسان، نه چیزی باشد که در حساب بانکیاش دارد، نه چیزی که در خانهاش نگه میدارد؛
شاید بزرگترین دارایی او، شبی باشد که سرش را روی بالش میگذارد و دلش، برای چند ساعت، هیچچیز نمیخواهد جز خواب. همه چیز داشتن، بدون آرامش، شبیه خانهای است که تمام اتاقهایش آنطور که میخواهد کامل است؛ اما صاحبخانه، جایی برای نشستن پیدا نمیکند.
|| داود گودرزی

















