یکشنبه 15 شهريور 1405 , 11:00




کاش کمی بیشتر مینشستیم!
فاش نیوز - مادرها هیچوقت نمیگویند «این آخرین بار است»؛ فقط میگویند: «بشین مادر، یک چای بخور.» و ما هم خیال میکنیم همیشه برای نشستن و چای خوردن وقت هست.
صبحهای شلوغ، ظهرهای عجول، عصرهایی که هزار کار داشتیم و شبهایی که خستهتر از آن بودیم که چنددقیقهای بنشینیم. مادر چای میریخت و ما ساعت را نگاه میکردیم. میگفت: «حالا کجا با این عجله؟ بشین مادر، چایت سرد میشود.» و ما میگفتیم: «باشه، دفعه بعد بیشتر مینشینم».
«دفعه بعد» یکی از خطرناکترین وعدههایی است که آدم به خودش میدهد. چون خیال میکنیم زندگی، تقویمی است که همیشه صفحه بعدی دارد.
فکر میکنیم هفته آینده میرویم. ماه آینده بیشتر میمانیم. عید که شد، چند روزی کنارش مینشینیم. وقتی کارمان سبکتر شد، وقتی بچهها بزرگتر شدند، وقتی گرفتاریها تمام شد...
اما گرفتاریها هیچوقت تمام نمیشوند. این ما هستیم که یک روز، ناگهان میفهمیم صندلی روبهرویمان خالی است. دیگرکسی نمیگوید: «بشین مادر، چای بخور.»
کتری هنوز همانجاست. استکانها هنوز در همان کابینتاند. شاید حتی جای نشستن مادر هم دستنخورده باشد؛ اما خانه، چیزی کم دارد که با هیچ وسیلهای نمیشود جای آن را پر کرد.
آن روز میفهمیم مادر چای نمیخواست؛ چند دقیقه از در کنارش بودن را میخواست. ما اما آن چند دقیقه را همیشه از زندگیمان قرض میگرفتیم و به کار دیگری میدادیم.
عجیب است که برای خرید، برای سفر، برای مهمانی، برای کار و حتی برای آدمهایی که شاید فردا فراموششان کنیم، وقت پیدا میکنیم؛ اما برای نشستن کنار کسی که تمام کودکیمان را با او گذراندهایم، همیشه وقت کم میآوریم.
مادر پیر که میشود، اتفاق بزرگی نمیافتد که یکباره متوجهش شویم. آرامآرام تغییر میکند. قدمهایش کوتاهتر میشود. چای را کمی کمرنگتر مینوشد. شاید دیگر مثل گذشته ساعتها در آشپزخانه نایستد. بعضی حرفها را دو بار میپرسد. گاهی نام کسی را فراموش میکند و ما همچنان فکر میکنیم «هنوز وقت هست.»
چه اشتباه بزرگی است این «هنوز وقت هست». هیچکس از فردا خبر ندارد. شاید آخرین باری که مادر برایمان چای ریخت، ما نفهمیدیم آخرین بار است. شاید آخرین باری که پدر کنارمان نشست، حواسمان به تلفن بود.
شاید آخرین باری که صدای خنده کسی را شنیدیم، فکر کردیم باز هم خواهیم شنید. زندگی، لحظههای آخرش را با تابلو و زنگ و هشدار به ما اعلام نمیکند. آخرین دیدار، شبیه اولین دیدار نیست که برایش لباس بپوشیم و آماده شویم.
گاهی کاملاً معمولی است. یک چای. یک عصر. یک «خداحافظ، فردا میبینمت.»
و بعد، فردایی میآید که دیگرکسی در آن منتظر ما نیست. شاید بزرگترین فریب زندگی همین باشد که ارزش لحظههای معمولی را نمیفهمیم.
ما دنبال اتفاقهای بزرگیم؛ تولدها، سفرها، جشنها، عکسهای یادگاری و روزهای خاص. درحالیکه زندگی واقعی، بیشتر اوقات در همان چیزهایی پنهان شده که به نظرمان آنقدر عادی میآیند که حتی به خاطرشان عکس هم نمیگیریم.
یک استکان چای کنار مادر. صدای پدر از اتاق دیگر. بوی غذای خانه. صدای باز شدن در. پرسیدن یک سؤال ساده. نشستن روی همان صندلی قدیمی و شاید روزی تمام ثروت ما از گذشته، همین چند تصویر کوچک باشد.
آن وقت با خودمان میگوییم: کاش آن روز عجله نداشتم.
کاش گوشی را کنار میگذاشتم. کاش کارم را نیم ساعت دیرتر انجام میدادم. کاش مینشستم و میگذاشتم مادر هرچه دلش میخواهد بگوید؛ حتی اگر قبلاً آن را ده بار شنیده بودم.
کاش میدانستم آن تکرار خاطرات مادر، خود زندگی بودند و ما چه زود خسته میشدیم از چیزهایی که بعدها حاضر بودیم برای شنیدن دوبارهشان، تمام دنیا را بدهیم.
بعضی آدمها وقتی هستند، بخشی از وسایل خانه به نظر میرسند؛ مثل ساعت روی دیوار، مثل گلدان کنار پنجره، مثل صدای کتری. تا وقتی هستند، به حضورشان فکر نمیکنیم.
اما وقتی نباشند، تازه میفهمیم خانه فقط با دیوار و سقف ساخته نشده بود؛ با حضور آنها خانه بود.
شاید هنوز کسی کنارمان هست که میتوانیم کنارش بنشینیم.
شاید هنوز همان مادر، همان پدر، همان عزیز، همان دوست، همان آدمی که همیشه گفتهایم «بعداً میروم پیشش»، در گوشهای از زندگیمان منتظر یک بعدازظهر ساده است.
پس شاید امروز، اگر جایی شنیدیم: «بشین... یک چای بخور».
این بار ساعت را نگاه نکنیم. کارها میتوانند کمی صبر کنند. پیامها بعداً جواب داده میشوند. دنیا چند دقیقه بدون ما هم میچرخد. بنشینیم. چایمان را بخوریم. حتی اگر چای سرد شد، مهم نیست. بگذاریم این بار چای سرد شود، اما فرصت نه. چون روزی ممکن است برای تمام کارهای عقبافتاده زندگی وقت داشته باشیم؛ اما برای یک استکان چای کنار مادر، دیگر هیچوقت وقت نداشته باشیم و آن روز، شاید بیشتر از چای، دلمان برای همان جمله ساده تنگ شود:
«بشین مادر... یک چای بخور.»
|| داود گودرزی

















