انگشتری که از پای لانچر برگشت
فاش نیوز - «انگشتری را که الان بهت میدم، به دست خانوادهام برسون؛ بگو حتماً بذارنش داخل قبر من.» این آخرین جملهای بود که جواد به دوستش گفت و انگشترش را به او داد.
در کل زندگیاش فقط یک انگشتر داشت که رویش نوشته بود: «یا ثارالله.» هر جا میرفت با خودش میبرد و تبرکش میکرد. شده بود بخشی از وجودش. تا روزی که در تونل پای لانچر بودند و موشک به تونل اصابت کرد. اسمش جواد است؛ جواد زعیم کهن ولی با همرزمانش طوری شهید شدند که اسمشان را گذاشتند شهدای ققنوس؛ ۴۲ پاسدار هوافضا که برای حفاظت از حریم کشورمان در تونل و پای لانچر سوختند و تکههای پیکرشان بهزحمت پیدا شد.
سالگرد عقدمان رسید، اما جواد نه
فاطمه نظم ده، همسر جواد است. زنی که ۶ روز کوچکترین خبری از او نداشته و تنها نشانهای که از شوهرش داشت تلفن ثابتی بود که جواب نمیداد. فاطمه از روزهای بیخبریاش میگوید: روز یکشنبه ۱۰ اسفند آخرین باری بود که با جواد صحبت کردم. مدت تماسمان خیلی کوتاه بود و از آن به بعد دیگر خبری نداشتم. دلم آرام و قرار نداشت ولی هیچ خبری از جواد نداشتم. هر روز برایم چند سال میگذشت. امکان نداشت که جواد من را بیخبر بگذارد. همیشه حتی شده ۱۰ ثانیه زنگ میزد و از حالش خبر میداد. دوشنبه، سهشنبه، چهارشنبه شد و خبری نبود. چهارشنبه دقیقاً سالگرد عقدمان بود. پدر و برادر همسرم به اشتهارد رفتند تا خبری بگیرند. آنجا خبر شهادت جواد را به آنها داده بودند ولی گفتند به کسی نگویید تا پیکرشان را پیدا نکنیم، نمیتوانیم خبر قطعی شهادت را بدهیم. من از همهجا بیخبر، خیلی بیقرار بودم. در دلم با جواد حرف میزدم. به او گفتم: جواد مگر میشود روز عقدمان یادت برود. من کادو نمیخواهم ولی کاش حداقل زنگ میزدی و یک خبری از خودت به من میدادی.
همه در تونل گیر افتادند
دلم آشوب بود و فقط گریه میکردم ولی باز خبری از جواد نشد. بعد از افطار به خانم یکی از دوستانش زنگ زدم و اصرار میکردم که اگر خبری شد به من بگوید. پدرشوهرم صدای من را شنید و آرام گفت: ما امروز رفتیم اشتهارد. گفتند که تونل را زدند. جواد و دوستانش داخل تونل هستند ولی نمیتوانند آنها را بیرون بیاورند. من از همهجا بیخبر گفتم: مگر میشود این همه روز بدون آب و غذا آنجا بمانند. حتماً شهید شدند. پدر همسرم گفت: نه سالم هستند. فقط باید در تونل را باز کنند.

نذر کردم برگرددپنجشنبه روز ولادت امام حسن مجتبی (ع) بود و حالم خیلیخیلی خراب بود. فقط گریه میکردم. رفتم مسجد و توسل کردم. دم اذان دو رکعت نماز خواندم و گفتم: یا امام حسن (ع) نذر میکنم جواد و دوستانش سالم برگردند، من هر سال روز ولادتتان سفره افطار پهن کنم. آنقدر گریه کردم و حالم بد بود که همه به من گفتند: برگرد خانه. به خانه که برگشتم همه رفتارشان عجیب بود. خانه را تمیز میکردند. حیاط را جارو میکردند. گریه میکردند. تمام علائم را میدیدم ولی دلم نمیخواست باور کنم که جواد شهید شده است. به مادرم زنگ زدم ولی برادرم جواب داد. فقط گفت: ما داریم میآییم آنجا. با گریه گفتم: برای چه میآیید؟ جواد شهید شده؟ با جواب مثبت برادرم دنیا سرم خراب شد. اصلاً نمیدانستم چه کاری باید بکنم. حتی نمیدانستم به بچههایم چه بگویم. امیرعلی، پسر بزرگم خیلی فهمیده است ولی محمدمهدی کوچک بود و بهشدت به پسرش وابسته. امیرعلی انگار میدانست حتی گریه هم نکرد. محمدمهدی را به خانه آشنایان فرستادیم. کمکم خانه شلوغ شد و همه آمدند. تازه فهمیدم همه از شهادت جواد باخبر بودند به جز من. همه از دوشنبه میدانستند که تونل را زدند و عزیز دلم در تونل شهید شده است.

انگشتر جواد زودتر از خودش برگشت
روز جمعه بود. چند ساعتی بیشتر نبود که خبر شهادتش را شنیده بودم که نشانهای از جواد آمد. آقا محمد دوست صمیمی جواد با برادر همسرم تماس گرفت و گفت: کسی با او تماس گرفته و گفته انگشتر جواد دست اوست. ماجرا ازاینقرار بود که جواد چند ساعت قبل از شهادت، انگشترش را به یکی از همرزمانش میدهد و میگوید: «انگشتری را که الان بهت میدم، به دست خانوادهام برسون؛ بگو حتماً بذارنش داخل قبر من.» موشک که به تونل اصابت میکند، فقط چند نفر را میتوانند نجات دهند که یکیشان همین همرزم جواد بود ولی هوشیاری بهشدت پایینی داشته و به کما رفته بود. یکدفعه روز جمعه از کما خارج میشود. مسئول حراست بیمارستان با انگشتری میآید و میگوید: وقتی شما را آوردند این انگشتر در دستتان بود. همرزم جواد بهمحض دیدن انگشتر همه چیز را یادش میآید و شماره آقا محمد را از گوشیاش درآورده و زنگ میزند. اینطور بود که بعد از خبر شهادت جواد، انگشترش هم آمد. امیرعلی خیلی دوست داشت برای خودش نگه دارد ولی چون خود جواد خواسته بود، همراه پیراهن مشکلی اربعینش روی سینهاش گذاشتیم.
|| لعیا بغدادی