پنجشنبه 02 مهر 1405 , 10:28




هرچه داریم از غیرت تندروها داریم!
حتی اگر برای ادامهٔ بحث، بپذیریم که شعارهای یک گروه تند و خشن است، باز هم «شدت موضع» با تندروی فرق دارد، بلکه رفتار سه دههٔ گذشتهٔ تسلیمجویان که در برابر تجربههای مختلف انعطاف نشان ندادند، مصداق تندروی در ادبیات سیاسی است...
فاش نیوز - دیدار نمایندگان ایران با آمریکاییها در نیویورک به محملی برای یک جریان سیاسی و توئیتریهای عجول آنان تبدیل شد که تجربهستیز و بالطبع عقلستیز شدهاند و با چنین حرکاتی هیجان در رگشان میجوشد و پیام میدهند که با ترامپ هم دیدار و کار را یکسره کنید!
سیاست خارجی ایران در دوران پس از جنگ و هرچه پیش رفتهایم بر «پذیرش عملی شکست از طرف آمریکا با برآوردن شرطهای چندگانهٔ ایران» متمرکز شده است، نه دیدارهای ناگهانی و با پافشاری طرف مقابل!
شاید بهتر است در این زمان، بحث آن دیدارها بیش از این باز نشود، ولی نمیتوان از کنار گفتمان فرومانده برخی از اینان گذشت که دقیقاً از ایران چیزی را میخواهند که دیروز در دیدار ترامپ با دلسی رودریگز، رئیسجمهور موقت ونزوئلا گذشت؛ آغوش باز و لبهای خندان و علامت دو انگشت به معنای ویکتوری! آنهم وقتی مادورو دو محله آنطرفتر در زندان است! تسلیمطلبان به این نیاز و خردورزی خود میگویند میانهروی و صلحجویی و ترجیح گفتوگو بر موشک و مدارا با دشمنان!
جریانی که در پوشش اصطلاحات زیبا، ایران را مقابل آمریکا تسلیمشده میخواهد، سالهاست هر کسی را که مانند خودشان فکر نمیکند، با انگ «تندرو» مینوازند. در این نوشته میخواهم نشان دهم نداشتن غیرت سیاسی و اصرار بر فرضیههای آزموده شده، از تندترین تندرویها در جهان سیاست است. اینان باید بنگرند آنچه را که اکنون به آن میبالند، مانند سربلندی ایران پس از دو جنگ و اقتدار ایران در منطقه و قامت افراشتهٔ ایران در جهان، با چه چیز بهدستآمده، با میانهروی آنان یا با چیز دیگر؟!
شاید به لحاظ تجربی نتوان نشان داد اگر ذاتهای تجربهگریزی که پیشنهاد دیدار رئیسجمهوران ایران و آمریکا را میدهند، در سیاست داخلی و خارجی قدرت داشتند، الان کجا بودیم؛ ولی تفکرات شبیه آنان در ایران کم در قدرت نبوده است. این جریان عمدتاً پایه و اساس فکریشان آن است که «اگر ما اهل گفتوگو و مدارا و پذیرش خواستههای غرب باشیم، همه چیز درست میشود و غرب نیز با ما کنار میآید». این تفکری از اساس تندروانه است. هر چیزی که سالها از آن نتیجهای گرفته نشده باشد و تمامی شواهد علیه آن باشد، تکرار آن عین تندروی است. اگر تندروی را نوعی باور ذاتگرایانه بدانیم که اهداف آن از قبل متعین باشد و هرچه شواهد تازه بر سر آن کوفته شود (دو جنگ ویرانگر، هر دو حین مذاکره!) آن را تغییر ندهد، چه کسی تندرو است؟
اینان معمولاً برخی شعارها یا نظرات را خشن و تند مینامند؛ ولی اصرار خودشان بر یکروند ادعایی بهرغم شواهد نقضکننده را روشنفکری و میانهروی میدانند. خشن و تند اتفاقاً در ادبیات علوم سیاسی یکی از ابعاد و صفات کسانی است که شواهد مخالف باورهای پیشین خود را نادیده میگیرند. حتی اگر برای ادامهٔ بحث، بپذیریم که شعارهای یک گروه تند و خشن است، باز هم «شدت موضع» با تندروی فرق دارد، بلکه رفتار سه دههٔ گذشتهٔ تسلیمجویان که در برابر تجربههای مختلف انعطاف نشان ندادند، مصداق تندروی در ادبیات سیاسی است. همین پشتکردن به تجربههای فراوان، موجب شد که رهبر شهید در چندین موضع یادآوری کنند که اگر رهبری مقابل دشمن تسلیم نمیشود، به این دلیل است که بر اساس تجربه استدلال میکند (دلیل؟ تجربه!).
تسلیمطلبان میگویند ما فقط از مذاکره و گفتوگو حرف میزنیم و «مگر مذاکره و مدارا تندروی است؟» نه! مذاکره ذاتاً نه تندروی است و نه اعتدال. آنچه در کار شما تندروی است، تبدیل یک فرضیه سیاسی به عقیدهای مصون از ابطال است. باز ممکن است بگویند مگر شما در این سه دهه، فرضیه سیاسی خود را در معرض ابطال یا تغییر قرار دادهاید که چنین ادعایی علیه ما دارید؟! پاسخ این است: بله بارها! نظام و جریان سیاسی نزدیک بهنظام وقتی در مناصب قدرت بودند، بارها محمل آزمودن فرضیه تسلیمطلبان برای «طرح دوستی افکندن» با غرب را فراهم کردند، حتی خودشان هم «مذاکره» را آزمودند و نتیجه چه شد؟ بعد از دو جنگ، حالا به سخنرانیهای هر روزهٔ رئیسجمهور آمریکا رسیدیم که از «نابودی و محو کامل ایران» در مقر سازمان ملل میگوید!
چهبسا کسی موضعی بسیار سخت داشته باشد، ولی با تغییر شرایط و شواهد، موضعش را اصلاح کند؛ و برعکس، چهبسا کسی با ادبیاتی بسیار نرم، صلحطلبانه و متمدنانه سخن بگوید، اما فرض سیاسی خود را بهرغم شکستهای مکرر آن تغییر ندهد. اینهمه تجربه و باز هم افرادی از یک حزب سیاسی میگویند بهتر است فلانی در نیویورک با ترامپ دیدار کند!
مذاکره را باید از باور به اینکه مذاکره حتماً مسئله را حل میکند، جدا دانست. مذاکره یک روش است، نه یک نظریه دربارهٔ جهان. گفتن اینکه «در هر شرایطی باید مذاکره کرد»، عقلانیت یا دفاع از دیپلماسی نیست. اینان یک فرض قطعی دارند که میتوان با امتیازدادن، اعتمادسازی یا پذیرش خواستههای دشمن، سرانجام او را به توافق مطلوب رساند. وقتی این کار بارها در جمهوری اسلامی تکرار شد و نتیجه مطلوب نداد، پاسخ عقلانی، اصلاح آن روش است یا تکرار همان روش با اصرار بیشتر؟! اگر نتیجهٔ مطلوب حاصل نشد، آیا همیشه باید نتیجه را ناشی از «ناکافی بودن گفتوگو» دانست، یا ممکن است همان فرضیهای که گفتوگو بر اساس آن طراحی شده بود نادرست باشد؟!
اگر فرض این باشد که هرگاه ایران با غرب گفتوگو کند و خواستههای آن را تا حد کافی بپذیرد، تنش کاهش مییابد و منافع ایران تأمین میشود، آنگاه باید معلوم شود چه اتفاقی میتواند طرفداران این فرضیه را وادار کند در آن تجدیدنظر کنند. تاکنون نشان دادهاند که هیچ اتفاقی! نه شکست مذاکرات، نه خروج طرف مقابل از توافق، نه تحریم، نه افزایش تنش و نه حتی جنگ نمیتواند آنان را به بازنگری در اصل فرضیه وادارد. پس مسئله دیگر اعتدال یا تندروی نیست، مسئله مصونسازی باورها از تجربه است که به آن با عرض معذرت، خرفتی سیاسی میگویند! در فلسفهٔ سیاسی گفته میشود چهبسا استدلالهایی که با انگیزهٔ قبلی باشد، یعنی باورها و نگرشهای قبلی موجب پذیرش گزینشی یا رد گزینشی شواهد شوند. این را تندروی سیاسی میگویند.
من حتی معتقدم هیچگاه نباید تجربهٔ برجام را علیه امید به مذاکره و گفتوگو با آمریکا و غرب مطرح کرد. برجام اتفاقاً پیچیدهتر از این روایت ساده است که یک دسته بگویند مذاکره جواب نداد و دستهٔ دیگر بگویند داد. زیرا حتی اگر مذاکره در مقطعی بتواند مسئلهای را مدیریت کند، از این واقعیت نمیتوان نتیجه گرفت که پذیرش فزاینده خواستههای غرب (یا حتی شرق، کلاً بیگانه)، بهطور خودکار و در بلندمدت امنیت و منافع ایران را تضمین میکند.
این عین سیاه فکری است که بگوییم، چون ما بیشتر از واژههایی مانند گفتوگو، صلح، مدارا و تعامل استفاده میکنیم، پس ما میانهرو هستیم و هرکس مانند ما نباشد، تندرو. بهتر است پاسخ داده شود چقدر در برابر تجربه، فرضیات خود را اصلاح کردهاند؟ چطور بعد از دو جنگی که حین مذاکره به ما حملهور شدند، و درست در روز سخنرانی ترامپ در سازمان ملل که به محو کامل ایران (با تمامی تسلیمطلبان و روشنفکرانش) حکم میدهد، دوباره میگویند بهتر است با ترامپ دیدار کنیم؟! شاید اینان خودشان در خلوت میدانند چه ناروا میگویند؛ فقط میخواهند انتقام روانی از کسانی بگیرند که آنان را از چرخهٔ قدرت بیرون گذاشتهاند (هرچند در چرخهٔ رانت و هلدینگهای بزرگ اقتصادی باقیاند!)
دیپلماسی بهمعنای مطلق دیدار و گفتوگو نیست. گاهی نرفتن به آن مکانی که قبل از رفتن آن را بهدرستی بیخاصیت مینامید، عین دیپلماسی است. گاهی مذاکرهنکردن، گفتوگوکردن است. اینها درس معلمان سیاست است، اما از کسانی که شش ماه است و بلکه پنجاه سال است و بلکه بسیار بیشتر، قرنهای متمادیست درس روزگار را نیاموختهاند، چگونه میتوان انتظار داشت درس معلمان سیاست را بیاموزند که گفتهاند «آن که نامخت از گذشت روزگار/ هیچ ناموزد ز هیچ آموزگار».
|| غلامرضا صادقیان

















