شناسه خبر : 127470
شنبه 04 مهر 1405 , 11:25
اشتراک گذاری در :
ادبیات ایثار و شهادت

دختر ۱۵ساله راهی جبهه شد و سال‌ها در کنار مجروحان ماند

گفت‌و‌گو با «شهناز اشکیان» امدادگر دفاع مقدس و همسر سردار حاج مرتضی قربانی؛
فاش نیوز - حدود ساعت ۶ صبح، دوستان آمدند و گفتند برای صبحانه به غذاخوری بیمارستان برویم. گفتم نمی‌توانم؛ از بس گریه کرده‌ام، حالم خوب نیست. چند دقیقه بعد دیدم با سینی صبحانه برگشتند. هنوز اولین لقمه را نخورده بودم که صدای توپخانه عراقی‌ها آمد. یکی از گلوله‌ها به سالن غذاخوری بیمارستان شهدای شوش اصابت کرد...

دفاع‌پرس – میثم رشیدی مهرآبادی؛ جنگ تحمیلی هشت ساله برای «شهناز اشکیان» بخشی از زندگی او و خانواده‌اش بود. او که در ۱۵سالگی و در میانه دوران دانش‌آموزی راهی جبهه شد، سال‌ها در مناطق جنگی به امدادرسانی و درمان مجروحان پرداخت و از نزدیک با بمباران، مجروحیت، شهادت و تلخی‌های جنگ روبه‌رو شد. از کردستان و روستا‌های محروم تا عملیات فتح‌المبین و بیمارستان‌های جنوب، خاطرات او تصویری از تجربه زنان امدادگر در سال‌های دفاع مقدس ارائه می‌دهد.

شهناز اشکیان

در گفت‌وگوی خبرگزاری دفاع‌مقدس، او از شب‌هایی می‌گوید که پیکر شهدا را آماده می‌کرد، از مجروحان موج انفجار و نوجوانی به نام «مهدی» که پس از دیدن شهادت برادر و فرزندش آرامش خود را از دست داده بود؛ از برادر نوجوانش که در روز‌های پایانی جنگ به شهادت رسید، برادر دیگری که دست راستش را در عملیات کربلای ۴ از دست داد و برادر بزرگ‌ترش که جانباز شیمیایی شد. روایت او همچنین به زندگی مشترک با سردار حاج مرتضی قربانی، مجروحیت‌های متعدد او و سال‌های دشوار زندگی در کنار جبهه و جنگ می‌رسد.

این روایت، اما در پایان جنگ متوقف نمی‌شود. اشکیان از سال‌های پس از جنگ، ادامه ارتباط با خانواده شهدا و تجربه دوباره تلخی‌های جنگ در سال‌های اخیر می‌گوید؛ تجربه‌ای که خاطرات گذشته را برای او زنده کرده است. او تأکید دارد که بخش مهمی از آنچه زنان و خانواده‌های رزمندگان در آن سال‌ها تجربه کردند، هنوز نیازمند ثبت و روایت است؛ چراکه به باور او، اگر شاهدان جنگ روایت خود را ثبت نکنند، دیگران روایت آن دوران را به شیوه خود بازگو خواهند کرد. بخش اول این گفت‌و‌گو پیش روی شماست.

دفاع‌پرس: خانم اشکیان؛ ابتدا از حضورتان در جبهه و فعالیت‌های امدادی‌ بگویید. چه شد که در ۱۵سالگی تصمیم گرفتید راهی جبهه شوید؟

وقتی جنگ شروع شد، در خانواده ما تقریباً همه کسانی که بالای ۱۵ سال داشتند، درگیر جبهه و دفاع بودند؛ پدرم و سه برادرم به جبهه می‌رفتند و من هم که دختر بزرگ خانواده بودم، از همان ابتدا جنگ و دفاع را وظیفه هر فرد می‌دانستم. برای ما دفاع از کشور، چیزی شبیه نماز، روزه، حج و زکات بود؛ یک وظیفه شرعی و ملی.

در دوران انقلاب هم همراه پدر و مادرم و مانند بسیاری از مردم در راهپیمایی‌ها شرکت می‌کردیم. بعد از پیروزی انقلاب و تشکیل بسیج، عضو بسیج شدیم و آموزش‌های نظامی و امدادگری دیدیم؛ بنابراین از نظر آموزشی آمادگی لازم را داشتیم.

مدتی بعد جبهه کردستان برای نیروی امدادگر اعلام نیاز کرد و من داوطلب شدم. موضوع را که در خانه مطرح کردم، با مخالفت شدید پدر، مادر و برادرانم روبه‌رو شدم. پدرم می‌گفت ما به جبهه می‌رویم تا شما در امنیت باشید؛ اگر شما هم به جبهه بروید، پس چه کسی در خانه بماند؟

حتی در آن دوران، پدرم اجازه نمی‌داد من برای خرید نان یا شیر از خانه بیرون بروم. خرید و کار‌های این‌چنینی را خودش یا برادرانم انجام می‌دادند و ما بیشتر بین مدرسه و خانه در رفت‌وآمد بودیم.

سخن امام (ره) و اجازه اعزام
دفاع‌پرس: با وجود مخالفت خانواده، سرانجام چگونه توانستید رضایت آنها را برای اعزام بگیرید؟

من صبر کردم و گفتم اگر خدا قسمت کرده باشد که در این مسیر بروم، خودش وسیله‌اش را فراهم می‌کند. چند روز بعد، امام خمینی (ره) در سخنرانی‌ای فرمودند که دفاع، واجب کفایی است و تا زمانی که جبهه‌ها نیاز به حضور و کمک دارند، بر مردان و زنان مسلمان واجب است که در جبهه حضور پیدا کنند.

پدرم و برادرانم مقلد امام بودند. بعد از آن سخنرانی، وقتی موضوع را دوباره مطرح کردم، بالاخره رضایت دادند و من توانستم اعزام شوم.

دفاع‌پرس: اعزام شما چه زمانی بود؟

دی‌ماه سال ۱۳۶۰ بود و من آن زمان هنوز دانش‌آموز بودم. از بسیج نامه‌ای گرفتیم که در آن اعلام شده بود جبهه‌ها به نیروی امدادگر نیاز دارند. نامه را به مدیر مدرسه دادیم و با هماهنگی ایشان قرار شد فقط برای امتحان‌های ثلث به مدرسه برگردیم و بقیه زمان را در منطقه باشیم.

من، منیر جوادیان و فخری محمدی، سه نفر از یک مدرسه حدود ۵۰۰ نفره بودیم که به جبهه اعزام شدیم. مدیر مدرسه همکاری زیادی با ما داشت. البته در میان معلمان مدرسه، هم افرادی بودند که مخالف انقلاب و نظام بودند و هم کسانی که با اشتیاق از این مسیر حمایت می‌کردند.

شهناز اشکیان

دفاع‌پرس: روز اعزام چه خاطره‌ای از خانواده دارید؟

پدرم روز اعزام، ساکم را پر از میوه، شیرینی، آجیل، گز اصفهان و کیک تازه کرد. به او گفتم این همه خوراکی برای چیست؟ گفت آنجا امکانات ندارید و اینها به دردتان می‌خورد؛ می‌توانید با دوستانتان استفاده کنید.

ما در اصفهان با امکانات نسبتاً خوبی بزرگ شده بودیم و تصور می‌کردیم هرجا برویم همین شرایط وجود دارد. آن زمان هم یک نوجوان ۱۵ساله بودیم و تجربه‌ای از شرایط جبهه نداشتیم.

وقتی رسیدیم، تازه فهمیدیم شرایط واقعاً متفاوت است. مقصد اصلی ما مریوان بود، اما ابتدا باید در سنندج می‌ماندیم تا ستون نظامی برای حرکت به سمت مریوان آماده شود؛ چون مسیر سنندج به مریوان ناامن بود و گروه‌های مسلح در جاده‌ها کمین می‌کردند.

حدود یک هفته در سنندج ماندیم. در همان روز‌های نخست، سنندج بمباران شد و ما برای اولین بار از نزدیک صحنه‌های بمباران و مجروحان جنگی را دیدیم.

نخستین تجربه امدادگری در کردستان
دفاع‌پرس: اولین بار که با مجروحان جنگی روبه‌رو شدید، چه احساسی داشتید؟

در درمانگاه شهید قاضی، که درمانگاه سپاه بود، برای نخستین بار مجروحان بمباران را از نزدیک دیدم. البته در اصفهان هم خبر بمباران شهر‌ها را می‌شنیدیم، اما دیدن صحنه مجروحان از نزدیک تجربه دیگری بود.

با این حال، هیچ‌وقت از رفتن به جبهه پشیمان نشدم. حتی امروز که حدود ۴۵ سال از آن روز‌ها گذشته، با وجود همه سختی‌هایی که در آن مسیر دیدم، یک لحظه هم احساس پشیمانی نکرده‌ام.

در اولین اعزام، حدود سه ماه در مریوان ماندیم. ارتباط با خانواده سخت بود و خیلی محدود با تهران و اصفهان تماس داشتیم.

دفاع‌پرس: حضور در کردستان چه تصویر تازه‌ای از شرایط کشور به شما نشان داد؟

وقتی به کردستان رفتیم، تازه متوجه شدیم محرومیت در بعضی مناطق کشور چقدر گسترده است. تا آن زمان تصور ما از کشور بیشتر شهر‌هایی مثل اصفهان، تهران، تبریز و شیراز بود؛ شهر‌هایی که نسبت به بسیاری از مناطق دیگر امکانات بیشتری داشتند. اما در روستا‌های کردستان شرایط کاملاً متفاوت بود. بعضی مردم حتی پزشک و پرستار را به‌درستی نمی‌شناختند. ما در زمان عملیات در بیمارستان بودیم و وقتی عملیات نبود، همراه گروه‌های جهاد بهداشت و درمان به روستا‌های محروم می‌رفتیم و پزشک، دارو و خدمات درمانی می‌بردیم.

البته در نخستین مراجعه‌ها، بعضی از مردم از ما استقبال نمی‌کردند. حتی گاهی درِ روستا را به روی ما می‌بستند. می‌گفتند شما آمده‌اید ما را جادو کنید یا از ما چیزی بگیرید. این بی‌اعتمادی، نتیجه تبلیغات و رفتار گروه‌های مسلحی بود که پیش از آن در منطقه حضور داشتند؛ آنها گاهی آذوقه مردم را می‌بردند یا جوانان را با خود همراه می‌کردند و مردم تصور می‌کردند هر گروهی که می‌آید، همان رفتار را خواهد داشت.

ما برای جلب اعتماد مردم ابتدا با بزرگان و معتمدان روستا جلسه می‌گذاشتیم و توضیح می‌دادیم که برای کمک آمده‌ایم و چیزی از آنها نمی‌خواهیم. می‌گفتیم به فرمان امام خمینی (ره) آمده‌ایم تا در حد توان به مردم خدمت کنیم.

دفاع‌پرس: بیشتر با چه نوع مشکلات درمانی در روستا‌ها مواجه می‌شدید؟

بیماری‌های پوستی و گوارشی بسیار شایع بود. بخشی از این مشکلات به آب آلوده و نبود آموزش‌های بهداشتی برمی‌گشت. مثلاً در بعضی روستا‌ها فقط یک سرویس بهداشتی وجود داشت که گاهی در بالاترین نقطه روستا ساخته شده بود. مردم نمی‌دانستند فاضلاب نباید در مسیر آب و محل زندگی جریان پیدا کند. در نتیجه آلودگی وارد محیط روستا می‌شد و کودکانی که در کوچه‌ها بازی می‌کردند یا از آب استفاده می‌کردند، در معرض بیماری قرار می‌گرفتند.

ما در کنار درمان، تلاش می‌کردیم آموزش‌های ساده بهداشتی را هم به مردم منتقل کنیم. بسیاری از بیماری‌هایی که آنجا می‌دیدیم، با رعایت چند نکته ساده قابل پیشگیری بودند، اما مردم به دلیل سال‌ها محرومیت و نبود دسترسی به خدمات و آموزش، از این مسائل اطلاع نداشتند.

دختران جوان ۱۸، ۱۹ یا ۲۰ ساله را می‌دیدیم که به دلیل شپش و بیماری‌های پوستی، تقریباً تمام پوست سرشان زخم شده بود و موهایشان ریخته بود. در همان جلسات اول، یکی از کار‌های ما این بود که مواد ضدعفونی‌کننده در اختیارشان قرار دهیم تا سر و موهایشان را با آن بشویند.

بعد محلول مناسب آماده می‌کردیم، آنها را شست‌وشو می‌دادیم و دارو‌های لازم را هم در اختیارشان می‌گذاشتیم. این روند چند جلسه ادامه پیدا می‌کرد تا کم‌کم وضعیتشان بهتر شود.

وقتی مردم به مرور نتیجه کار ما را می‌دیدند، اعتمادشان هم بیشتر می‌شد. متوجه می‌شدند که ما هیچ چیزی از آنها نمی‌خواهیم و صرفاً برای کمک آمده‌ایم. بعد از آن همکاری‌شان خیلی بیشتر شد و حتی محبت زیادی به ما نشان می‌دادند.

شهناز اشکیان

دفاع‌پرس: حضور دختران جوان امدادگر در گروه‌های اعزامی هم در جلب اعتماد مردم تأثیر داشت؟

بله، فکر می‌کنم تأثیر زیادی داشت. وقتی مردم می‌دیدند دختران جوانی از شهر‌های مختلف آمده‌اند و با وجود سن کم، در چنین منطقه‌ای خدمت می‌کنند، برایشان قابل توجه بود.

در گروه ما افرادی از اصفهان، تهران، همدان، شیراز، رودسر، مشهد و شهر‌های مختلف حضور داشتند. حتی از بیجار و کرمانشاه هم نیرو داشتیم. وقتی مردم می‌دیدند ما از شهر‌های دور آمده‌ایم، از خودمان می‌پرسیدند چرا اینجا هستیم و می‌گفتند مگر نمی‌دانید منطقه خطرناک است؟ اگر کومله شما را بگیرد چه اتفاقی برایتان می‌افتد؟ ما هم می‌گفتیم امیدمان به خداست، برای خدا آمده‌ایم و امیدواریم خداوند هم کمکمان کند.

همراهی نیرو‌های مسلح با گروه‌های امدادی
دفاع‌پرس: گروه‌های جهادی و امدادی در روستا‌ها با چه تمهیدات امنیتی فعالیت می‌کردند؟

معمولاً دو نفر از برادران سپاه به‌صورت مسلح همراه گروه بودند تا امنیت ما تأمین شود. خدا را شکر برای خود من اتفاقی نیفتاد، اما خطر همیشه وجود داشت. در همان منطقه، گروه‌های دیگری هم فعالیت می‌کردند. بعضی از دوستان ما در حوزه بهداشت و درمان بودند و گروه‌های دیگری در نهضت سوادآموزی فعالیت می‌کردند و برای باسواد کردن مردم به روستا‌ها می‌رفتند.

یکی از دوستانمان به نام افسانه هم در یکی از همین مأموریت‌ها حضور داشت. خودروی سپاه صبح او را به روستا می‌برد و عصر برمی‌گرداند. یک روز خودرو در مسیر هدف حمله قرار گرفت و یکی از برادرانمان به شهادت رسید. این اتفاق‌ها نشان می‌داد فعالیت در آن مناطق چقدر خطرناک بود.

در موارد دیگری هم گروه‌های مسلح در جاده‌ها کمین می‌کردند و تعدادی از نیرو‌ها را به اسارت می‌بردند؛ بنابراین حضور در روستاها، با وجود اینکه هدفمان درمان و خدمت بود، با خطر‌های جدی همراه بود.

دفاع‌پرس: چه مدت در کردستان ماندید؟

تا نزدیک عید نوروز سال ۱۳۶۱ در منطقه بودم. در آن دوره، حاج احمد متوسلیان فرمانده سپاه مریوان بود و بخشی از امنیت و عملیات منطقه تحت فرماندهی ایشان انجام می‌شد.

یکی از خاطرات مهم من از همان دوره، ماجرایی است که به ماندن من در یکی از روستا‌ها و اعزام یک ستون نظامی برای پیدا کردنم مربوط می‌شود.

دفاع‌پرس: ماجرای ماندن شما در روستا چه بود؟

ما با یک خودروی جهاد به روستا‌ها می‌رفتیم. خودرو یک کانکس بزرگ داشت که در آن دارو و تجهیزات پزشکی حمل می‌کردیم. یک تخت سیار هم داشتیم که هرجا می‌رفتیم، برای معاینه بیماران آن را پیاده می‌کردیم. در یکی از سفرها، زمانی که کارمان تمام شد، همه وسایل را بار زدیم و یکی از دوستان هم سوار شد. من هم خواستم سوار شوم، اما خودرو حرکت کرد و راننده متوجه نشد که من جا مانده‌ام. هرچه صدا زدیم، راننده نشنید. من حدود پنج کیلومتر دنبال خودرو دویدم، اما فایده‌ای نداشت و خودرو دور شد. آن زمان فکر نمی‌کردم این اتفاق چه پیامدی خواهد داشت. یک متر برف روی زمین نشسته بود و من در روستا تنها مانده بودم.

دفاع‌پرس: در آن شرایط ترسناک چه کردید؟

خیلی از مردم روستا‌ها واقعاً حامی ما بودند، اما در بعضی خانواده‌ها افرادی بودند که با گروه‌های مخالف همکاری داشتند. برخی خانواده‌ها هم برای اعضای فراری خود در کوه‌ها، غذا و پتو می‌فرستادند؛ بنابراین من نمی‌توانستم به راحتی به خانه یکی از اهالی بروم، چون نمی‌دانستم چه کسی با آن گروه‌ها ارتباط دارد.

مردم چندین بار آمدند و گفتند بیا خانه ما، تو مثل دختر ما هستی؛ اما من جرئت نمی‌کردم وارد خانه کسی شوم. در نهایت همان‌جا ماندم. هوا بسیار سرد بود و برف شدیدی می‌بارید. مردم آتش بزرگی روشن کردند و زیرانداز و وسایل گرمایشی آوردند. من بین زنان و مردان روستا نشسته بودم و آنها مرتب می‌گفتند اگر از سرما جان سالم به در ببری، ممکن است گرگ‌ها به تو حمله کنند. من فقط گفتم هرچه خدا بخواهد همان می‌شود. به امام زمان (عج) متوسل شدم و تا آمدن نیرو‌ها همان‌جا ماندم.

دفاع‌پرس: وقتی در مریوان متوجه شدند شما در روستا جا مانده‌اید، چه اتفاقی افتاد؟

دوستم که همراه خودرو برگشته بود، وقتی به مریوان رسید، از شدت نگرانی و گریه حال بسیار بدی داشت. سریع موضوع را به رئیس بیمارستان، شهید ممقانی، اطلاع دادند. ایشان هم بلافاصله موضوع را به حاج احمد متوسلیان منتقل کرد.

حاج احمد خیلی عصبانی شده بود. گفته بود شما نیرو‌ها را برای تأمین امنیت فرستادید، بعد یکی از آنها را در منطقه جا گذاشته‌اید؟
همان شب یک ستون نظامی برای پیدا کردن من آماده کردند. دستور داده شده بود که باید بروند و من را پیدا کنند؛ زنده یا مرده، اما باید با نتیجه برگردند.

شهناز اشکیان

دفاع‌پرس: آن شب چه زمانی نیرو‌ها به شما رسیدند؟

حدود ساعت یک و نیم شب بود که از دور چراغ خودرو‌ها را دیدم. ابتدا خیلی ترسیدم و فکر کردم افراد مسلح آمده‌اند. اما وقتی خودرو‌ها نزدیک شدند، متوجه شدم نیرو‌های خودمان هستند.

مسیر بسیار خطرناک بود؛ جاده‌ها باریک و کوهستانی و پر از پیچ‌وخم بود و آن شب هم برف همه‌جا را پوشانده بود. با این حال، آنها خودشان را به روستا رساندند.

من تا آن لحظه در همان محل مانده بودم. اطراف ما گرگ‌ها می‌چرخیدند و صدایشان شنیده می‌شد، اما به دلیل روشن بودن آتش نزدیک نمی‌شدند.

نیرو‌ها اصرار می‌کردند که سریع سوار شوم و برگردیم. من هم از شدت سرما و ترس شرایط سختی داشتم، اما بالاخره با رسیدن آنها خیالم راحت شد.

دفاع‌پرس: وقتی به مریوان برگشتید، هم‌رزمانتان چه واکنشی داشتند؟

وقتی رسیدم، دیدم دوستان و همرزمانم در خوابگاه همه در حال دعا و گریه بودند. خیلی نگران شده بودند و فکر می‌کردند ممکن است اتفاقی برای من افتاده باشد. در واقع، من معتقدم دعای مادرم و خانواده‌ام در آن شب خیلی کمکم کرد. مادرم از ابتدا یکی از مشوقان اصلی حضور ما در جبهه بود.

او با وجود نگرانی، بعد از فرمان امام خمینی (ره) پدرم را برای اعزام ما راضی کرد. اگر حمایت و صبوری مادرم نبود، شاید اصلاً آن مسیر را شروع نمی‌کردیم. آن شب که در آن روستا تنها مانده بودم، بیشتر از همیشه احساس کردم که دعای خانواده، به‌خصوص دعای مادر، پشت سرم بوده است.

مادرم هیچ‌وقت نگفت دلتنگتان هستم
دفاع‌پرس: گفتید مادرتان یکی از مشوقان اصلی شما برای حضور در جبهه بود. خانواده چطور با اعزام شما و برادرانتان کنار می‌آمدند؟

مادرم و حتی پدرم هیچ‌وقت اجازه نمی‌دادند نگرانی‌شان را به ما منتقل کنند. همیشه می‌گفتند: «بروید، خدا به همراهتان؛ خدا حواسش هست. دست امام زمان (عج) بالای سرتان است.» اگر رضایت مادرم نبود، من اصلاً نمی‌توانستم به جبهه بروم. حتی نخستین بار که فرم اعزام را برای امضا به او دادم، مادرم با رضایت قلبی امضا کرد.

تا پایان جنگ، حتی یک‌بار هم از مادرم نشنیدم که بگوید دلم برایتان تنگ شده یا بپرسد چه زمانی برمی‌گردید. گاهی پنج یا شش ماه همدیگر را نمی‌دیدیم. من به مادرم خیلی وابسته بودم و حتی یک شب هم بدون او جایی نمانده بودم، اما ناگهان پنج، شش ماه از او دور می‌شدم. گاهی شب تا صبح از دلتنگی گریه می‌کردم.

همیشه دلم می‌خواست مادرم یک بار بگوید «دلم برایت تنگ شده، کی برمی‌گردی؟»، اما چنین حرفی نمی‌زد. بعد‌ها فهمیدم دلیل این رفتار چه بوده است.

دفاع‌پرس: چه زمانی متوجه دلیل سکوت مادرتان شدید؟

بعد از پایان جنگ، یک روز در اصفهان نشسته بودیم و به مادرم گفتم از او گلایه‌ای دارم. هر بار که این خاطره را تعریف می‌کنم، هنوز اشکم درمی‌آید.

گفتم: «مادر، هشت سال جنگ در خطرناک‌ترین مناطق و حتی در نقاط صفر مرزی بودم؛ ولی یک‌بار نگفتی دلم برایت تنگ شده یا بگویی کی برمی‌گردی. این موضوع همیشه در دلم مانده است.»

مادرم جواب داد: «دخترم، این در و دیوار‌های خانه در روز قیامت شهادت می‌دهند که من چه شب‌هایی را به صبح رساندم. چه شب‌هایی که تا صبح نماز خواندم، گریه کردم و برای سلامتی همه رزمنده‌ها دعا کردم. برای شما هم از خدا سلامتی می‌خواستم.»

بعد گفت: «اما اینها را به شما نمی‌گفتم تا بتوانید وظیفه‌تان را انجام دهید. اگر من هم مدام ابراز دلتنگی می‌کردم و می‌گفتم بچه‌ام، برگرد، نمی‌توانستی مأموریتت را انجام بدهی.»

برای مادرم، حضور ما در جبهه و کمک به مردم یک وظیفه مقدس بود. حتی قبول کرده بود که ممکن است ما شهید، مجروح یا اسیر شویم، اما معتقد بود باید برویم؛ چون کسی باید این کار را انجام دهد. همیشه می‌گفت: «پیرزن و پیرمرد که نمی‌توانند بروند؛ شما باید بروید.»

خانواده‌ای که بهای جنگ را پرداخت
دفاع‌پرس: در این سال‌ها، خانواده شما هم مانند بسیاری از خانواده‌های رزمندگان، با مجروحیت و شهادت اعضا روبه‌رو شد.

بله. یکی از برادرانم، عبدالرحیم اشکان، شهید شد. برادرم مرتضی هم در عملیات کربلای ۴ از ناحیه دست راست به‌شدت مجروح شد و دستش را از دست داد. برادرم مصطفی جانباز شیمیایی شد. پدرم هم جانباز شیمیایی شد و خود من هم در جریان خدمت در جبهه دچار عوارض شیمیایی شدم.

دفاع‌پرس: ماجرای جانبازی شیمیایی شما چگونه اتفاق افتاد؟

وقتی از کردستان به جنوب آمدیم، در زمان عملیات در بیمارستان بودیم و وقتی عملیات نبود، برای کمک به بخش‌های دیگر می‌رفتیم. یکی از محل‌هایی که در آن کار می‌کردیم، رختشوی‌خانه یا همان چایخانه اهواز بود؛ جایی که پتو‌ها و لباس‌ها و وسایلی را که از جبهه برمی‌گشتند، می‌شستند و ضدعفونی می‌کردند.

آن زمان هنوز اطلاعات دقیقی درباره سلاح‌های شیمیایی و نحوه آلودگی آنها نداشتیم. وسایل و لباس‌های آلوده را می‌آوردند و ما با مواد شوینده و ضدعفونی‌کننده می‌شستیم. بعد از مدتی دست‌هایمان زخم شد، چشم‌هایمان مرتب اشک می‌ریخت و سرفه می‌کردیم.

ابتدا فکر می‌کردیم این مشکلات به‌خاطر استفاده زیاد از وایتکس و مواد شوینده است؛ اما کم‌کم دیدیم تقریباً همه خانم‌ها همین مشکل را پیدا کرده‌اند و شب‌ها از شدت سرفه نمی‌توانند بخوابند. بعد مشخص شد منطقه شیمیایی شده و لباس‌ها و تجهیزات آلوده با شست‌وشوی معمولی از بین نمی‌روند. تا زمانی که این موضوع را متوجه شدند، تعداد زیادی از نیرو‌های زن دچار مشکلات پوستی و ریوی شده بودند.

شهناز اشکیان

دفاع‌پرس: چطور از کردستان به مناطق جنوبی کشور منتقل شدید؟

بعد از پایان عملیات محمد رسول‌الله (ص) در منطقه مریوان و آرام‌تر شدن نسبی وضعیت کردستان، برای دیدار خانواده به اصفهان آمدیم. در همان زمان، ستاد امداد و درمان خوزستان برای عملیات فتح‌المبین درخواست نیرو کرده بود. ما دوباره داوطلب شدیم و به جنوب رفتیم. مقصد ما بیمارستان شهدای شوش بود و در جریان عملیات فتح‌المبین در همان منطقه مشغول خدمت بودیم.

بعد از آن هم در زمان عملیات‌ها به بیمارستان‌های اهواز می‌رفتیم و در خدمت مجروحان بودیم. تا زمانی که فرزند دومم به دنیا آمد، همچنان در این مأموریت‌ها حضور داشتم، اما بعد از آن، به دلیل مسئولیت نگهداری از دو فرزند، ادامه این حضور برایم سخت‌تر شد.

تلخ‌ترین بخش جنگ
دفاع‌پرس: در میان خاطرات شما، مواجهه با رزمنده‌ای که بر اثر موج انفجار آسیب دیده بود، یکی از روایت‌های ماندگار است. اما از تلخ‌ترین خاطراتتان در هشت سال دفاع مقدس کدام است؟

یکی از تلخ‌ترین خاطراتم مربوط به عملیات فتح‌المبین است. ما در طول روز به مجروحان رسیدگی می‌کردیم و شب‌ها پیکر شهدا را آماده می‌کردیم.

محلی که شهدا را در آن نگهداری می‌کردیم، عملاً سردخانه مجهزی نبود؛ یک سالن بود که پیکر تعداد زیادی از شهدا در آن قرار داشت. بسیاری از پیکر‌ها سوخته یا تکه‌تکه شده بودند و گاهی حتی امکان شناسایی چهره آنها وجود نداشت.

آن دوران خودم سه برادر و پدرم را در جبهه داشتم و به همین دلیل هر پیکری که می‌دیدم، ناخودآگاه فکر می‌کردم شاید یکی از عزیزان خودم باشد. ما حتی نام برادران و اقواممان را به دوستان و امدادگران می‌دادیم و می‌گفتیم اگر اسمی از آنها شنیدید یا نشانه‌ای دیدید، حتماً به ما اطلاع دهید.

شب‌ها هنگام آماده‌سازی شهدا، مدام این سؤال در ذهنم بود که آیا این جنازه برادر من است؟ آیا پدرم است؟ آیا یکی از بستگانم است؟ شاید از نظر عاطفی، سخت‌ترین بخش ماجرا همین بود.

دفاع‌پرس: در آن شرایط چگونه خودتان را مدیریت می‌کردید؟

خیلی سخت بود. هنگام کار، اشک می‌ریختیم، اما باید کار را انجام می‌دادیم. باید پیکر‌ها را در نایلون می‌پیچیدیم، داخل تابوت می‌گذاشتیم و تابوت‌ها را آماده می‌کردیم تا با تریلی منتقل شوند.

گاهی پیکر‌ها آن‌قدر آسیب دیده بودند که دست و پا‌هایی جدا شده بود و معلوم نبود متعلق به کدام شهید است. ما همه این قطعات را جمع می‌کردیم، در نایلون قرار می‌دادیم و همراه دیگر پیکر‌ها به داخل تابوت می‌گذاشتیم. در آن لحظات، هر شهید برای ما فقط یک پیکر نبود؛ یک فرزند، یک برادر یا یک پدر بود که خانواده‌ای در جایی منتظر بازگشتش بودند.

یک شب آن‌قدر درگیر آماده‌سازی شهدا بودیم و آن‌قدر گریه کرده بودم که صبح گلویم کاملاً ورم کرده بود و حتی نمی‌توانستم چیزی بخورم. حدود ساعت ۶ صبح، دوستان آمدند و گفتند برای صبحانه به غذاخوری بیمارستان برویم. گفتم نمی‌توانم؛ از بس گریه کرده‌ام، حالم خوب نیست. قرار شد دوستان بروند و من کمی در فضای سبز پشت بیمارستان بنشینم تا حالم بهتر شود.

چند دقیقه بعد دیدم با سینی صبحانه برگشتند. گفتند نمی‌شود چیزی نخوری؛ اگر شب تا صبح بیدار باشی و غذا هم نخوری، از پا می‌افتی. کنارم نشستند و برایم لقمه گرفتند. اما هنوز اولین لقمه را نخورده بودم که صدای توپخانه عراقی‌ها آمد.

دفاع‌پرس: گلوله به بیمارستان اصابت کرد؟

بله. یکی از گلوله‌ها به سالن غذاخوری بیمارستان شهدای شوش اصابت کرد؛ همان جایی که تعدادی از پزشکان و پرستاران مشغول صبحانه بودند. ناگهان همه‌جا پر از خاک و دود شد و تعدادی از کارکنان بیمارستان شهید یا مجروح شدند. بعد‌ها دوستانم با خنده می‌گفتند: «تو از کجا می‌دانستی قرار است سالن غذاخوری را بزنند که آنجا نرفتی؟».

اما واقعیت این بود که آن روز هم مثل بسیاری از روز‌های جنگ، مرز میان لحظه‌های عادی و حادثه بسیار باریک بود. من در آن سال‌ها بار‌ها برای شهادت دعا کردم و خودم را آماده کرده بودم، اما ظاهراً شهادت از من فرار می‌کرد. شاید قسمت این بود که بمانم و بخشی از آنچه را دیده‌ام، برای نسل‌های بعد روایت کنم.

دفاع‌پرس: بعد از کردستان، در عملیات فتح‌المبین با حجم بیشتری از شهدا و مجروحان مواجه شدید؟

بله. ما در کردستان با این حجم از مجروح و شهید مواجه نشده بودیم. آنجا شهدا را مثلاً سریع به بیمارستان نمی‌آوردند. بعد از آن، عملیات فتح‌المبین بود. در این عملیات، اسیران زیادی از دشمن گرفتیم و تلفات زیادی هم به آنها وارد شد، اما خودمان هم شهید و مجروح داشتیم. بعد از آن، عملیات بیت‌المقدس بود.

در فاصله بین عملیات‌ها، برای مدتی به اصفهان آمدیم و دوباره برگشتیم. فکر می‌کنم ازدواجمان هم در همان مقطع، حوالی عملیات بیت‌المقدس، اتفاق افتاد.

ادامه دارد...

اینستاگرام
نظری بگذارید
نام خود را وارد نمایید
متن نظر را وارد نمایید
مقدار صحیح است
مقدار صحیح وارد کنید
عکس روز
بدون ویرایش از شما
آخرین اخبار
تبلیغ کانال فاش در ایتابنر بیمه دیفتح‌الفتوحصندوق همیاریخبرنگار افتخاری فاش نیوز شویدمشاوره و مشاوره تغذیه ویژه ایثارگرانسایت جمعیت جانبازان انقلاب اسلامیانتشارات حدیث قلماساسنامه انجمن جانبازان نخاعیlogo-samandehi