دوشنبه 06 مهر 1405 , 00:00




جانباز و خادمالرضای جنگ تحمیلی سوم به شهدا پیوست
محمدمهدی رضایی پس از ماهها تحمل آسیب ناشی از جنگ به خیل شهدا پیوست و «بابا آمد» برای محمدطه هفتساله، دست نیافتنی شد....
فاش نیوز - چند روز بیشتر از دیدارمان با خانواده محمدمهدی رضایی صدرآبادی نگذشته بود؛ دیداری برای عیادت از مردی که پس از مجروحیت در حملات آمریکا و رژیم صهیونیستی به یزد، در کما به سر میبرد. آن روز هنوز امید در خانه جریان داشت و خانواده چشمانتظار بازگشتش بودند؛ اما حالا خبر رسیده است که خادمالرضا(ع)، محمدمهدی رضایی صدرآبادی به قافله شهدا پیوسته است.

به گزارش مهر، در خانه پدری مهدی، بودیم مادر از تنها پسرش میگفت؛ پسری که برای او فقط یک فرزند نبود، تکیهگاه خانه بود. مادرش میگفت: «تنها پسرم بود؛ آچارفرانسه خانه بود. هر کاری داشتم برایم انجام میداد.»
مهدی برای مادر، پسری بود که همیشه میشد روی دستهایش حساب کرد؛ کسی که در کارهای خانه و خانواده کنارشان بود و حالا همان خانه، جای خالی او را به خود میبیند.
شهیدی که سه یادگار به جای گذاشت
مادر مهدی از توضیح پزشکان هم میگفت؛ اینکه متخصصان وضعیت مهدی را بررسی کرده و گفته بودند ترکش در قسمت مهمی از جمجمه قرار گرفته است؛ جایی که به تعبیر ساده پزشکان، «یک محل مهم است که همهجا را فرمان میدهد». سطح هوشیاری مهدی هم پایین بود و به همین دلیل، پزشکان جراحی را بسیار پرخطر میدانستند. مادر مهدی را صدا می زد «اگر صدای منو رو میشنوی چشمت را باز کن مهدی»
پدر مهدی نیز سالها از زحمتکشان این مردم در جهاد سازندگی بود و پس از سالها خدمت بازنشسته شده بود. از شرایط فرهنگی و برخی مواضع مسئولان نسبت به آن گاه داشت و خواستار اجرای قانون بود.
مهدی سه فرزند داشت؛ محمدامین ۱۵ ساله، مریم ۹ ساله و محمدطه هفت ساله.
مریم را روز قبل در مراسمی دیده بودم، نجیب و آرام بود، آن روز در خانه، کنار مادرش نشسته بود. پدرش جسمی ناتوان و در حالت کما داشت، اما برای مریم هنوز پدر بود؛ همان حضوری که حتی اگر توان حرف زدن و حرکت نداشت، وجود و نفسهایش مایه دلگرمی و آرامش اهل خانه و دختر ۹ ساله خانه بود.
محمدطه هفت ساله نیز زیر سایه پدر قدم به مدرسه گذاشته بود؛ هر چند جشن شکوفهها را بدون بدرقه پدر آغاز کرده بود، به مدرسه رفته بود خواندن و نوشتن بیاموزد، درس بخواند و روزی با افتخار به بابا بگوید که نوشتن را یاد گرفته است در دفتر خود بنویسد «بابا آمد» غافل از اینکه پیش از یادگیری نوشتن، او دیگر بابا ندارد.

فائزه فلاح، همسر آقامهدی در روزهای بیماری او، تنها درگیر نگرانی برای سلامتی همسرش نبود؛ زندگی را هم باید پیش میبرد. از تدارک خانه جدید میگفت؛ خانهای که قرار بود برای شرایط مهدی مناسبتر باشد.
میگفت در حال اسبابکشی و آماده کردن خانه تازه هستند؛ صبح خانه را جارو میکرده و وسایل را مرتب میکرده است خسته بود، خانه قبلیشان در طبقه پایین خانه پدری، برای شرایط جسمی مهدی مناسب نبود. حالا آن خانه جدید هم، پیش از آنکه مهدی به آن وارد شود، به خانهای برای ادامه زندگی خانواده بدون او تبدیل شده است.
آخرین خداحافظی
۱۷ سال از زندگی مشترکشان گذشته بود. همسر مهدی از آخرین خداحافظی میگفت؛ خداحافظی دهم فروردین آن روز نمیدانست آخرین خداحافظی است.
مهدی در حملات دشمن صهیونیستی و آمریکای جنایتکار در ۱۰ فروردینماه به یزد بر اثر اصابت موشک و برخورد ترکش به جمجمه مجروح شد. ترکش کوچکی وارد سرش شده و در نقطهای حساس از جمجمه مستقر شده بود. پزشکان متخصص مغز و اعصاب وضعیت او را بررسی کرده بودند و با توجه به سطح هوشیاری پایین، جراحی را بسیار پرخطر میدانستند. اما خانواده امیدشان را از دست نداده بودند.
همسر مهدی از روزهایی میگفت که میان مطب پزشکان و بیمارستانها، دنبال راهی برای نجات همسرش میگشت؛ او با لبخندی از تمسخر به خواستهاش گفت حتی از پزشکان میخواسته کتابهای پزشکی را در اختیارش بگذارند تا شاید راهی برای درمان او پیدا کند.
یک روز قرآن را باز کرده بود و به داستان حضرت عُزیر(ع) رسیده بود؛ همانجا امید گرفته بود که خداوند بر هر کاری تواناست و گفته بود: «مهدی من که زنده است.»
امیدش را با فرزندانش هم قسمت میکرد؛ به آنها میگفت درس بخوانند، شاید روزی خودشان راهی برای درمان پدر پیدا کنند.

آن روز که به خانهشان رفتیم، نزدیک اذان مغرب بود. صدای اذان محمدطه در خانه پیچید و مریم نیز شعری زیبا از حضرت امالبنین (س) و دخیل بستن به ایشان برایمان خواند.
خانه هنوز صدای بچهها را داشت؛ اما پدر، در سکوت کما با مرگ دستوپنجه نرم میکرد و ما غافل از آن بودیم.
حالا محمدامین ۱۵ ساله باید بزرگ شدن را بدون پدر ادامه دهد و برای مادر، خواهر و برادرش پدر خانه باشد؛ مریم ۹ ساله باید خاطره پدری را که حتی نفسهایش برای او دلگرمی بود، در قلبش نگه دارد و محمدطه هفت ساله باید خواندن و نوشتن را بیاموزد؛ بیآنکه پدر باشد تا روزی دفترش را مقابل او بگذارد و بنویسد «بابا آمد».
قرار بود خانه جدید، آغاز فصل تازهای برای خانواده باشد؛ اما آقا مهدی پیش از آنکه در خانه جدید کنار همسر و سه فرزندش حضور گرمی داشته باشد، به خانه ابدی رفت و به خیل شهدا پیوست.
شاید تلخترین جای این روایت همین باشد؛ محمدطه تازه راهی مدرسه شد تا الفبا را بیاموزد اما پدرش پیش از آنکه او خواندن و نوشتن بیاموزد از میانشان بال گشود و رفت.

















