شنبه 11 مهر 1405 , 13:40




آخرین بوسه!
فاش نیوز - ششماه بود که هر روز، کمدش را مرتب میکرد.
صبحها زود بیدار میشد و بادقت کتابهای کار علوم، ریاضی و فارسی را میچید.
چند تا دفتر و سه چهارتا مداد سیاه و قرمز؛ هر کدام را با وسواس در جای خودش میگذاشت.
مهرماه نزدیک بود و او کمی حساستر شده بود.
اسباببازیها را در طبقه بالاتر میگذاشت تا دست کسی به آنها نرسد. عاشق ماشین نیسان آبی کوچولویش بود؛ همان ماشین سادهای که هر روز جایش را در کمد عوض میکرد. توپ فوتبال را هم گذاشته بود بالای کمد، درست کنار ماشین آبی، تا هروقت نگاهش کند ببیند که منتظر بازی است.
لباسها را برمیداشت، باز میکرد و دوباره و دوباره تا میکرد؛ مرتب و مرتبتر، تا وقتی که هیچ خط اضافهای در لباسها نباشد. کارش همین شده بود. درواقع تمام دلخوشیاش، همین چندتکه اسباببازی و سه چهارتا کتاب و دفتر بود. همینها بود که او را به زندگی وصل میکرد. نهم اسفند، روزی بود که همه چیز تغییر کرد.
وقتی پسرش برای آخرین بار صورتش را برگرداند و دستش را تکان داد، مادر با تمام وجودش برایش بوسهای فرستاد. به او قول داد که ناهار، غذای موردعلاقهاش را بپزد و منتظرش باشد. قول داد که وقتی بیاید، با هم مشقهایش را بنویسند تا با بچهها فوتبالبازی کند.
اما این، آخرین بوسه بود. مهرماه است... صدای آهنگ باز آمد؛ بوی ماه مدرسه... کمد هنوز همانجاست؛ با کتابهای علوم و ریاضی و فارسی که به درس آخر نرسیدند. نیسان آبی و توپ فوتبال دستنخورده در طبقه بالاتر هستند، لباسها تا شدهاند و در کمد ماندهاند. فقط حالا کسی نیست که مدادهای سیاه و قرمز را مرتب بچیند یا برای ناهار، غذای موردعلاقهاش را بخواهد. کمد خیلی مرتب است، اما خانه خیلی خالی!
|| اکرم رحمانی

















