شنبه 26 دي 1394 , 14:15




مرثیه ی غواص ها به روایت رزمنده ای از ملکان
ما باید با آن شرایط می ساختیم و با لباس های گشاد برای بدن های نحیف کنار می آمدیم. آموزش ما 45 روز طول کشید.
فاش نیوز - در ایام سالروز عملیات کربلای4 از اقصی نقاط ایران به یک گردهمایی شهدایی مجازی دعوت بودیم و گفته شد رزمنده ی «ملکانی» خاطرات عملیات غواص های مظلوم را برای ما روایت می کند. وقتی راوی به نیمه های روایتش رسید، متوجه شدم که همه نفس هایشان حبس شده؛ بخاطر تداعی لحظه های مظلومیت شهدا. حال راوی از همه ما بدتر بود. هر کس سعی می کرد او را به نحوی دلداری بدهد تا همچنان برای گفتن ناگفته ها رغبت و توانایی داشته باشد. تمام تلاش من این بود که قبل از پایان یافتن دی ماه بتوانم حداکثر خاطرات شهدای کربلای 4 را به نحو احسن نشر بدهم. شهدایی که بعد از سال ها گمنامی، امسال فضای شهر ما را به عطر بهشتی وجودشان معطر ساخته اند.
به عنوان یک فاش نیوزی باید شأن شهدای نورانی کربلای 4 را به درستی رعایت می کردم. به همین دلیل خاطرات آنها را از سراسر ایران جمع آوری نمودم. اینک توجه شما را به روضه و مرثیه مظلومانه برادر « محمد نیک نفس، رزمنده ملکانی از شب عملیات کربلای 4 جلب می کنم و همچنان استدعا دارم اگر هوای دلتان لطیف وبارانی شد ما را از دعای خیرخود محروم نکنید.
سراپا اگر زرد و پژمرده ایم
ولی دل به پاییز نسپرده ایم
چو گلدان خالی لب پنجره
پر از خاطرات ترک خورده ایم
مرثیه برادر نیک نفس:
خدایا! کمکمان کن که عملمان برای تو باشد. عملیات کربلای 4 ناگفتنی های فراوانی دارد. همین که احساس می کنم باید نام مبارک غواصان را بنویسم دست هایم می لرزد. من برای نوشتن نامشان وضو گرفته ام. دی ماه سال 65 سرمای سوزان جنوب، آموزش های سخت غواصی، کمبود تجهیزات و امکانات امان بچه ها را بریده بود. یه سوال بپرسم؟ سرمای امروز چقدر برایتان طاقت فرسا بود؟ در این سرما می توانید 7 ساعت داخل آب بمانید؟ غلو نمی کنم ولی بدانید در زمستان سرمای جنوب هم فرقی با سرمای شهر ما ندارد. بچه ها آن سال سختی زیادی کشیدند. نه لباس غواصی مناسب، نه تجهیزات غواصی کافی!

ما باید با آن شرایط می ساختیم و با لباس های گشاد برای بدن های نحیف کنار می آمدیم. آموزش ما 45 روز طول کشید. در حالی که این آموزش ها با آن کیفیت در کلاس های رسمی حداقل 18 ماه زمان می برد. الان می توانم بگویم اگر به عقب برگردیم امروز که 13 دی ماه است، سیزده روز از عملیات کربلای 4 که در سوم دی ماه اجرا شد می گذرد.
فرماندهان از قبل اطلاع داشتند که عراقی ها از نقشه حمله بویی برده اند اما بچه ها با عزمی راسخ به حرف آنها گوش کردند. آنها در سوم دی ماه کنار رود اروند صف کشیدند. قرار بود از نهر خین وارد آب شویم. آب خروشان در حال مد به طرف عراق بود. غواصان باید وارد آب می شدند و بعد از طی 7 کیلومتر به پشت مواضع دشمن نفوذ می کردند. بند طنابی داشتیم که به فاصله دومتر حلقه هایی آویزان کرده بودند. دست راست بچه ها به این حلقه وصل بود که اگر در بین مسیر کسی زخمی یا شهید می شد آب او را نبرد و از ستون جدا نکند.
ای خدا ! الان که دارم می نویسم چشم هایم پر از اشک شده است. قربان آن نگاهتان بچه های غواص. نگاه های مظلومانه تان. ای خدا ..چه بنویسم! اذان مغرب و عشا شد. نمازخواندیم. بعد از آن خداحافظی ها شروع شد. آخرین نگاه ها. آخرین سفارشات. آخرین التماس دعاها. آخرین دیدارها. لحظه های نابی که از شمیم یادشان سرمست می شوم. من می خواهم همه شما را به آن لحظه های قشنگ ببرم. قربان آخرین نگاه های پرستوهایی که رفتند و هرگز باز نگشتند.
دعای توسلی خواندیم. سنگر یکپارچه گریه و ضجه شده بود. هق هق گریه های توسل به ائمه نه تنها در سنگر بلکه در گوشه و کنار منطقه شنیده می شد. بعد از آن لباس ها را به تن کردیم. لباس که نه ! بلکه کفن سیاهی که قرار بود با آن لباس وارد عالم محشر شویم. به خط شدیم. آماری گرفتیم. همه ساکت بودند. ستون بچه ها از جلو شروع به حرکت کرد. اول سوداگر بود، بعد مهدی قلی رضایی و بعدش من.

با حرکت ما سه نفر بقیه ستون غواص ها پشت سر ما حرکت کردند. رسیدیم لب ساحل اروند. تا برسیم به آب 50 متری فاصله بود. با عراقی ها 200 متر فاصله داشتیم. فین غواصی را پوشیدیم. ای خدا ! به خدا نمی دانید چه صحنه هایی بود. آن بچه های مظلوم به حالت نشسته کشان کشان خود را به آب رساندند. در حالی که آب تا بالای زانوهایمان می رسید میان نیزارها حرکت کردیم. اما ناگهان منورها در وسط آسمان اروند روشن شد و ساعت به ساعت بر شدت شلیک آنها افزوده گشت. قبلا به ما گفته بودند اگر در میان راه با عراقی ها درگیر شدیم به نزدیکترین ساحل بزنیم، چه عراقی باشد چه ایرانی.
ما دیگر از ساحل خودمان فاصله گرفته بودیم و سر ستون به وسط رود اروند انحنا پیدا کرده بود. بعضی منورها 15 دقیقه آسمان را روشن نگه می داشتند. در این لحظه سلاح های دوشکا و شلیک های آن شروع شد. خدایا کمکم کن! چگونه این لحظه را حکایت کنم؟ بچه ها وسط رودخانه آماج گلوله ها قرار می گرفتند. ما خود را دوباره به طرف نیزار کشیدیم. اما بارانی از پرتاب نارنجک ها به سمت ما شروع شد. بچه ها وسط رودخانه چه بلایی سرشان آمد؟ وقتی خمپاره ای به بچه ها می خورد، مثل ماهی سه متری از آب به هوا پرتاب می شدند. ای خدا !

عزیزان ! هر خمپاره ای که وسط ستون می خورد شیرازه ستون از هم می پاشید و جنازه ها هر کدام به سویی می رفتند. ای وای امان از دلم ! بخدا نمی دانید چه می شد؟ بخدا منم نمی توانم توصیف کنم. همین قدر می توانم بگویم وقتی تن نحیف این بچه ها داخل آب ترکش می خورد یا رگباری به روی آنها می کشیدند، هفت هشت بار داخل آب غلط می خوردند و بعد آرام می گرفتند.
خدایا . قربانتان دوستان من! خاک بر سر من! لای لای بالا لای لای لای ... یا حسین . خدایا کمکم کن! نمی دانید چه غنچه های قشنگی در آن گلستان وجودشان شکوفا شده بود؟ دور از چشم مادرانشان! دور ازچشم خواهرانشان! گوز یاشمی یارالاروا مرحم ایلرم . اشک نمی گذارد که بنویسم.
« در این لحظه برادر نیک نفس از نوشتن باز ماند . ولی حاضرین در محفل شهدایی باز هم اورا به گفتن تشویق کردند.
برادر اژدری : حاج محمد می دونم برات سخته اما عزیزان تشنه دانستن هستند! برادر یوسفی فرمانده گردان حضرت علی اکبر، لشکر عاشورا در دفاع مقدس لطفا اگر آنلاینی حاج محمد را همراهی کنید!
برادر ناصر ملکی : با چشمانی اشکبار مشتاقانه منتظر بازگو کردن شما هستم .
برادر ماهری : یا حسین ! حاج محمد می دونم چه ها کشیده ای! »

برادر نیک نفس : خدایا من چه بنویسم ؟
دگر تا جهان است بزمی چنین
نبیند به خود آسمان و زمین
ای خدا ! ای وای من. بخدا سینه ام به تنگ آمده است. یا حسین . عزیزان ! خیلی از مجروحین خود را از میان آتش و خون خودشان را به ما رساندند اما به خیال آنکه ما عراقی هستیم دوباره خود را در آب انداختند. ما هر چه صدایشان می کردیم صدای ممتد گلوله ها و خروش اروند نمی گذاشت صدای ما به آنها برسد. ای خدای من! هر جنازه ای که می دیدیم آنقدر به تنش گلوله اصابت کرده بود که در جای جای بدنش غنچه های قشنگی از زخم شکوفا شده بود. سلام بر گلوله هایی که آماج تیر دشمن شد. سلام بر گلوی علی اصغری تان ! کینگون آغ ساخلارام بالا ...چه می شود در عالم محشر گوشه چشمی به ما کنید. عطش افتاده به جانم که بخوانم این بار ..روضه ی تشنگی و خشکی حنجرها را ..دوستان ببخشید دیگر نمی توانم ادامه بدهم .

راوی : برادرمحمد نیک نفس ، فرمانده دسته غواص ها از گردان حبیب ابن مظاهر، لشگر عاشورا
سپاس از خاطره زیبا و شنیدنیتان.اجرکم عندالله.
باشهدای شلمچه محشور گردید ان شالله..
وسپاسگذارم از حاج محمدبزرگوار.که بازهم با خاطرات ناب خود دلها را شلمچه ای وکربلایی کردند.
حاج محمد بزرگوار اهل تبریز هستند.دلیر مرد تبریزی.خداوند به ایشان عمربابرکت عنایت بفرماید ان شالله.
حال این بزرگ مردان تاریخ ساز را نمیتوان وصف کرد ،وقتی نقاب از چهره واژهای دلداگی و عاشقی برمیکشند.
حاجی الحق والانصاف لایق وشایسته شهادتند.ان شالله روزیشان گردد.
التماس دعا
حاج محمد اجرت با شهدا ... ایشالله شهید بشی اما در رکاب امام زمان برادرم . زبان خاطره گویی شما باعث شد که بخوام قلبمو از سینه دربیارم ... اینقدر که نفسم به سختی بالا می آمد وقفسه سینه ام برای قلبم تنگ شده بود ٔ
کینگون آخ ساخلارام بالا یعنی چی ؟
گمنام عزیز من وقتی گزارشهای مجازی ارسالی برادر جعفری را می خوانم به خودم می گم نکنه این اسامی و افراد واقعی نباشند . همیشه برای برادر جعفری نگران بودم .
اما الان اشاره شما به معرفی برادر حاج محمد نگرانی مرا در حق برادر جعفری برطرف کرد .
خداییش ببینید من نگران چه چیزها و چه کسانی هستم . چون دلم نمی خواهد روزی بگویند کاربران و گزارشگران فاش نیوز الند و بل اند !
یه چیز بگم ؟ اصلا ملکان کجاست ؟
اولا سپاس از برادر جعفری که با عمل خیرشان در اشاعه فرهنگ ایثار وشهادت اینگونه خالصانه قدم برداشته واز راویان عشق خاطرات زیبا وبه یادماندنی انتشارمیدهند.وسپاس از توجه شما برادر بزرگوار*قنبر*وتوجهی که به صحت وسقم قضایا دارید.بله کاملا درست هست وحاج محمد بزرگوار این خاطره رو خودشون فرمودند وخودشون حضور داشتند.وشخصیتها کاملا واقعی اند.بنده خیلی خوب حاج محمد رو میشناسم.رزمنده مخلص خدا که خداوند عمری بابرکت عنایت بفرماید وعاقبتی شهادت گونه نصیب ایشان بفرماید ان شالله.
حاج محمد نیک نفس خودشون جزو جانبازان بزرگوار وعزیز استان آذربایجان شرقی واهل تبریز هستند.وتاج سر بنده وهمه هستند.
((کینگون آغ ساخلارام بالا..))یعنی پیراهنت را سفید نگه خواهم داشت.
شهرستان ملکان در استان آذربایجان شرقی قرار دارد.معروف به شهر خوشه های طلایی.(انگور)
آخ این دنیا خودش چقدر کوچیکه. ..بعد این فضای مجازی اومده فاصله ها را هم کمتر کرده ...
من که قبول ندارم بهش میگن مجازی ... چرا ????? بعد میگم ...
بنده روسیاه وحقیری هستم از بنده گان خدا.
حقیر انجا نبودم.ولی تصدیق میکنم فرمایشات حاجی وبقیه بزرگواران را که یادگاری از آن دوران مقدس هستند وراویان رشادتهای دلیر مردان تاریخ هستند .خاک پای این بزرگوارانم.
بنده توفیق حضور در آن صحنه های شجاعت ومعنویت رانداشتم.
اگر مشکل شما نام این دریچه ارتباطی جهانی هست.هرطور دوست دارید وصحیح میدانید نام نهید.
ولی شکاکیت در اصل موضوع بجانیست.واینکه به دلایلی این اصل را مورد تردید قرار دهیم که هشت سال دفاع از ارمان وهدف وخاک مجازباشد وتصورات اشخاص متعدد وبه دور از واقعیت....
از انصاف بدور است.
ما مجازا مورد تهاجم وتجاوز نبودیم.ما با واقعیت رو به رو شدیم.
این جمله رو دوست دارم واعتقاد دارم بهش..
[(روزگاری با شهیدان بوده ایم افسانه نیست)]....
ومیتوانم بگویم روزگاری اروند وشلمچه وبود وستارگانی از اسمان در آنها فرود امدند تا بانور خود درخششی به خاک صاف وساده آنجا ببخشند ومدال افتخاری بر سینه خاک نهند وباز آسمان که جایگاهشان بود بدان پرکشند وآسمانی شوند.
وخونشان بر خاک سرخ زمین به ودیعه بماند ونشانی برا من وما که مرددیم باشد.نشانه هایی بالاتر از این ...
رفقای انان مانده اند تا روایتگر شجاعت ومردانگی وایستادگی دوستان پرکشیده خود باشند.
وهیچ یک افسانه نیست.

















