13 مهر 1405 / ۲۲ ربيع الثاني ۱۴۴۸
شناسه خبر : 45236
دوشنبه 20 ارديبهشت 1395 , 09:13
دوشنبه 20 ارديبهشت 1395 , 09:13


جنگ روایتها؛ جابه جایی شاکی و متهم در خانه!
حمیرا حسینی یگانه
هرتوافقی بدون سازوکارهای قدرتمند، تضمین اجرا ندارد
سیدرضا موسوی فاضل
چرا وزارتخانههای دفاع و اطلاعات در تعلیق هستند؟
حمیدرضا مرادی
رؤیاهای فراموششده از جنگ دوازدهروزه تاکنون!
غلامرضا صادقیان
سوداگران شرف و عزّت و... وطن
سیدابوالحسن موسوی طباطبایی
وقتی ترس آمریکا را به سمت حماقت میراند
مهدی محمدی
سران محترم سه قوه، لطفاً خودتان بخوانید!
حسین شریعتمداری
فرفورد، فلای دوبی، فرار از عراق
محمد ایمانی
قله کجاست؛ در رفاه، در استقلال یا در عبور از گردنه؟
محمدرضا الهی
هوشیاری ملی؛ ضرورت عبور از پیچ سرنوشتساز
سیدرضا موسوی فاضل
کشورهای همسایه، تاریخ فراموش نمیکند!
داود گودرزی
آسمان را سیاسی نکنید!
حمیرا حسینی یگانه

اگر زودتر شناخته بودمش...
سحر جلیلی پالندی
آخرین بوسه!
اکرم رحمانی
عاشقانه یک جانباز برای دختر معلمش
علیرضا ضابطی سیستان
در وصف جانباز شهید «حسین بهجت منش»
امرالله مروتی
ما هنوز ایستادهایم؛ در خط مقدم، با ولایت
علیرضا ضابطی سیستان

اخلاص شهید هادی در دوران دبستان

ابراهیم دوران دبستان را به مدرسه طالقانی در خیابان زیبا میرفت. اخلاق خاصی داشت. توی همان دوران دبستان نمازش ترک نمیشد.
در خانهای کوچک و مستأجری درحوالی میدان خراسان تهران زندگی میکردیم. اولین روزهای اردیبهشت سال 36 بود. پدرمان چند روز است که خیلی خوشحال به نظر میرسد. او دائماً بهشکرانه پسری که خدا در اولین روز این ماه به او عطا کرده از خدا تشکر میکرد.
هرچند حالا در خانه سه پسر و یک دختر هستیم ولی پدر، برای این پسر تازه متولد شده خیلی ذوق میکند. البته حق دارد، پسر خیلی بانمکی است. اسم بچه را هم انتخاب کرد "ابراهیم"، پدرمان نام پیامبری را بر او نهاد که مظهر صبر و قهرمان توکل و توحید بود. و این اسم واقعاً برازنده او بود.
هروقت فامیلها میآمدند و میگفتند: "آخه حسین آقا، تو سه تا فرزند دیگه هم داری، چرا برا این پسرت، اینقدر خوشحالی میکنی؟" با آرامش خاصی جواب میداد: "این پسر حالت عجیبی داره! من مطمئن هستم که این پسر من بنده خوب خدا میشه، من یقین دارم که ابراهیم، اسم من رو زنده میکنه".
راست میگفت. محبت پدرمان به ابراهیم، محبت عجیبی بود، هرچند بعد از او خدا یک پسر و یک دختر دیگر به خانواده ما عطا کرد اما از محبت پدرم به ابراهیم چیزی کم نشد.
ابراهیم دوران دبستان را به مدرسه طالقانی در خیابان زیبا میرفت. اخلاق خاصی داشت. توی همان دوران دبستان نمازش ترک نمیشد، یک بار هم در همان سالهای دبستان به دوستش گفته بود:
"بابای من آدم عجیبیه تا حالا چند بار خواب امام زمان(عج) رو دیده. یک بار هم که خیلی دوست داشته به کربلا بره توی خواب حضرت عباس(ع) رو دیده که به دیدنش اومده و باهاش حرف زده".
زمانی هم که سال آخر دبستان بود به دوستانش گفته بود:
"پدرم میگه، آقای خمینی که شاه چند ساله تبعیدش کرده، آدم خیلی خوبیه حتی بابام میگه ایشون حرفاش حرف امام زمانه(عج)، همه هم باید حرفاشو گوش بدن".
دوستانش هم گفته بودند: "ابراهیم دیگه این حرفا رو نزن. آقا ناظم بفهمه اخراجت میکنه".
شاید برای دوستان ابراهیم شنیدن این حرفها عجیب بود ولی او به حرفهای پدر خیلی اعتقاد داشت.
کتاب سلام بر ابراهیم ــ ص14
زندگینامه و خاطرات پهلوان بیمزار شهید ابراهیم هادی
منبع: تسنیم


دیر آمدی، بلیت راهرو به تو رسید
جعفر طهماسبی
جاسوسان؛ حماسه شهید «جعفرخانی» و ۱۲ تن از یارانش
سردار «رفیعی آتانی»
آرامش یک دلشکسته با آغاز یک دلبستگی!
سیدهمهدیه موسوی
امروز وقت بازنشر این خاطره تکراریست...
وحید یامینپور
ما در نوجوانی طعم تلخ اسارت را چشیدیم
احمد یوسف زاده















