05 شهريور 1405 / ۱۳ ربيع الأول ۱۴۴۸
شناسه خبر : 46390
شنبه 22 خرداد 1395 , 08:40
شنبه 22 خرداد 1395 , 08:40


از تفاهم تا گارانتی؛ زمان طلایی در معماری امنیت هرمز
علیرضا رجائی
حلقه مفقوده ادعای صلح شرافتمندانه
محمدحسین محترم
مرز خود را با غربگرایان و جریان فتنه حفظ کردهام
محمدباقر قالیباف
زیست عفیفانه
سیدمهدی حسینی
وقتی حقیقت هم باید از فیلتر اینترنشنال عبور کند!
محمدرضا الهی
مهمترین دستاورد آقای شهید ایران
مهدی فضائلی
حق من زندگی دیگران نیست!
داود گودرزی
از دغدغه اعزام به تهران تا پیدا کردن دارو...
علیرضا ضابطی سیستان
بِسِنت خالی بست مستندات چه میگویند؟
محمد ایمانی

همه چیز داریم جز آرامش!
داود گودرزی
برای رفیق شهیدم؛ «بشری»
زهرا صدر
ننگ بر دنیای شما که شهادت را خوار میشمارید!
غلامرضا صادقیان
اشک ماتم بر پیکر پدر
فاطیما محمد مرادی
فدای غیرت عباسی عراقیها
احمد بابایی

روایت عشق از قاب مهران؛ جادهای که به کربلا میرسد
حمیدرضا محمد مرادی
ماه عسل؛ حکایت روزهای سخت تپههای برهانی
پنجمین قسمت از ماه عسل سال 95 طبق روزهای گذشته با دعای فرج و تیتراژ رویایی از شبکه سوم سیما پخش شد.
در اول این قسمت از ماه عسل ویدیویی از روز گذشته و پایان 36 سال فراغ یک مادر و فرزند کشیده شد.
علیخانی مجری این برنامه گفت، بسیار خوشحالم از اتفاقی که روز گذشته در ماه عسل رویداد و به نظرم قاب روز گذشته ماه عسل قابی بود که همیشه در خاطرها خواهد ماند.
علیخانی در ادامه مهمان امروز خود را به پنجمین قاب ماه عسل 95 دعوت کرد، مهمانها وارد میشوند. عمو حسین داستان متولد سال 44 و عمو حمیدرضا داستان متولد سال 38 بودند.هر دو مهمان از اصفهان آمده بودند که وقوع اتفاقاتی در زمان جنگ تحمیلی ایران و عراق باعث آشنایی آنها شده بود.
عمو حمیدرضا داستان تک پسر خانوادهای بود که در سال 62 با استخارهای که داشته علی رغم مخالفتهای مادر به جبهه میرود.
عمو حسین داستان در یک خانواده پر جمعیت بزرگ شده و از طریق پسر خاله خود در سن 15 سالگی با ترفند جالب که با انگشت شست پای راست رضایت نامهای برای خود فراهم میکند و به جبهه میرود.
قصه این دو مهمان به زمانی برمیگردد که سه گروهان برای گرفتن تنگه و پاسگاههای عراقی به سمت تپههای برهانی میروند اما عملیات شکست میخورد و گروهان اول و دوم نمیتوانند عملیات را به سرانجام برسانند. گروهان میثم در حالی به سمت تپه سوم میروند که دو تپه قبلی در دست عراق است، در ابتدا 90 نفر به سمت تپه میروند و با آتشهای سنگینی که عراق روی آنها میریزد به مرور تعداد شهدا زیاد می شود.
عمو حمیدرضا داستان نویسنده کتاب «حماسه تپههای برهانی» و اینچنین قصه را روایت میکند: با توجه به اینکه مجروح شده بودم، با تعداد کمی از بچههای باقی مانده عملیات تپه را به سمت پایین حرکت کردیم. ما 14 روز در تپه گیر افتاده بودیم و فقط از یک جوی آب و برگ درخت مو تغذیه میکردیم.
دربهای الکترونیکی ماه عسل باز میشود و راوی سوم پای بر صحنه ماه گونه ماه عسل میگذارد؛ وی ضلع دیگر از سه ضلع این داستان است.
عمو حمیدرضا داستان ادامه میدهد،ما هر سه مجروح بودیم و در این مدت ضجه میزدیم و از خدا کمک میخواستیم. در این ایام غذای هر روز ما برگ درختان مو بود؛ در روز چهاردهم همه برگهای درخت مو تمام شد و ما موقع خواب دعا کردیم که صبح بیدار شویم و نجات یافته باشیم یا اینکه این گرفتاری طور دیگری به پایان برسد.
بغض چشمان عمو حمیدرضا داستان را فرا میگیرد و ادامه میدهد؛ ناامید بودیم از خدا میخواستیم که کمکمان کند، بی حال در گوشهای افتاده بودیم که ناگهان نجوایی به گوشمان رسید «اخوی وخی» که به زبان اصفهانی به معنای برخیز است دیدم یک پسر جوان حدود 20 ساله ما را پیدا کرده بود و با اینکه من مجروح بودم مرا به کول خود گذاشت و نجات داد.
علیخانی در ادامه برنامه مهمان دیگری را به ماه عسل دعوت کرد، همان پسر جوانی که عمو حمیدرضا داستان را روی دوش خود گذاشته بود و او را از مرگ حتمی نجات داده بود.
حاج آقا رحیمی، هم روایت خود را از آن عملیات و نجات زخمیها و جمع آوری پیکر شهیدان تپههای برهانی گفت و عمو حمیدرضا داستان از اینکه بعد از سالها با ناجی خود روبرو شده، اشک شوق ریخت.حاج رحیمی جوان آن روزها به علیخانی گفت: شما دیروز در برنامه یک مادر چشم انتظار را خوشحال کردید اما مادران چشم انتظار زیادی داریم.
در اول این قسمت از ماه عسل ویدیویی از روز گذشته و پایان 36 سال فراغ یک مادر و فرزند کشیده شد.
علیخانی مجری این برنامه گفت، بسیار خوشحالم از اتفاقی که روز گذشته در ماه عسل رویداد و به نظرم قاب روز گذشته ماه عسل قابی بود که همیشه در خاطرها خواهد ماند.
علیخانی در ادامه مهمان امروز خود را به پنجمین قاب ماه عسل 95 دعوت کرد، مهمانها وارد میشوند. عمو حسین داستان متولد سال 44 و عمو حمیدرضا داستان متولد سال 38 بودند.هر دو مهمان از اصفهان آمده بودند که وقوع اتفاقاتی در زمان جنگ تحمیلی ایران و عراق باعث آشنایی آنها شده بود.
عمو حمیدرضا داستان تک پسر خانوادهای بود که در سال 62 با استخارهای که داشته علی رغم مخالفتهای مادر به جبهه میرود.
عمو حسین داستان در یک خانواده پر جمعیت بزرگ شده و از طریق پسر خاله خود در سن 15 سالگی با ترفند جالب که با انگشت شست پای راست رضایت نامهای برای خود فراهم میکند و به جبهه میرود.
قصه این دو مهمان به زمانی برمیگردد که سه گروهان برای گرفتن تنگه و پاسگاههای عراقی به سمت تپههای برهانی میروند اما عملیات شکست میخورد و گروهان اول و دوم نمیتوانند عملیات را به سرانجام برسانند. گروهان میثم در حالی به سمت تپه سوم میروند که دو تپه قبلی در دست عراق است، در ابتدا 90 نفر به سمت تپه میروند و با آتشهای سنگینی که عراق روی آنها میریزد به مرور تعداد شهدا زیاد می شود.
عمو حمیدرضا داستان نویسنده کتاب «حماسه تپههای برهانی» و اینچنین قصه را روایت میکند: با توجه به اینکه مجروح شده بودم، با تعداد کمی از بچههای باقی مانده عملیات تپه را به سمت پایین حرکت کردیم. ما 14 روز در تپه گیر افتاده بودیم و فقط از یک جوی آب و برگ درخت مو تغذیه میکردیم.
دربهای الکترونیکی ماه عسل باز میشود و راوی سوم پای بر صحنه ماه گونه ماه عسل میگذارد؛ وی ضلع دیگر از سه ضلع این داستان است.
عمو حمیدرضا داستان ادامه میدهد،ما هر سه مجروح بودیم و در این مدت ضجه میزدیم و از خدا کمک میخواستیم. در این ایام غذای هر روز ما برگ درختان مو بود؛ در روز چهاردهم همه برگهای درخت مو تمام شد و ما موقع خواب دعا کردیم که صبح بیدار شویم و نجات یافته باشیم یا اینکه این گرفتاری طور دیگری به پایان برسد.
بغض چشمان عمو حمیدرضا داستان را فرا میگیرد و ادامه میدهد؛ ناامید بودیم از خدا میخواستیم که کمکمان کند، بی حال در گوشهای افتاده بودیم که ناگهان نجوایی به گوشمان رسید «اخوی وخی» که به زبان اصفهانی به معنای برخیز است دیدم یک پسر جوان حدود 20 ساله ما را پیدا کرده بود و با اینکه من مجروح بودم مرا به کول خود گذاشت و نجات داد.
علیخانی در ادامه برنامه مهمان دیگری را به ماه عسل دعوت کرد، همان پسر جوانی که عمو حمیدرضا داستان را روی دوش خود گذاشته بود و او را از مرگ حتمی نجات داده بود.
حاج آقا رحیمی، هم روایت خود را از آن عملیات و نجات زخمیها و جمع آوری پیکر شهیدان تپههای برهانی گفت و عمو حمیدرضا داستان از اینکه بعد از سالها با ناجی خود روبرو شده، اشک شوق ریخت.حاج رحیمی جوان آن روزها به علیخانی گفت: شما دیروز در برنامه یک مادر چشم انتظار را خوشحال کردید اما مادران چشم انتظار زیادی داریم.
منبع: تسنیم


ما در نوجوانی طعم تلخ اسارت را چشیدیم
احمد یوسف زاده
یادی از جانباز نخاعی شهید مهران ذوالفقاری
مرتضی قنبری وفا
دندان اسرا را با قاشق و انبردست میکشیدم
محمدباقر علیئی
یاد اهلبیت، ما را در سختترین لحظات اسارت زنده نگه میداشت
عبدالمحمد شیخابولی
پارسال همراه بابا، امسال به یادش
فاطمه ملکی















