05 شهريور 1405 / ۱۳ ربيع الأول ۱۴۴۸
شناسه خبر : 51690
سه شنبه 05 بهمن 1395 , 11:38
سه شنبه 05 بهمن 1395 , 11:38


از تفاهم تا گارانتی؛ زمان طلایی در معماری امنیت هرمز
علیرضا رجائی
حلقه مفقوده ادعای صلح شرافتمندانه
محمدحسین محترم
مرز خود را با غربگرایان و جریان فتنه حفظ کردهام
محمدباقر قالیباف
زیست عفیفانه
سیدمهدی حسینی
وقتی حقیقت هم باید از فیلتر اینترنشنال عبور کند!
محمدرضا الهی
مهمترین دستاورد آقای شهید ایران
مهدی فضائلی
حق من زندگی دیگران نیست!
داود گودرزی
از دغدغه اعزام به تهران تا پیدا کردن دارو...
علیرضا ضابطی سیستان
بِسِنت خالی بست مستندات چه میگویند؟
محمد ایمانی

همه چیز داریم جز آرامش!
داود گودرزی
برای رفیق شهیدم؛ «بشری»
زهرا صدر
ننگ بر دنیای شما که شهادت را خوار میشمارید!
غلامرضا صادقیان
اشک ماتم بر پیکر پدر
فاطیما محمد مرادی
فدای غیرت عباسی عراقیها
احمد بابایی

روایت عشق از قاب مهران؛ جادهای که به کربلا میرسد
حمیدرضا محمد مرادی
دست و پای پر ترکش و اصرار به ماندن در خط مقدم
فرمانده لشکر از جواد میخواهد به خاطر جراحت زیاد به عقب برگردد اما جواد قبول نمیکند و تنها یک جمله را تحویل فرمانده میدهد. جواد میگوید: «یک بار بر میگردم عقب، آن هم برای همیشه».
در خاطره ای درباره شهید جواد دلآذر آمده است؛ عملیات والفجر 8 تازه شروع شده بود. نزدیک دو ماهی بود که جواد خواب و خوراک نداشت. همه زندگیاش شده بود عملیات.
زمانی که فرمانده لشکر به خط میرود، جواد را میبیند. در حالی که دست و پایش پر بود از ترکشهای ریز و درشت.
از او میخواهد با این وضعیت برگردد عقب.
کتاب مسافران آسمانی، ص 69.
منبع: تسنیم


ما در نوجوانی طعم تلخ اسارت را چشیدیم
احمد یوسف زاده
یادی از جانباز نخاعی شهید مهران ذوالفقاری
مرتضی قنبری وفا
دندان اسرا را با قاشق و انبردست میکشیدم
محمدباقر علیئی
یاد اهلبیت، ما را در سختترین لحظات اسارت زنده نگه میداشت
عبدالمحمد شیخابولی
پارسال همراه بابا، امسال به یادش
فاطمه ملکی















