feed-image
شناسه خبر:2302 چهار شنبه, 29 مهر 1388 11:42 چاپ نسخه چاپی
پست الکترونیکی ارسال به دوستان
ماجرای های آسایشگاه امام خمینی(س)

همه مردم فکر می کنند جانبازان همواره در ناز و نعمت زندگی کرده و از مواهب بنیادهای متولی امور آنان ، بهره ها برده اند.اما وقتی پای خاطرات "مصطفی پرکره" جانباز قطع نخاع 70 درصد نشستیم ، چیزهایی شنیدیم که ابتدا باور کردنش سخت بود.

او از حملۀ دار و دستۀ مسلح آقای کروبی به آسایشگاه شمارۀ 2 جانبازان امام خمینی در تابستان 1362 گفت. از اینکه اراذل و اوباش استخدام شدۀ رئیس بنیاد شهید در آن سال ها ، به قصد کشت 40 – 50 جانباز قطع نخاعی را کتک زدند و پس از غارت آسایشگاه ، آنجا را پلمب کردند. حتی 5 – 6 جانباز را به دلیل اعتراض به نحوه مدیریت آسایشگاه به دیگر آسایشگاه ها راه ندادند تا آواره شوند. باور کردن این چیزها در چنین روزهایی که مهدی کروبی با تمسک به مشتی جعلیات کمر به بی آبرو کردن نظام اسلامی بسته ،حالاديگر چندان دشوار نیست.
مصطفی که سال 60 در 16 سالگی راهی جبهه شده ، متولد تهران است و اکنون 44 بهار از زندگی اش می گذرد. او بسیجی اعزامی از پادگان امام حسن (ع) و جمعی تیپ نجف اشرف بوده که طی مرحله دوم عملیات بیت  المقدس و در تاریخ 19 اردیبهشت ماه 1361 در منطقه شلمچه قطع نخاع می شود.با او از بلاهایی که کروبی و عواملش بر سر جانبازان آسایشگاه شمارۀ 2 امام خمینی می آوردند به گفت و گو نشستیم.
* ما شنیده ایم که شما و دوستانتان شرایط بسیار سختی در سال های ابتدایی مجروحیت تحمل کرده اید کمی دربارۀ آن سختی ها و مسببان آن توضیح می دهید؟

▪ اولین سختی ما مربوط به برخی مسئولان آسایشگاه شماره 2 امام خمینی بود.آدم هایی آنجا مسئول بودند که بویی از معنویت و انقلاب نبرده و مانند الوات رفتار می کردند.فیلم هایی در آسایشگاه پخش می شد که سنخیتی با روحیۀ بسیجی ها و رزمنده ها نداشت.بچه ها دنبال بالارفتن سطح آگاهی و معنویت خود بودند اما آنها اعتنایی نمی کردند چون خودشان این مسائل را متوجه نمی شدند.

* بنیاد شهید اینها را استخدام کرده بود؟

▪ بله. ما به آنها اعتراض می کردیم اما آنها اعتنا نمی کردند.هرچه باشد گماشته آقا و خانم کروبی بودند. مثلا فردی بنام عباسی از مسئولان آسایشگاه بود. این فرد مثل لات ها رفتار می کرد و با کفش پاشنه خوابیده به آسایشگاه می آمد.اعتراض ها را به کروبی و خانم او رساندیم اما یکبار که درباره همین مسائل با آقای کروبی صحبت کردم و از مدیریت آسایشگاه انتقادکردمآقاي كروبي هم بنده رامورد تفقد قرارداد!!و یک سیلی به گوش من زد و گفت : این حرف ها به شما نیامده است.

* بعد هم که به آسایشگاه شما حمله کردند و ... ماجرا چه بود؟!

▪ هنوز هم وقتی یاد آن ایام می افتم ، به شدت ناراحت می شوم. معمولاً از ساعت 11 شب به بعد تلفنچی نداشتیم. بنابراین هر کسی نزدیک تلفن بود ، جواب می داد. یکی از شب های تابستان 1362 بود. ساعت حدود 10 یا 11 بود که تلفن ها همزمان با هم به صدا درآمد و بلافاصله قطع شد. دیگر بوقی نداشت و ارتباط آسایشگاه با بیرون از بین رفت. ناگهان متوجه شدیم دور تا دور آسایشگاه محاصره است. بعد هم ریختند داخل آسایشگاه. اول فکر کردیم منافقین به آسایشگاه ریخته اند تا جانبازان را بکشند اما دیدیم لباس فرم با آرم کمیته بر تن دارند. محافظ های آقا و خانم کروبی هم که بارها دیده بودیم هم با آنها بودند. یکی از بچه ها رفت پشت بلندگو و فریاد زد : الله اکبر مردم کمک کنید... ناگهان بلندگوها قطع شد.بعد هم افتادند به جان جانبازان و حسابی همه را کتک زدند.

* چند نفر بودند ؟ شما در آسایشگاه چند نفر بودید؟

▪ ما 40 الی 50 جانبازقطع نخاعي بودیم که آنجا زندگی می کردیم اکثراً بچۀ شهرستان بودند و از خانواده های محروم که به خاطر نبودن امكانات نگهداری از آنان در منزل در آسایشگاه بودند. حمله کنندگان هم 20 نفر بودند که شامل تعدادی از نیروهای کمیتۀ تحت امر کروبی و محافظانش می شدند.

 

 

* كميته وحمله به آسايشگاه جانبازان !؟

▪ در آن زمان کمیته ها مدیریت منسجم ومتمركزي نداشت .کروبی مسئول کمیته ای بود که نزدیک آسایشگاه شماره 2 امام خمینی قرار داشت. فکر می کنم کمیته دزاشیب بود .نیروهای حراست بنیاد شهید و آسایشگاه هم از آنها بودند. کمیته ای ها دو دسته بودند یک عده افراد حزب اللهی و مؤمن و دسته ای هم لات و لوت که اطرافیان کروبی بیشتر از این نوع دوم تشکیل شده بود. شبی که آسایشگاه مورد حمله قرار گرفت همین ها هجوم آوردند.

* هدفشان از حمله به آسایشگاه چه بود ؟

▪ می خواستند اعتراض ها را بخوابانند و آسایشگاه شماره 2 امام خمینی را پلمب کنند که کردند.

* شما را هم زدند ؟

▪ بی نصیب نماندم اما چون جزو معدود نفراتی بودم که آن زمان موتور سه چرخ داشتم فرار کردم.

* کجا رفتید ؟

▪ رفتم وزارت سپاه پاسداران. آن زمان سپاه وزارتخانه بود و محل آن هم روبروی پادگان شهید بهشتی در نزدیک چهارراه پاسداران قرار داشت. به دژبان آنجا اطلاع دادم که عده ای به آسایشگاه حمله کرده اند. تماس گرفتند اما متوجه شدند که کار خود بنیاد شهید است بنابراین به من گفتند چیزی نیست. حالا من مانده بودم در خیابان بی آنکه کسی به داد جانبازان برسد.

* بالأخره چه کردید؟

▪ رفتم آسایشگاه ثارالله و مسئله را به جانبازان ساکن آنجا گفتم و اینکه کسی برای آنها کاری نمی کند. فردای آن روز مسئله به گوش بقیه جانبازان هم رسید و ایده رفتن تظلم خدمت حضرت امام (ره) مطرح شد.

* درباره راهپیمایی جانبازان به سوی بیت امام چیزهایی شنیده ایم اما خوب است شما به عنوان کسی که در متن ماجرا بودید از آن روز بگویید.

▪ وقتی جانبازان دیگر متوجه مسئله شدند و فهمیدند کسی کاری نمی کند تصمیم گرفتند بروند جماران و مسئله را به حضرت امام بگویند. بنابراین عده ای از جانبازان آسایشگاه های امام خمینی 1 و 2 و ثارالله ، ویلچر زنان راهی جماران شدیم.حتی جانبازان گردنی هم آمدند. یک خانم متدین که خیلی به جانبازها رسیدگی می کرد به نام سامانی و تعدادی از مردم عادی هم ما را همراهی می کردند. برای اینکه ستون پنجم دشمن از مسئله سوء استفاده نکند در برابر این سؤال که چرا با ویلچر به جماران می روید پاسخ دادیم : با امام ملاقات داریم، ماشینمان خراب شد و ما تصمیم گرفتیم به عشق امام ، با ویلچر برویم. حدود ظهر رسیدیم به جماران. سنگر اول جماران واقع در میدان قدس را رد کردیم اما کمی که جلوتر رفتیم جلوی ما را گرفتند.

* چه کسی جلوی شما را گرفت ؟

▪ محافظان بیت امام. البته دست اندركاران بیت امام برادران انصاری و اشخاص ديگري هم چون امام جمارانی و مرحوم توسلی بودند.

* کروبی هم آنجا بود ؟

▪ بعداً آمد. به او اطلاع داده بودند که جانبازان به سوی جماران رفته اند. بنابراین با یک خودروی چروکی چیف آمد و مدام خیابان جماران را بالا و پائین می رفت تا مانع ملاقات ما با امام شود. چند نفر را واسطه کرد تا ما را منصرف کنند. هر کدام از اطرافیان بیت می آمدند و چیزی می گفتند. یکی می گفت امام قلبشان درد می کند و اگر اتفاقی برایشان بیفتد تقصیر شماست. دیگری می گفت امام وقت ملاقات ندادند. محافظان کروبی هم آنجا بودند و رفتار ما را زیر نظر داشتند.

* موفق به ملاقات با امام شدید ؟

▪ همان اطرافیان نگذاشتند. ما را بردند به کمیتۀ جماران آن هم در شرایطی که جانبازان وضعیت خوبی نداشتند و به دلیل کتک خوردن ها ، نخوابیدن ها و روی ویلچر نشستن به مدت طولانی ، در وضعیت بدی به سر می بردند. یکی از مسئولان آمد براي منصرف كردن بچه ها ازاعتراض صحبت كند ومتاسفانه حرف هايش موجب سوتفاهم واعتراض شديدتربچه ها شد. واقعاً دردآور بود که چنین برخوردی با جانبازان بشود. بالأخره عده ای آمدند و گفتند حاج احمد آقا به امام قضیه را گفته و امام پاسخ داده که جانبازان بروند یک روز دیگز بیایند من امروز حالم خوب نیست. فهمیدیم که دروغ می گویند بنابراین اعتراض ها به اوج خود رسید.

* و دست خالی برگشتید؟

▪ نه. تا ساعت 12 شب آنجا ماندیم. بالأخره یکی از مأموران کمیته آمد و خبر داد که آقاي امام جمارانی تلفن کرده و پشت خط است.یکی بیاید جواب بدهد. من رفتم و با او صحبت کردم. گفت آسایشگاه شما باز است بنابراین می توانید به آنجا برگردید.

* و شما برگشتید

▪ نه. حقيقتش به حرفشان اعتماد نداشتیم چون هدفشان به اصطلاح جمع كردن ماجرابود نه فريادرسي جانبازان .بعد از تلفن ، آمدم و حرف های امام جمارانی را به بچه ها انتقال دادم. قرار شد که من بروم به آسایشگاه تا اگر حرف امام جمارانی راست بود برگردم و با بچه ها به آنجا برویم. به بچه ها گفتم اگر برنگشتم بدانید که به ما دروغ گفته اند.

* پس ماجرا ختم به خير شد؟

▪ خیر. با موتور سه چرخ خودم رفتم به سوي آسايشگاه.نزديكي هاي آنجا رسيده بودم كه كميته اي هاي كروبي ريختند و محاصره ام كردند. مرا دستگير كردند و بردند آسايشگاه شماره يك امام خميني در نياوران. موتورم را توقيف كردند و وقتي روي تخت دراز كشيدم، ويلچرم را هم بردند تا نتوانم جايي بروم.

سرنوشت دوستانتان چه شد؟

▪ اول بگويم كه كميته اي هاي كروبي كه درجماران مراقب ما بودند از نقشه ما بو بردند. موقعي كه قرار مي گذاشتيم حواسمان نبود كه آنها دارند مي شنوند. اين را هم بگويم كه آنها آنجا هم ما را محدود كرده بودند كه از ساختمان كميته جماران خارج نشويم. نزديك صبح بود كه جانبازان ديگر را هم آوردند به آسايشگاه شماره يك امام خميني. همه خسته و رنجور بودند.

* آسايشگاه شماره 2 چه شد؟

▪ بعداً فهميدم همان شب حمله ، همه وسايلش را برده و آن را پلمب كرده بودند. جانبازان كتك خورده هم بدون هيچ گونه امكانات شب را به صبح رسانده بودند.

* چه شد كه از آسايشگاه شماره يك هم رفتيد؟

▪ نرفتيم ، بيرونمان كردند. صبح همان روزي كه بچه ها را آوردند آسايشگاه شماره يك ، يكي از مسئولان كه ازرفقاي نزديك كروبي بودآمد ودر صحبت هايش ما جانبازان را خطري براي اسلام معرفي كرد. بعد هم ادامه داد : اصلاً شما مشتي منافق بوديد كه دولت خانه هاي تيمي اتان را گرفته و شما فرار كرديد و رفتيد به جبهه تا اسلحه بدزديد و برگرديد تا به فعاليتتان ادامه دهيد، حالا يك تركش خورده ايد و جانباز شده ايد.ما از تعجب مانده بوديم چه كنيم. من گريه ام گرفت و به اواعتراض كردم وداشتم حرف مي زدم كه ناگهان عكس العمل نشان دادو گفت شما حرف زيادي مي زني و رفت.

* پس چرا بيرونتان كردند؟

▪ بعداً كروبي دستور داد كه من و چند نفر ديگر را به آسايشگاه راه ندهند. اساساً هر كسي جلويشان مي ايستاد برايش پرونده سازي مي كردند.

* چون باآن رفيق آقاي كروبي حرفتان شده بود؟

▪ آن آقا كاره اي نبود. او به تحريك كروبي دست به اين كارها مي زد و آن چيزها را مي گفت كه ما را بترسانند و جلوي اعتراضمان را بگيرد. خانم كروبي بود كه خيلي نفوذ داشت، همه كاره او بود.

* چند نفر رابيرون كردند؟

▪ مرتضي خلج ، يدالله داسته(مشايخي) علي سگوند، من و يكي دو نفر ديگر . 5 – 6 نفر بوديم كه بيرونمان كردند. يك مجاهد عراقي داشتيم به نام ابوحسن حيدري كه مثل ما قطع نخاعي شده بود واينجا غريب بودوكسي رانداشت ،اورا بردند قم و در حرم حضرت معصومه (س) رهايش كردند.

* شما كجا رفتيد؟

▪ سپاه يك ساختمان پزشكان داشت در خيابان ايرانشهر. رفتيم آنجا و در اورژانس آن مستقر شديم. از فرداي ان روز هم به مدت يك هفته به سراغ مسئولان مي رفتيم تا به دادمان برسند. اول خواستيم به منتظري كه قائم مقام رهبري بود پيغام برسانيم. فردي به نام دستمال چي پيغام ما را برد و پاسخ آورد كه منتظري گفته با كروبي برخورد مي كند ولي فرجي نشد. خواستيم ميرحسين موسوي را- كه نخست وزيربود- ببينيم ،راهمان ندادند و ايشان هم ما را نپذيرفت. يك هفته ، هر روز مي رفتيم جلوي دفتر نخست وزيري مي مانديم تا با مسئولان ديدار كنيم ولي...

* ماجراي ديدارتان با رهبر معظم انقلاب كه آن زمان رئيس جمهور بودند را براي ما مي گوئيد؟

▪ بله. بعد از يك هفته كه هر روز مي رفتيم آنجا ، يك روز يكي از پاسداران حاضر ، دلش براي ما سوخت. به ما گفت نامه اي كوتاه براي رئيس جمهور بنويسيد و ايشان را به حضرت ابوالفضل (ع) قسم بدهيد كه مشكل شما جانبازان را حل كند. نامه را نوشتيم و داديم به آن پاسدار . رفت و 3 – 4 دقيقه بعد پاسدار ديگري آمد و گفت : « پشت تلفن با شما جانبازان كار دارند.» يدالله داسته رفت و گوشي را گرفت. همان پاسداري كه نامه را برده بود به داسته گفت:« موقعي كه آقاي خامنه اي وضو مي گرفتند نامه را به ايشان دادم.» موقع اذان مغرب بود و بچه ها مشغول نماز شدند. نمازمان تمام شده بود كه ديديم حضرت آقا به همراه 30 – 40 نفر دارند مي آيند. آقا آمدند و روي زمين نشستد و تكيه دادندبه كيوسك نگهباني. ما و همراهان ايشان هم حلقه زديم به دورشان. آقا خطاب به كاركنان نخست وزيري فرمودند :« بچه ها پذيرايي شده اند؟!» كارمند هاي آنجا -كه جواب سلام ما را هم نمي دادند- پاسخ دادند : بله. يكي از افراد آنجاآقاي مصطفي .م مشاور رئيس جمهور بود كه جواب سلام ما را هم نمي داد. در حالي كه پاسدارها به ما آب و چاي مي دادند و كاركنان آنجا هيچ اعتنايي به ما نداشتند. آقا گفتند :« چاي بياوريد با بچه ها بخوريم.»
پس از خوردن چاي، آقا شرح ماوقع را جويا شدند. يدالله داسته شروع كرد به صحبت كردن و همه چيز را گفت.از بيرون انداختن و كتك زدن ما تا قضيه راه پيمايي باويلچربه جماران و حرف هاي آقاي مهدي .ا.ج (همان رفيق شفيق كروبي)كه ما را منافق و خطري براي اسلام خواند. حرف هاي داسته هنوز تمام نشده بود كه آقا عينكشان را برداشتند و گذاشتند روي زانو و به شدت گريه كردند. بطوري كه شانه هايشان مي لرزيد و با عباي شان اشك هايشان را پاك مي كردند. بعد آقا از محل اقامتان پرسيد ندو ما جواب داديم بعد گفتند :بيمارستان نجميه خوبه؟ ما گفتيم در اورژانس ساختمان پزشكان سپاه راحت تريم تا بيمارستان. آقا پرسيدند مگر بنياد شهيد نيروي مسلح دارد؟ و ما پاسخ مثبت داديم.

* در نخست وزيري كه شما را اذيت نكردند؟

▪ آنجا هم اذيت شديم. همان موقع كه رفيق ما صحبت مي كرد و آقا گوش مي دادند بعضي كارمند هاي آنجا با سقلمه در پهلوي ما مي زدند. وقتي هم كه آقا رفت يكي از آنها گفت :« اگر آقاي خامنه اي سكته مي كردندشما جوابگو مي شديد؟ پاسداري هم كه نامه ها را رسانده بود توسط كاركنان آنجا مؤاخذه شد و ما ديگر او را آنجا نديديم.

* و دست آخر هم رفتيد به خانه هايتان؟

▪ بله. 2- 3 ماه پس از حمله به آسايشگاه ، آن هم در شرايطي كه هيچ امكاناتي در خانه هايمان نداشتيم به خانه رفتيم. به ويژه بچه هاي شهرستاني كه به شهرهاي محروم رفتند و با سختي هاي بسيار زندگي كردند تا امروز.

* سرنوشت مهاجمان به آسايشگاه چه شد؟

▪ همه آنها به استخدام بنياد شهيد درآمدند. آرم كميته از روي سينه هايشان پاك شد و به عنوان كاركنان حراست و حفاظت بنياد مشغول كار شدند. كميته بنياد شهيد هم جمع شد.

* شما از قهرمانان پارالمپيك هم هستيد. از ورزش بگوئيد.

▪ در سال هاي 64 و 65 در رقابت هاي جهاني انگلستان و پار الپيك 1988 سئول 3شرکت کردم ودراثر بیماری ناشی از بی تدبیری مسئولان وقت،چهارم شدم

. دو مدال نقره نیز در رشته ويلچرراني از مسابقات انگلیبس كسب كردم. من و يك نفر ديگر اولين جانبازاني بوديم كه در پارالميك شركت كرديم. در كاروان 9 نفره ايران 7 نفر معلول بودند و ما 2 نفر جانباز.

* حالا چه مي كنيد؟

▪ تاكسي سرويس دارم. گاه تا 20 ساعت كار مي كنم. سال 1364 ازدواج كردم كه حاصل آن 2 فرزند پسر است. همسرم و عروسم فرزند شهيد هستند. پس از اخذ مدرك سيكل به حوزه رفتم و 3- 4 سالي درس خواندم. 7 سال هم در قسمت گذرنامه نخست وزيري و رياست جمهوري كار كردم در سال هاي 65 تا 72.

 
نظرها
علي: خداوند به جانباز هاي عزيز شفا و سلامت و صبر عطا كند وبايد بگويم عزيزان با صبر و گذشت مقامتان را نزد حضرت حق افزون كنيد و از سختي روزگار جز بحضرت دوست شكوه نبريد كه اوست كه بهترين شكوه پذير (شنبه, 18 ارديبهشت 1389 04:52)
همسر جانباز شهيد جواد عبدي بور: جناب أقاي بركره از اينكه با ياد أوري روزهاي دردناك كذشته جهره كريه أقاي كروبي رو بيشتر معرفي كرديد متشكرم. اما حيف كه همسرم نيست تا ببيند بس از سالها كسي درد دلش را اينَطور صريح و اشكار نوشته است دردي كه بارها كفت و كسي باورش نكرد فقط از شما تعجب ميكنم كه جرا نام جانباز قطع نخاع جواد عبديبور را كه دست بسته با نام شورشي در حالي كه كف يك أمبولانس انداخته بودندو برونده اش را هم زير بغلش داده بودند رو فراموش كرديد؟ (چهار شنبه, 08 ارديبهشت 1389 23:08)
عبداله: آقای جانباز مصطفي پركره جانباز قطع نخاعي آسايشگاه امام خميني با سلام چرا این صحبت ها را سالهای قبل فاش نکردی؟ با تشکر 89/1/31 (سه شنبه, 31 فروردين 1389 06:17)
صادق: من نه جان بازم نه خانواده شهدا،نه تعلق دارم به هیچ گروه سیاسی داخلی‌ یا خارجی‌،من طرفدار حقو حقیقت هستم،هر کس طرف حق باشد من هم طرف او هستم و هرکس مخالف حق باشد با او مخالفم،به نظر من احمدی‌نژاد نعمت بود برای ایران تا چهرهٔ تزویر و ریا یه افرادی مانند کروبی مشخص کنه و اونها رو مجبور کنه ماسک روی صورتشونو بردارند من از همینجا از آقای احمدی‌نژاد می‌خواهم قانون ممنوییت نشستن پشت میز رو به تصویب مجلس برسونه که هیچ مدیر و مسئولی حق نشستن پشت میز رو نداره و هشت سا عات اداری رو باید ایستاده به مردم خدمت کنه،به امید روزی که این فرهنگه پوسیدهٔ پشت میز نشینی و رئیس بودن از فرهنگ ما پاک بشه. صادق از کانادا (سه شنبه, 25 اسفند 1388 15:08)
سپاس: لعن الله علی قوم ظالمین من اولها الی آخرها (شنبه, 03 بهمن 1388 14:58)
همسر جانباز: دراین خاطره یه چیز ازقلم افتاده اونهم حرف اقای (ش) است که به جانبازها گفت بروید خدارا شکر کنید که اسلام به ما اجازه نمیده معلولین جنگی رو بریزیم تو دریا والا... درهرحال بارها و بارها من این خاطره را از همسرم که جانباز 70% است شنیده بودم ازشما ممنونم که یاداور شدید . اینقدر این ماجراها فاجعه است که باید حق بدیم عده ای نتونن باورش کنن . خدارو شکر قیامتی برای دادخواهی هست . (یک شنبه, 13 دي 1388 20:57)
جانباز 70درصد: متاسفم از این همه دروغ بدانید که دران دنیا احمدی نژاد نخواهد بود وشما را به خاطر این حرفها هدیه و ÷ست ومقام نخواهد داد چرا قبلا این حرفها را نمی زدید لطفا بیش از این ابروی جانبازان را نبرید (دوشنبه, 30 آذر 1388 17:53)
یه بنده خدا ( جانباز البته مستاجر ): اگ کمی فکر کنید می بینید که در دوران آقای کروبی به خانواده های جانبازان در قلب تهران زمین یا خانه دادند اکنون کمی و قبل تر از آن در اطراف کرج آن هم به از سرگردانی و دریافت پول های گزاف . حق را بگو هرآنچه تلخ باشد . (دوشنبه, 16 آذر 1388 06:13)
جانباز قطع نخاعي: در جواب آقاي دوست در قسمت نظرات به خدا قسم اگر تا بحال سكوت كرديم فقط بخاطر شان روحانيت و حفظ نظام بوده است من خودم از شاهدان اين ماجرا بوده ام و از جانبازان قطع نخاع گردني هستم (یک شنبه, 01 آذر 1388 09:18)
اعظم صالحی دولابی: چه دیدنی است روز قیامت و روز حساب و کتاب (دوشنبه, 25 آبان 1388 20:29)
وصالی: سلام،برادر پر کره،این خاطرات تلخ یاد آور روحیات متکبرانه ی کروبی و زنش در بنیاد شهید که اکثر جانبازان با ان برخورد داشته اند.از شما به خاطر بیان گوشه ای از این وقایع متشکرم. (دوشنبه, 25 آبان 1388 16:23)
دوست: سلام درود بر همه جانبازان. کمی انصاف و مردانگی برای همه لازم است. اگر کروبی اینقدر ظالم است چرا ای عزیز تاکنون حرفی نبوده. بیاید ارزش جانبازان را فدای دعوی سیاست مداران نکنیم. فردا ی قیامتی نیز هست (جمعه, 15 آبان 1388 23:59)
بهروز ساقي: با عرض سلام و احترام به مسئولين محترم و زحمت‌كش سايت محترم فاش نيوز؛ به جهت رسالت خبري كه داريد چند جمله را نيز از اين حقير در آرشيو داشته باشيد: 1- در رسم‌الخط خبري فونت و سايز نگاشته بسيار مهم و به لحاظ رواني تاثيرگذار است، لذاست كه با بهره گيري از خطوط نوشتاري سايتهاي خبري مي‌توانيد حتي به نوشته خود يك وثوق نانوشته را بدهيد. 2- تنظيم عكس‌ها نيز از عناصري است كه به لحاظ رواني به سايت اعتبار مي‌دهد و توضيحات بسيار ديگر كه در اين مقال نمي گنجد... اگرداشتيد سراغ مرا از حاج آقا مصطفي پركره بگيريد. يا علي... (چهار شنبه, 13 آبان 1388 11:11)
محسن: سلام حاج اقا پركره خيلي چاكريم .دست شما درد نكنه كه به فكر ما هستي (دوشنبه, 11 آبان 1388 16:52)
معلم دیکته: احترام(ت دو نقطه) نه احطرام( ط ) لطفا در توضیح زیر خبر تصییح کنید. (سه شنبه, 05 آبان 1388 10:50)
فاش نیوز: ایرادی که دریکی ار نظرها به مدال نقره آقای ---------------------------------------------- پرکره گرفته شده درست است واشتباه از -------------------------------------------- مصاحبه کننده فاش نیوز بوده است.چرا که خود --------------------------------------------------- آقای پر کره با تماس با ما ضمن تایید نظر نظر ------------------------------------------------ دهنده اعلام کردند که "من دو مدال نقره از ---------------------------------------------- مسابقات انگلیس کسب کردم ولی در المپیک -------------------------------------------------- سئول چهارم شدم. --------------------- فاش نیوز از خوانندگان محطرم وآقای مصطفی ----------------------------------------------------- پر کره عذرخواهی می کند. ------------------------------ (دوشنبه, 04 آبان 1388 07:25)
پزشك سابق ب مصطفي خميني: باور كنيد فاطمه كربي زمان تصدي مراكز پزشكي بنياد شهيد تحصيلات متوسطه هم نداشت ميتوانيد براي اثبات اين قضيه به آرشيو مجله شاهد آن زمان مراجعه كنيد (یک شنبه, 03 آبان 1388 18:02)
كارمند آسايشگاه شماره 1 امام ره: يادم نميره كنار محوطه آسايشگاه ساختماني ساختند كنار استخر بعد از ظهرها آقايان كروبي و رفيقاش چه بساتي راه ميانداختند (البته تفنني)اينم بخاطر اينكه زياد براي جانبازان زحمت ميكشيدن خستگي در ميكردن (یک شنبه, 03 آبان 1388 17:41)
مهدي: واقعا مصاحبه عالي بود لطفا چند شاهد ديگه هم بياريد تا دهن ضد انقلابا بسته شه يا علي (یک شنبه, 03 آبان 1388 16:12)
خواهر زاده جانباز قطع نخاع: دايي من تو اين آسايشگاه بوده از روي ويلچر توي اون درگيرها انداختنش زمين لگنش شكسته مادرم بهش ميگه برويد شكايت كنيد ميگه كروبي تو بنياد عوامل زياد داره ميترسم پرونده جانبازيمو ببندن چون از اين كارها زياد اتفاق افتاده (یک شنبه, 03 آبان 1388 15:49)
برادر شهيد: سلام.من خودم از پرستاران آسايشگاه جانبازان امام (رض) بودم بدتر از اينها برسر جانبازان آوردن من فكر ميكنم بقيه مطالب رو اين جانباز عزيز يا يادش رفته يا شما سانسور كرديد (یک شنبه, 03 آبان 1388 15:29)
مسلم مجاهد جانباز _70%: اینجانب در حادثه فو ق حضور داشته و مراتب فوق را تایید میکند گرچه حوادث به صورت خلاصه نویسی گفته شده لیکن می بایست شرح کاملی نوشت که بتوان واقعیت را انتقال داد.همچنین به علت خلاصه گویی بسیاری از حوادث تلخ که گفتن ان هم باعث ناراحتی و اندوه می شود چه رسد به اصل عمل که بسیار شرم اور و خجالت اور است. (یک شنبه, 03 آبان 1388 07:49)
فاش نیوز: شما می توانید از تمام جانبازانی که درآن زمان در آسایشگاه امام بوده اند ب÷رسید. (یک شنبه, 03 آبان 1388 04:03)
رضا: من هنوز نميتوانم باور كنم. چون اين فقط يك مصاحبه است و دلايل كافي براي آن وجود ندارد. اي كاش تاييديه اين حرفها را از زبان يك شاهد موثق ديگر هم بگيريد. مثلا خود آقاي خامنه اي كه در اين ماجرا حضور داشته اند. و يا يكي از افراد ديگر حاضر در اين ماجرا. اگر راست باشد، مساله ساده اي نيست كه راحت از آن بگذريم. (یک شنبه, 03 آبان 1388 00:15)
Guest: خدایی هم هست برای قیامت جواب دارید؟؟؟؟؟؟؟ (جمعه, 01 آبان 1388 19:17)
ربيعي برادر شهيد: سلام از شما ممنون كه بلاخره به فكر افتاديد تا مشكلات ايثارگران را بيان كنيد .ظلم پايدار نميماند. خدارا شاكريم كه سيد علي هست (جمعه, 01 آبان 1388 16:40)
Guest: مصطفي پر كره در پاراالمپيك سئول چهارم شد،‌ فكر نكنم به چهارمي نقره بدهند تنها مدال نقره پاراالمپيك سئول توسط احمد رضايي كسب شد فكر كنم همين براي سنجش صحت مصاحبه كافي باشد http://en.wikipedia.org/wiki/Iran_at_the_1988_Summer_Paralympics (پنج شنبه, 30 مهر 1388 21:56)
سعید محمدی: بسمه تعالی نظام عزیز ما چه عقربهای در آستین داشته (چهار شنبه, 29 مهر 1388 14:37)

نظر خود را وارد نمایید