سه شنبه 11 فروردين 1405 , 11:00




یادمانهای برای شهید دریابان علیرضا تنگسیری
۷۵ دقیقه حضور معجزهآسا زیر سکوی «الامیه»
در ذهنم فریاد زدم: «اکبر! بپرس نام کوچک تنگسیری چیست؟» ناگهان صدای حبیب تمیمی از آنسوی بیسیم طنینانداز شد: «علیرضا»...
فاش نیوز - به نام خدا؛ از کرانههای خلیج فارس تا معراج شهادت در حافظۀ این سرزمین، نامهایی درخشان بر صفحهی روشن تاریخ باقی ماندهاند که با دریا، آتش، خطر و ایمان گره خوردهاند. شهید تنگسیری از تبار همان مردان بیادعا و بلندهمتی بود که دلاوریاش از نخستین روزهای دفاع مقدس و نبردهای بیامان دریایی آغاز شد؛ مردی که نامش با عملیاتهای شناساییِ جسورانه، بهویژه در سکوی نفتی «الامیه»، همزمان با طلوع نیروی دریایی سپاه پاسداران، جاودانه گشت.
![]()
او رزمندهای بود که خطر را بهخوبی میشناخت، اما هرگز از آن نمیهراسید. با کمترین امکانات، اما با چشمی بیدار و دلی آرام، به دل مأموریتهایی میرفت که بازگشت از آنها ناممکن مینمود.
هنوز آن شب خاطرهانگیز را به یاد دارم؛ دوشنبه ۱۴ بهمن ۱۳۶۴. ساعت ۸ شب بود و پهنهی نیلگون خلیج فارس زیر پای ما. او در مقام فرمانده میدان، کنار «بویه ۸» ایستاده بود و ما را با دعای خیر و تذکراتی دقیق، بدرقه میکرد. نیمهشب بود و پس از ۷۵ دقیقه حضور معجزهآسا زیر سکوی «الامیه» و در نقطهی کور دشمن بعثی، ساعت ۱:۴۵ بامداد، همراه با «اکبر توانا» با کانو از اسکله جدا شدیم تا به سمت آبهای میهن بازگردیم. هنوز چندان دور نشده بودیم که باران سهمگین گلولههای مستقیم از فاصلهای چند متری بر سرمان فرود آمد. در آن لحظاتِ پُرآتش، اکبر با سه گلوله در کمر و من با تیری که چون مدال خونین بر صورت و دهانم نشسته بود، در میان خون و خفگی، مرز دنیا و آخرت را حس میکردم.
کمی که از اسکله فاصله گرفتیم، اکبر با بیسیم، که برای نخستینبار در مأموریتهای شناسایی به کار گرفته بودیم، با دوستانِ منتظر در بویه ۸ تماس گرفت. در آن حالِ زخمی و خونآلود، تردیدی در دلم افتاد؛ نکند پشت بیسیم، منافقینِ همپیمان با بعث باشند؟ در ذهنم فریاد زدم: «اکبر! بپرس نام کوچک تنگسیری چیست؟» ناگهان صدای حبیب تمیمی از آنسوی بیسیم طنینانداز شد: «علیرضا». خیالم آرام گرفت که یاران خودی پشت خط هستند.
سالها در اندیشهی آن شب رویایی بودم؛ میان آنهمه رفیق، از ناخدا قاسم و سعید عربی، عامرکعبی، کریم بختیاری، حسن حمید، نادر عباسیان تا غضنفر قنواتی و دیگران، چرا تنها نام علیرضا را پرسیدم؟ امروز که خبر شهادت سرافرازش را شنیدهام، میفهمم آن پرسش بیدلیل نبود؛ گویی دل، پیش از عقل، بزرگی او را شناخته بود.

فراموش نمیکنم روزی را که برای شبیهسازی عملیات شناسایی سکوی نفتی الامیه، از اروندرود به سوی بوشهر و جزیره خارک میرفتیم. شب را در روستای «آبپخش»، قبل از برازجان گذراندیم. وقتی حاجعبدالله رودکی متوجه شد خانهی علیرضا در طول مسیر ما و در بندر گناوه بوده است، به وجد آمد؛ اما آن شهیدِ والامقام، حتی حاضر نشد برای دیداری چنددقیقهای با خانوادهای که ماهها چشمانتظارش بودند، لحظهای از وقت مأموریت را صرفِ علایق شخصی خود کند. اینجا بود که معنای کلام حاجقاسم در جانم نشست: «برای شهید شدن، باید شهیدانه زندگی کرد.»
و سرانجام در کشاکش حفظ اقتدار ایران در تنگه هرمز، در «جنگ رمضان»، شهید تنگسیری به دست شقیترین اشقیای زمانه، آمریکای جنایتکار و رژیم تروریست صهیونیستی، به آرزوی دیرینش رسید. شهادت برای او پایان نبود، بلکه آغاز جاودانگیاش شد.
سلام و درود خدا بر سردار سرلشکر پاسدار، علیرضا تنگسیری؛ دلیری از تبار تنگستان که از هشت سال دفاع مقدس تا معراج رمضان، جز راه سربلندی نپیمود. او و یارانش، شجاعانه در آبهای جنوب جنگیدند و با ایستادگی بر عهد الهیشان، ماندگار شدند.
شهدا، به امید دیدار!
|| محمدرضا الهی(۱۰فروردین ۱۴۰۵)

















