چهارشنبه 28 مرداد 1405 , 15:15




باجناغ آقا
همیشه به گرمی و با آغوش باز از ما استقبال میکردند. گاهی هم که دوست داشتم ایشان را ببینم، یعنی دلم برایشان تنگ میشد، میرفتم تهران و خودم را به دفتر آقا میرساندم. سعی میکردم حولوحوش نماز ظهر باشد، چون میدانستم جلسات برای نماز تعطیل میشود و میتوانم ایشان را ملاقات کنم...
فاش نیوز - حاج محمود، بغض به سراغش میآید، سعی میکند خودش را نگه دارد، اما نمیتواند. بغضهای او بغضهای دلتنگی است؛ دلتنگی برای یک دوست ۵۴ساله که رابطه خویشاوندی با او داشته. بارها در طول گفتوگو میگوید من عاشق آقا بودم.

«هشت سال پس از «آقا» من داماد دوم خانواده مرحوم حاجآقا خجسته شدم؛ یک شناخت کلی از آقا داشتم، چون پای منبرهای ایشان، مرحوم آقای طبسی و شهید هاشمینژاد نشسته بودم، اما اولینبار در مراسم معارفه قبل از عقد، ایشان با من صحبت کردند. سال ۱۳۵۱ من داماد این خانواده و در واقع باجناغ آقا شدم. آقا ابتدا من را «آقای پهلوانی» صدا میزدند تا سال ۶۱ که به مکه مشرف شدم و ازآنپس به من میگفتند حاج محمود...»
در ایام اربعین تدفین پیکر مطهر رهبر شهید، میزبان حاج محمود عباسزاده پهلوان باجناغ آقا که به پهلوانی شهرت دارد، شدیم. با او از سال ۵۱ که باجناغ آقا شده شروع و خاطراتش را تا آخرین دیدار مرور کردیم. نوروز ۱۴۰۴، یعنی چندی قبل از جنگ دوازدهروزه آخرین دیدار
حاج محمود با آقا و حاجآقا مجتبی بوده که پس از آن نیز شرایط دیدارها همچون قبل عادی نبوده است. آقای پهلوانی گاهی بغض میکند، میگوید من هم مثل همه دلم برای آقا تنگ شده؛ من عاشق آقا بودم...
دیدارها در مشهد و تهران
بیشتر ملاقاتها در مشهد و ایامی بود که ایشان برای زیارت به مشهد میآمدند. در این سفرها فرصتی هم برای دیدار اقوام و نزدیکان ایشان فراهم میشد و ما به زیارتشان میرفتیم.
همیشه به گرمی و با آغوش باز از ما استقبال میکردند. گاهی هم که دوست داشتم ایشان را ببینم، یعنی دلم برایشان تنگ میشد، میرفتم تهران و خودم را به دفتر آقا میرساندم. سعی میکردم، حولوحوش نماز ظهر باشد، چون میدانستم جلسات برای نماز تعطیل میشود و میتوانم ایشان را ملاقات کنم.
به دفتر که میرسیدم خودم را معرفی میکردم و پس از هماهنگی با بخشهای داخلی اجازه ورود میدادند. هر وقت محضر آقا میرسیدم، ایشان مثل همیشه با خوشرویی و یک مهربانی خاصی از من استقبال میکردند. نماز جماعت را میخواندیم، برخی اوقات آقازادههای آقا هم بودند و بارها هم شده بود که فقط من و آقا تنها بودیم و نماز ظهر و عصر را من تنهایی به ایشان اقتدا میکردم.
غذا اشکنه کشک بود
یکی از نوبتهایی که برای دیدار ایشان رفته بودم شاید حدوداً ۱۰ سال قبل، بعد از نماز ظهر، آقا فرمودند برای ناهار بمان هرچه بود با هم میخوریم. طبیعتاً من هم از خدا میخواستم که لحظات بیشتری را در محضرشان باشم. غذا آن روز اشکنه کشک بود که همسرشان آماده کرده بودند. آقا گفتند، اگر اشکنه نمیخورید، بگویم غذا از بیرون تهیه کنند که من خدمتشان گفتم، همین غذا از همه خوشمزهتر است.
احوال تکتک بچهها را جویا میشدند
روابط ما در خانواده، شبیه تمام خانوادههای دیگر بود؛ هر بار به دیدار آقا میرفتم، ایشان یکییکی بچهها را نام میبردند و حالشان را جویا میشدند. از دامادهایم فراموش نمیکردند و حال آنها را هم میپرسیدند. گاهی از کارمان هم میپرسیدند و من هم برایشان توضیح میدادم. یکوقتی از پسر آخرم که هنوز داماد نشده بود، پرسیدند چرا فلانی را داماد نمیکنید. همیشه تأکید داشتند که بچهها بهموقع ازدواج کنند و زود هم صاحب فرزند شوند.
ما همیشه برنامه عقد بچهها را طوری تنظیم میکردیم زمانی باشد که آقا مشهد تشریف داشته باشند و ایشان عقد را بخوانند. برای عقد یکی از دخترانم ما به تهران رفتیم و آقا لطف کردند و عقد دخترم را خواندند. ضمن این که زحمت کشیدند ناهار را هم مهمانشان بودیم.
آقا گفتند، یک مسافرت با هم برویم؟
با آقای پهلوانی به سال ۵۶ میرویم، آن زمان که به پیشنهاد آقا یک مسافرت خانوادگی میروند: «نوروز سال ۵۶ بود و آقا به دلایلی میخواستند این ایام را در مشهد نباشند. برای همین به من و برادر همسرم، حاجآقا خجسته پیشنهاد دادند با هم به مسافرت برویم. در واقع، آن مسافرت، تنها مسافرتی بود که با ایشان رفتیم. من آن موقع یک پیکان داشتم که تازه خریده بودم. خانواده آقا و من در یک ماشین بودیم و خانواده آقای خجسته هم در یک ماشین.
راه افتادیم و از مسیر جاده نیشابور، ابتدا در این شهر، از آرامگاه خیام و عطار بازدید کردیم و ناهار را خوردیم و به طرف سبزوار حرکت کردیم و شب بود که به سمنان رسیدیم. من خسته بودم استراحت کردم و آقا با آقای خجسته به دیدار علمای سمنان رفتند. از سمنان به تهران رفتیم، دو سه روز در تهران بودیم و برنامه تقریباً همینگونه بود که ایشان به ملاقات دوستانشان و علما میرفتند. قم، اصفهان، شیراز، کرمان، رفسنجان، یزد و اردکان هم دیگر شهرهایی بود که ما رفتیم. در خاطرم هست، در اردکان بهاتفاق آقا به دیدار آیت ا... روح ا... خاتمی پدر آقای سید محمد خاتمی رفتیم. از اردکان به یزد و به سمت تهران برگشتیم و از مسیر شمال به مشهد بازگشتیم. این سفر که خاطراتش هیچوقت از یادم نمیرود، فکر میکنم ۲۵ روز طول کشید. آقا هم خوشسفر و هم خوشصحبت بودند و باوجوداینکه راههای طولانی را رانندگی میکردیم، اصلاً هیچ احساس خستگی نمیکردم.
آقا گفتند، تنها بهظاهر افراد نمیشود قضاوت کرد
خاطرم هست، در دوران رهبری، دو بار با آقا یعنی یکبار در تهران و یکبار هم در مشهد به کوهنوردی رفتیم. در تهران مسیر کوهنوردی ارتفاعات کلکچال بود. تقریباً نیمهشب راه میافتادیم و نماز را در مسیر میخواندیم. آن وقت از سحر مسیر پیاده روی خلوت بود مگر حرفهای ترها که تکوتوک در مسیر بودند. آقا گاهی در مسیر ذکر میگفتند، گاهی هم ما سؤالاتی از آقا داشتیم که میپرسیدیم. حدود ساعت ۸ ما در مسیر بازگشت بودیم که تازه آن موقع، خیلی از تهرانیها راه افتاده بودند. گاهی میشد، برخی از مردم آقا را میشناختند، جلو میآمدند و به آقا سلام و عرض احترام میکردند. آقا در مسیرشان مکث میکردند و خیلی مهربانانه به ابراز محبتشان پاسخ میدادند. برخی از دخترها و پسرها شاید ظاهرشان هم چندان مناسب نبود، اما همین که آقا را میشناختند خیلی صمیمانه سلام میکردند، به آقا خسته نباشید میگفتند؛ یعنی با علاقه و محبت به آقا ادای احترام میکردند. آن روز، حدود ساعت ۸ رسیدیم پایین و در محلی که برای استراحت پیشبینی شده بود، مقداری نشستیم. آن جا آقا گفتند، واقعاً بهظاهر اشخاص نمیشود قضاوت کرد...
صدا میزدند، آقا مصطفی... آقا مجتبی...
حاج محمود، مشاهداتش از زیست تربیتی رهبر شهید درباره فرزندان را اینطور نقل میکند: فرزندان آقا هم مثل خودشان، با خانواده و خویشان بسیار صمیمانه و با محبت هستند. اساساً آقا در تربیت فرزندانشان بهگونهای عمل میکردند که اخلاق و منش آنها نیز همچون پدر بزرگوارشان است. خاطرم هست، وقتی فرزندان آقا کوچک بودند، ایشان همیشه آنها را با احترام صدا میزدند، مثلاً صدا میزدند، آقا مصطفی، آقا مجتبی، آقا مسعود. یعنی برای بچهها شخصیت و احترام قائل بودند.
از طریق آقامجتبی، پیگیری میکردیم
آقا مجتبی، نسبت به برادر بزرگشان بیشتر امور دفتر را پیگیری میکردند و ما هم اگر میخواستیم مشکلات مردم و مواردی را منعکس کنیم بیشتر با آقا مجتبی در میان میگذاشتیم. ایشان همیشه خیلی دقیق موارد را میشنیدند و پیگیری میکردند و گاهی هم نتیجه پیگیری را به ما میگفتند.
آقا برای من و برای همه مردم، مایه امید بودند
از حاج محمود وقتی میپرسم، کدام ویژگی رهبر شهید، برای شما که ۵۴ سال با ایشان رفاقت و صمیمیت داشتید همیشه جذاب بود، پاسخ میدهد: «آقا برای من مثل همه مردم ایران، شخصیتی بودند که امیدآفرین بودند. هر وقت، مسئلهای برای کشور پیش میآمد، منتظر بودیم که آقا را حتی از تلویزیون ببینیم، سخنانشان را گوش دهیم تا دلمان آرام شود.»
صحبت به این نقطه که میرسد، حاج محمود، بغض به سراغش میآید، سعی میکند خودش را نگه دارد، اما نمیتواند. بغضهای او بغضهای دلتنگی است؛ دلتنگی برای یک دوست ۵۴ساله که رابطه خویشاوندی با او داشته. بارها در طول گفتوگو میگوید من عاشق آقا بودم، برخلاف آن چه درباره باجناقها میگویند که البته شأن ایشان برای من تنها باجناغ نبود، بلکه یک مراد بود و من مثل همه مردم ایران مریدشان بودم؛ از صمیم قلب، آقا را دوست داشتم و به سبب همین انس و ارادت قدیمی است که امروز دلم برایشان تنگ میشود...
البته من میگویم که ما رفاقت و صمیمیت داشتیم، اما واقعیت این است که همه مردم ایران ایشان را دوست داشتند، عاشق آقا بودند و متقابلاً هم آقا عاشق این مردم بود و در راه همین مردم و کشور فداکاری کرد؛ یعنی از ابتدای انقلاب، ایشان قریب به ۵۰ سال، دغدغه مردم، دغدغه ایران و دغدغه اسلام را داشتند.

برای خودمان امتیاز ویژه قائل نیستیم
از باجناغ ۵۵ساله رهبر شهید میپرسم، تابهحال شده جایی بگویید من باجناغ رهبر هستم که مثلاً، استفادهای از این عنوان بکنید؟
حاج محمود، خیلی قاطع و سریع پاسخ میدهد، واقعاً به یاد نمیآورم خودم را جایی باجناغ آقا معرفی کرده باشم و از این بابت خیلی خوشحال هستم که آقا را در این باره راضی نگه داشتم، چون میدانستم، آقا هم این اخلاق را دوست داشتند. چون منش آقا بههیچعنوان طوری نبود که بین ما که اقوام و خویشانشان بودیم با سایر افراد تفاوتی قائل باشند؛ لذا باتوجهبه این روحیه آقا، ما هم تلاش کردیم برای آقا آبروداری کنیم و برای خودمان بابت این نسبت فامیلی شخصیت و امتیاز ویژهای قائل نباشیم. به فرزندانم هم همیشه تأکید میکنم که به دلیل این نسبت فامیلی، باید مراقب رفتارمان باشیم ما نمیتوانیم هر کاری که دلمان میخواهد انجام دهیم.
بشری خانم گفت...
در میان خاطرات آقای پهلوانی، مشاهداتش از سادهزیستی آقا و خانوادهاش جالبتوجه است. میگوید: فرش اتاق کار آقا همان فرشی بود که مربوط به جهیزیه همسرشان بود. این فرش در این سالها قسمتهایی از آن نخنما شده بود. قسمتهای دیگر دفتر نیز همه موکت و بسیار ساده بود. بههیچعنوان اهل تجمل و استفاده از امکانات ویژه نبودند. به ما هم همین توصیه را میکردند؛ مثلاً میفرمودند ساختمان را محکم بسازید، اما در آن تجملات به کار نبرید. این منش آقا در زندگی فرزندانشان هم ظهور پیدا کرده بود. خاطرم هست، اوایل ازدواج بشری خانم، من و همسرم در قم مهمان منزل ایشان شدیم. خانه و زندگی بسیار سادهای داشتند. آن جا همسرم در آشپزخانه به بشری خانم گفته بود، مثلاً چرا فلان وسیله را برای آشپزخانه نگرفتید. منظور همین وسایل معمول آشپزخانه که خانمها استفاده میکنند. ایشان گفته بود، من خودم این وسایل را نمیخواستم زندگی من و همسرم، زندگی طلبگی است.
دلم برای یک ویژگی آقا تنگ میشود
حقیقت این است که دلتنگیهای حاج محمود برای آقا در جایجای صحبتهایش نمایان است؛ برای همین است که گاهی بغضش میترکد و کلام ناتمام میماند. میگوید: دلم بیشتر برای آن صمیمیتها، محبتها، بیپیرایگیها و بیریاییهای آقا واقعاً تنگ میشود. آقا همانطور که دوست همه مردم ایران بودند، برای خانواده هم همچون یک دوست بودند. حرفها و مطالب و نصیحتهایشان همواره برای رشد و تعالی آدمها بود...
قلبم از جا کنده شد!
حاج محمود، اخبار روزهای ۹ اسفند ۱۴۰۴ را سختترین و تلخترین اخبار عمرش میداند. میگوید: از تلویزیون اخبار را پیگیری میکردیم و آن لحظه که تلویزیون خبر شهادت آقا را اعلام کرد، آن قدر به من سخت گذشت که انگار قلبم میخواست از جا کنده شود. آن لحظات برای همه مردم ایران سخت بود خب طبیعتاً برای من هم همانگونه سخت بود، چون من ۵۵ سال عاشقانه ایشان را دوست داشتم. آقا به این کشور خالصانه خدمت کردند، اقتدار و سربلندی ما خصوصاً در امر دفاعی و موشکی، مدیون آقاست. ملت ایران باید برای این اقتدار و عزت، امروز سرش را بالا بگیرد و به آن افتخار کند.

















