22 تير 1405 / ۲۷ محرم ۱۴۴۸
شناسه خبر : 99351
سه شنبه 22 فروردين 1402 , 12:21
سه شنبه 22 فروردين 1402 , 12:21


وقتی حقیقت، حجابهای معاصرت را میدرد
محمدرضا الهی
راهبرد رهبر شهید ایران قوی توحیدی بود
مهدی فضائلی
هرمز، امنیت انرژی و آینده نظم منطقهای
علیرضا رجائی
ایران و العراق لایمکنالفراق
هاشم اسدی
مراقب عملیات فریب «۱۱ سپتامبر» باشیم!
بوالفضل درخشنده
جای خالی چند نقطه در فهرست اهداف!
حسین شریعتمداری
آخرین دیدار
فهیمهسادات هاشمیتبار
انتقام خون امام شهید؛ خواسته بحق مردم
غلامرضا فریدونی
چرا ترامپ عصبانی شده و فحاشی میکند؟
یدالله جوانی
وقتی خیابان، زبانِ وفاداری است نه فاصلهگیری
سیدرضا موسوی فاضل
روایت تاریخی و حکمت معنوی مزار رهبر شهید
محمدرضا اسدزاده

چهار تصویر از چهار شهر و چهار معنا
محسن مهدیان
سروده ای سوزناک از زبان امام شهید
افشین علا
دلتنگیهایی دخترانه بدرقه راه پدر امت
صنوبر محمدی
تابوت تو بود اما من جسم خودم دیدم!
سیدمحمدرضا میرشمسی
اشک ماتم بر پیکر پدر
فاطیما محمدمرادی

نگاهی به زندگینامه شهید «نصرتالله شهابی»
فاش نیوز - «نصرتالله شهابی» در سال ۱۳۳۵ در شهرستان بافت به دنیا آمد و سرانجام ۲۵ مهر ۱۳۵۹ در منطقه عملیاتی خرمشهر به شهادت رسید.

به گزارش خبرنگار دفاعپرس از کرمان، «نصرتالله شهابی» در سال ۱۳۳۵ در شهرستان بافت و در خانوادهای مذهبی دیده به جهان گشود.
تحصیلات مدرسه ابتدایی، راهنمایی و دبیرستان خود را در شهر بافت با موفقیت به پایان رسانید و پس از آن وارد ارتش شد. با شروع جنگ تحمیلی رژیم بعث عراق علیه ایران در جبهه حق علیه باطل حضور یافت و ۲۵ مهر ۱۳۵۹ در منطقه عملیاتی خرمشهر به درجه رفیع شهادت نائل آمد و نام خود را به عنوان اولین شهید شهرستان بافت در جنگ تحمیلی ثبت کرد.
وصیت نامه شهید «نصرت الله شهابی»
آرزو داشتم اندر شب حجله به سعادت برسم قسمت این است در سنگر ملت به شهادت برسم
مادر سلام:
مادر، مرا ببخش. مادر مرا ببخش از اینکه کلمه نامهام خون آلود است، زیرا چیزی را که باعث نوشتن این نامه شده، یک تکه چوب و مقداری از خون جوانان تیر خورده که در روی دشت و بیابان و کوههای سر به فلک کشیده میباشد نوشته شده، مادر، من زیر سنگ بزرگی هستم که هر لحظه احتمال انفجار آن میرود. مادر هدیهای ندارم که تقدیمت کنم، جز یک چیز، آن هم دستهای از کشته شدگان و اجساد جوانان زیبا که چند روز پیش دارای صورتی نیکو مانند پنجه آفتاب و چشمانی چون دو ستاره صبحگاهی بودند ولی حالا طعمه گرگان و لاشخورها و نوکران امپریالیست شرق و غرب و اخلالگران داخلی و ستون پنجم دشمن بشریت شدهاند.
چند لحظه بعد در این سنگر ملت با ایثار و فداکاری جان بر کف در خدمت اسلام، به رهبری حسین زمان، امام امت، خمینی بزرگ، کام شهادت را که سعادت الهی است بر کلیه آرزوهای دنیوی ترجیح داده و وظیفه سربازیم را ایفا نموده اما در عین حال به یاد شبهایی میافتم که تا سحرگاهان برایم لالایی میگفتی و با دستهای زیبایت گهوارهتم را تکان میدادی و برایم قصه میگفتی، قصه دختر دریا را، اما قصه اینجا قصه مرگ است، قصه جنگ است و خونریزی. جنگ با برادران ناآگاه و زاهدان احمق، بازیچههای دشمن که عراق را در لوای پان عربیست آشکارا پایگاه امپریالیستها نموده و برادر کشی به راه انداختهاند.
من که سربازی کرمانی در سنگر ملتم و در مکتب محمدی پرورش یافتهام، ابوجهلها را به سان محمد (ص) و علی (ع) میکوبم و با همرزمان قهرمانم و پاسداران انقلاب اسلامی در اینجا با توپ و تفنگ و آر.پی.جی۷ و خمپاره و گلولههای سربی پذیرایی میشویم. مادر، من با تمام قوای خود میجنگم. گرمی آفتاب تموز باد سرد پاییز، برف و باران زمستان و سنگینی آلات جنگی را در اردوگاههای حسینی متحمل شدهام و اکنون آمادگی دارم تا خود را فدای میهنم کنم.
مادر، من از جبهه جنگ نمیگریزم، زیرا نمیخواهم مایه سرافکندگی تو باشم، گرچه تو از کشته شدن من گریه میکنی، اما برای همیشه سربلند هستی و افتخار میکنی که پسرت فدای میهن شد و خواهی گفت که او شجاعانه جنگید و با افتخار شهید شد.
چند لحظه بعد در این سنگر ملت با ایثار و فداکاری جان بر کف در خدمت اسلام، به رهبری حسین زمان، امام امت، خمینی بزرگ، کام شهادت را که سعادت الهی است بر کلیه آرزوهای دنیوی ترجیح داده و وظیفه سربازیم را ایفا نموده اما در عین حال به یاد شبهایی میافتم که تا سحرگاهان برایم لالایی میگفتی و با دستهای زیبایت گهوارهتم را تکان میدادی و برایم قصه میگفتی، قصه دختر دریا را، اما قصه اینجا قصه مرگ است، قصه جنگ است و خونریزی. جنگ با برادران ناآگاه و زاهدان احمق، بازیچههای دشمن که عراق را در لوای پان عربیست آشکارا پایگاه امپریالیستها نموده و برادر کشی به راه انداختهاند.
من که سربازی کرمانی در سنگر ملتم و در مکتب محمدی پرورش یافتهام، ابوجهلها را به سان محمد (ص) و علی (ع) میکوبم و با همرزمان قهرمانم و پاسداران انقلاب اسلامی در اینجا با توپ و تفنگ و آر.پی.جی۷ و خمپاره و گلولههای سربی پذیرایی میشویم. مادر، من با تمام قوای خود میجنگم. گرمی آفتاب تموز باد سرد پاییز، برف و باران زمستان و سنگینی آلات جنگی را در اردوگاههای حسینی متحمل شدهام و اکنون آمادگی دارم تا خود را فدای میهنم کنم.
مادر، من از جبهه جنگ نمیگریزم، زیرا نمیخواهم مایه سرافکندگی تو باشم، گرچه تو از کشته شدن من گریه میکنی، اما برای همیشه سربلند هستی و افتخار میکنی که پسرت فدای میهن شد و خواهی گفت که او شجاعانه جنگید و با افتخار شهید شد.


خاطرهای دلنشین با آقای شهید در جاده طلائیه
سیدرضا موسوی فاضل
فوتبال را که باختند، سهمیه گوشت را قطع کردند
حسین عبدالستار اسلامی
ما برای آنکه ....
رضا امیریان فارسانی
حاجمحب؛ نقطه وصلِ دلها بود
علیرضا ضابطی سیستان
یاداشتی از تنگه هرمز، به قلم رزمندۀ میدان دیروز و امروز
رضا امیریان فارسانی















