20 تير 1405 / ۲۵ محرم ۱۴۴۸
شناسه خبر : 109776
یکشنبه 26 فروردين 1403 , 12:11
یکشنبه 26 فروردين 1403 , 12:11


روایت تاریخی و حکمت معنوی مزار رهبر شهید
محمدرضا اسدزاده
گستاخی ترامپ، نقابِ ناتوانی راهبردی واشنگتن
علیرضا ضابطی سیستان
این هشدار دوستانه و از سر دلسوزی است
جعفر بلوری
قانون تاریخ
سیدمهدی حسینی
ترامپ، ناسزا و فرصت
سید محمدرضا میرشمسی
پاکستان و قطر در معادلات جدید منطقه
علیرضا رجائی
درسهای مکتب عاشورا در مبانی فکری امام شهید
رضا علامهزاده
نگاهِ مردمیِ امامِ شهیدِ از منظر رهبری معظم انقلاب جدید
علیرضا ضابطی سیستان
رستاخیز ملتی مبعوثشده
حسن رشوند
رستاخیز غیرت در جبهه واحد
حمیدرضا مرادی
سر ترامپ را میخواهیم!
حسین شریعتمداری

چهار تصویر از چهار شهر و چهار معنا
محسن مهدیان
سروده ای سوزناک از زبان امام شهید
افشین علا
دلتنگیهایی دخترانه بدرقه راه پدر امت
صنوبر محمدی
تابوت تو بود اما من جسم خودم دیدم!
سیدمحمدرضا میرشمسی
اشک ماتم بر پیکر پدر
فاطیما محمدمرادی

مردی که بعد از شهادتش هم نگذاشت خانمش دست به سیاه و سفید بزند
فاش نیوز - همسر شهید مدافع حرم مصطفی نبیلو تعریف میکند: «همه میدانستند وقتی مصطفی بود، نمیگذاشت در مهمانیها دست به سیاه و سفید بزنم. حالا که خود مصطفی شهید شده بود، مهمانها میگفتند: «بالاخره رقیه مانده و ۳۰ نفر مهمانی که باید برای آنها غذا بپزد.»
رقیه ایاسه همسر شهید مدافع حرم مصطفی نبیلو، تعریف میکند: «همه میدانستند وقتی مصطفی بود، نمیگذاشت در مهمانیها دست به سیاه و سفید بزنم؛ چه برسد به آشپزی. محال بود مصطفی اجازه دهد در مهمانیها برای ۳۰ـ۲۰ نفر آدم غذا بپزم. دوره افطاری همسران شهدا افتاده بود خانه من. حالا که خود مصطفی شهید شده بود، شیطنت خانمها گل کرده بود که «بالاخره رقیه مانده و ۳۰ نفر مهمانی که باید برای آنها سفره افطار بچیند و غذا بپزد.»البته من کم نیاورده بودم. بین شوخیها و خندهها گفته بودم: «افطاری تو خونه ما نون و پنیر و سبزی. اضافهتر هم خبری نیست. آقا نبیلو خودش عاشق نون و پنیر و سبزی بود؛ منم همون رو آماده میکنم!» چه میدانستم که مصطفی حتی اگر نباشد بازهم هوایم را دارد؟ توی ذهنم مشغول برنامهریزی بودم که چه بخرم و چه بپزم که ناغافل دخترم، سعیده، زنگ زد.بعد از سلام و احوالپرسی گفت: «زنگ زدم بگم چند وقته مادر شوهرم میخواد به نیت بابا افطاری بده. چطور و چه وقتش رو گفت ازت بپرسم.» گفتم: «نمیدونم والا. چی بگم؟ حقیقتش دوره افطاری همسرهای شهید این دفعه افتاده خونه ما. بذار اون رو بگذرونیم تا بعد چی پیش بیاد.»سعیده با تعجب گفت: «جدی؟»سپس مکثی کرد و ادامه داد: «میگم، عیب نداره مادر شوهرم برای این مهمونی افطار بده؟»گفتم: «نمیدونم والا! یه وقت بد نباشه؟»سعیده گفت: «چه بدیای؟ بذار به خودش بگم خبرت میکنم.»
روز مهمانی فرا رسید. سفره افطار را پهن کردم. با نان و پنیر و سبزی که خودم تدارک دیده بودم و مخلفات و غذاهایی که یکی دیگر زحمتش را کشیده بود. سفره افطاری میزبان خانمهای بهتزدهای بود که توی زبانشان میچرخید: «شوهرهای ما هم خوب بودن؛ ولی نه این قدر. این دیگه خارقالعادست.»منبع: کتاب «لبخند مصطفی» به قلم مریم دوستمحمدیان
منبع: خبرگزاری فارس


خاطرهای دلنشین با آقای شهید در جاده طلائیه
سیدرضا موسوی فاضل
فوتبال را که باختند، سهمیه گوشت را قطع کردند
حسین عبدالستار اسلامی
ما برای آنکه ....
رضا امیریان فارسانی
حاجمحب؛ نقطه وصلِ دلها بود
علیرضا ضابطی سیستان
یاداشتی از تنگه هرمز، به قلم رزمندۀ میدان دیروز و امروز
رضا امیریان فارسانی















