دوشنبه 08 مرداد 1403 , 12:15




طعم ملس جنگ(۳)؛
من مرید او بودم و او مرید امام بود
صبح، بعد از روشن شدن هوا دستور عقبنشینی به طرف خط پاسگاه صادر شد. شبی پر از اضطراب را گذرانده بودیم...
فاش نیوز - صبح، بعد از روشن شدن هوا دستور عقبنشینی به طرف خط پاسگاه صادر شد. شبی پر از اضطراب را گذرانده بودیم. در آن شب باران منور که تیربارچی دشمن درست در سمت پایین و در انتهای نعلاسبیاسبی قرار داشت، بهراحتی میتوانست کلیهی نیروها را آبکش کند ولی این کار را در دستورکار نداشت.
به خاطر به همخوردن نقشهی بزرگ شیطانیشان، ولی نتوانست از خیر تانک بگذرد. با یک آرپیجی، بین برجک تانک و بدنهی آن را هدف قرار داد که برجک به طور کامل از بدنه کنده شد و به زمین افتاد.
بندهی خدا خدمهی تانکی که در روبروی ما در بدو ورود به داخل نعلاسبی، یک گوشهای که خاکریز کمی کج شده بود، به طرف خاکریز دشمن گارد گرفته بود و به هنگام دستور خروج از آن مکان که قابل دید نبود، دیگر کاملاً در تیررس دشمن بود و مورد اصابت قرار گرفت. نمیدانم داخل تانک چند نفر بودند، ولی فقط یک نفر از داخل آن به بیرون پرید که معلوم بود موج انفجار او را گرفته است.
فقط این طرف و آن طرف میدوید، ولی چون فاصله زیاد بود صدایش نمیآمد. به راحتی از اول صف شروع به خروج از آن مکان طلسم شده کردیم؛ تا آخرین نفر بدون یک تلفات. وقتی که به خاکریز شلمچه رسیدیم، یک نفس راحت به خاطر سالم برگشتن از آن مکان نامکان کشیدیم که با دستان بسته در اختیار دشمن مکار بود و با تیربار دوشکا هر آن، احتمال دستور تیر را در مخیلهی خود مرور میکردیم، ولی داستان ورق خورد. دیدیم که ورودی تمام سنگرهای خط پاسگاه زید به طرف ایران است و مدتها میشود که از این سنگرها کسی استفاده نکرده. ما بیجهت در اولین مرحله به داخلشان نارنجک پرتاب کردیم.
فقط در پایین ۵ - ۶ سنگر بعلاوه خود پاسگاه فعال بوده است؛ ولی روی دیوار تمام سنگرها تازه گونیکشی شده و هیچگونه پوسیدگی در آن دیده نمیشد. خسته بودیم و گرسنه. بچهها به ترتیب داخل سنگرها رفتند. با کنسرو و کمپوت و نان خشک سیر شدیم. ما از طرف زید به طرف دریاچه ماهی آخرین سنگر را برداشتیم. در بدو ورود احساس راحتی میکردیم ولی بعد از گذشت ساعتی، معاون گویا دیشب بدجوری خسته شده بود. فرمانده هم شرایط بهتر از او را نداشت ولی برای روحیهدادن سعی میکرد خودش را خسته نشان ندهد. اما من چند ساعت خوابیده بودم.
هیچکدام صحبت نمیکردیم. آقا سرش را گذاشت روی کوله و به خواب رفت، ولی فرمانده کنار من بود. هر دو پاهایمان را دراز کرده بودیم تا خستگی در کنیم که یک دفعه دیدم سر فرمانده خم شد روی دوشش. آهسته به او چسبیدم و سرش را بلند کردم و گذاشتم روی دوشم. تقریباً نیمساعتی راحت خوابید، ولی نشیمنگاه من چون تکان نمیخورد بیحس شده بوم (درس زندگی را در اول نوجوانی از مرادم آموخته بودم ) ولی درد بر من غلبه کرد. یک تکان کوچکی از پایین خوردم که همین کار عبث من، او را که خواب بود، از خواب پراند گفت؛ چی شده؟ کجاییم؟ گفتم؛ آقا همانجا که صبحانه خوردیم، هستیم. نگران نباش. اتفاقی افتاد؛ بیدارت میکنم.
این دفعه من کمی کج نشستم و ایشان هم تقریباً نیمه کج سرش را گذاشت روی دوشم ولی دیگر آن دلشورهای که در دلمان بود، کمکم آشکار میشد. آن عملیات معبر و عدم شلیک در داخل نعلاسبی درب سنگر دشمن روبهروی محل عملیات که همگی نشانهی شومی بودند که در اصطلاح گفته میشود. قرائن و شواهد که نشان میداد دشمن زبون نقشهی شومی در سر دارد.
این دفعه دیگر فرمانده آن آرامش قبلی را ندارد. عین جن زدهها شده بود. چند دقیقه میخوابید و یک دفعه از خواب میپرید. شجاع بود. هوشمند، ولی واقعیتها را از ذهن میگذراند.
کمکم به ظهر نزدیک میشدیم و هوا گرمتر تا اینکه گرمی هوا باعث شد که دیگر نتوانند بخوابند. بیدار که شدند، پرسید؛ بچهها در چه وضعیتی هستند؟ گفتم؛ چند تا از بچهها آمدند، شما را ببینند؛ ولی دیدن خواب هستید، رفتند. فقط از رتیل و عقرب گلایه داشتند. میگفتند؛ عقرب کمه ولی رتیل امانمان را بریده و به همین خاطر بچهها اذیت میشوند و سر و صورتشان را با چفیه باندپیچی کردند و فعلاً در بیرون پشه پر نمیزند.
گفت، یکسری به سنگرها بزن. ببین اتفاقی نیفتاده که به سنگرها سرکشی کردم. بعضی از بچهها ناهار و کمپوت میخوردند ولی بعضیها روزه بودند. یک روحانی لباس بسیجی داشتیم که هر چه اصرار کردم اگر آب نخورید، گرمازده میشوید. لااقل آب بخورید. با خندهی عاقل اندر سفیه فقط گفت اگر به آن حد رسیدیم، چشم میخوریم.
وقتی به سنگر برگشتم، جریان را تعریف کردم. سردار هم فقط سرش را تکان داد. کمکم وسایل نهار را آماده کردیم و خوردیم. تقریباً ساعت ۳ بعدازظهر بود که دیگر گرما امانمان را بریده بود. چفیهها را خیس میکردیم و روی سرمان میانداختیم؛ ولی چند دقیقه بیشتر نمیگذشت که خشک میشدند.
باز سنگرها جانپناه خوبی بودند در مقابل گرما؛ تا اینکه به غروب نزدیک شدیم و باد نرم جنوب که هوای خاصی دارد، شروع به وزیدن کرد. حالا بچهها یکییکی از سنگرها بیرون میآمدند تا از این نعمت بزرگ خدا استفاده کنند. در طول روز، دشمن چند بار خمپاره زد ولی بیهدف بود. ما نیز جلوی سنگر رفتیم. چند نفر از بچهها نیز اضافه شدند. معمولاً مسئولان گروهان و دار و دستهشان بود.
بعد مدتی فرمانده گفت، برگردید به جلوی سنگرهای خودتان. در سه متری سنگرها میدان مین است. کافی ست یک خمپاره بخورد یا بینمان یا در میدان مین همگی به هوا می رویم. وقتی هوا رو به تاریکی رفت، آتش خمپاره هم کمکم شدید و شدیدتر میشد.
فرمانده اعلان کرد؛ همگی داخل سنگر بمانند و کسی بیرون نیاید تا ببینیم دستور چیست. من ناخودآگاه به ذهنم خطور کرد که شرایط خواب فرمانده را توضیح دهم. گفتم؛ فرمانده، در خواب دومتان احساس کردم نگرانی شدیدی نسبت به این عملیات دارید و تمام ابعاد قضیه را پیشبینی کردید. من یک پشنهاد دارم. گفت؛ بگو. گفتم، خودت خوب میدانی من مرید شما هستم. هر کاری بگوئید بدون دلیل آن را انجام میدهم.
گفت؛ مراد تو امام است، نه من. به دستور او در اینجا هستی. گفتم؛ درست میگوئید ولی شما هم مرید آقا هستید که در این شرایط عکس ایشان را از جیب لباستان آویزان کردهاید. پس میتوان مرید مرشدی شد که صد برابر من، به ایشان علاقه دارد. علاوه بر آن من یک کلمه از زبان ایشان سخن نشنیدم ولی کارهایی از شما دیدهام که مرا مجذوب خود کردهاید. گفت؛ مثلاً چه چیزی؟ گفتم؛ یادتان میآید یک بسیجی آمد و گفت؛ پدرم میخواهد خواهرم را شوهر بدهد ولی پیام داده پول ندارم. مساعدهی دو ماه را گرفت. ولی شما گفتید؛ کولهی مرا بیاور. وقتی آوردم از داخل آن یک کیف در آوردید. در داخل آن ۳۷۰۰ تومان پول بود. ۲۰۰ تومان آن را برداشتید و بقیه را روی پول او گذاشتید. گفتم؛ رسید بگیرم؟ فرمودید: نمیخواهد. این هدیه ناقابل را بگذار روی مساعده و بفرست برای پدرت.
وقتی چشمانش پر شد، با شما روبوسی کرد و دست داد. دستان پینه بستهاش را دیدی و آن وقت شما بغص کردی ولی نشانمان ندادی. سرت را انداختی پایین و رفتی بیرون از آنجا روح بزرگت، وارد تن بیمقدار من شد و دیگر همهی کارهایت را زیر نظر داشتم که با نظر لطف خدای مهربان شدی مراد من. چه بخواهی، چه نخواهی و تا آخر عمر حتی یک قدم از راه تو دور نخواهم شد.
تو هم مرا خوب میشناسی. چون قبل از فرماندهی مسئول اعزام نیرو و تحقیقات بودهای و پروندهی مرا خودت به شخصه انجام دادی. پس خواهشی دارم که تجربههایم را از کردستان و تکاوران با تجربه در حین آموزش و عملیاتهایی که با شهید حاج احمد متوسلیان به دست آوردهام مطرح میکنم.
|| ناصر تهرانی


















آقا کیه ؟