سه شنبه 09 مرداد 1403 , 13:23




خاطرهای جانسوز از اخلاص سردار شهید بیسر!
دیدم یک مردی که آستینهایش را بالا زده، پیراهنش هم روی شلوارش افتاده بود و من از روی قیافهاش اوستا بنا، یا راننده در ذهنم آمد! حالا آقای دهقان هم میگفت گفتم چکار داری میگفت میخواهم با فرماندار ...
فاش نیوز - سلام عرض میکنم. عکس شهید سردار عبدالله اسکندری که حالا در گروهها گذاشتهاند که روز عاشورا به شهادت رسید و مانند اباعبدالله الحسین(ع) سرش را بریدند و بر نیزه کردند.
خاطرهای که در یزد اتفاق افتاد به شما بگویم که چه کسانی را خدا شهیدشان میکند و شهید میبردشان!
فرماندار تفت، حاج آقای دهقان که الان فرماندار بافق هستند تعریف میکنند؛ من داخل دفتر نشسته بودم که یکی داشت اصرار میکرد و می گفت، من میخواهم فرماندار را ببینم. مسئول دفتر هم میگفت ملاقات روز یکشنبه نمیشود. میگفت، من از شیراز آمدهام، عصر بعدازظهر پنجشنبه هم هست و میخواهم فقط دو دقیقه فرماندار را ببینم.
من خودم بلند شدم آمدم بیرون. وقتی آمدم بیرون نگاهش کردم، دیدم یک مردی که آستینهایش را بالا زده، پیراهنش هم روی شلوارش افتاده بود و من از روی قیافهاش اوستا بنا، یا راننده در ذهنم آمد! حالا آقای دهقان هم میگفت گفتم چکار داری میگفت میخواهم با فرماندار صحبت کنم! یکشنبه باید بروم شیراز، بیلیط دارم.
.jpg)
دخترم دانشگاه آزاد یزد قبول شده و من میخواهم منتقلش کنم. اما رئیس دانشگاه میگوید نمیشود؛ یزد را انتخاب کردهای. از شیراز از فرهنگش... از این صحبتها میکند. من باید بروم مسافرت. خانمم تنهاست؛ میخواهم دخترم شیراز باشد که خانمم تنها نباشد. دقت کنید، میگوید من میخواهم بروم مسافرت...
آقای دهقان میگوید، قیافهاش به دلم نشست که کمکش کنم. زنگ زدم به رئیس دانشگاه آزاد و گفتم فلانی، من میخواهم بیایم برایم یک کاری را انجام بدهی. من به ایشان(پدر دختر) گفتم که شما برو دانشگاه؛ من هم تا بیست دقیقه دیگر می آیم. او رفت. من هم کارهایم را کردم و رفتم سوار ماشینم شدم. وقتی از در دانشگاه بیرون آمدم دیدم کنار خیابان ایستادهاند سه نفری؛ که دختر و مادر دختر (که همسرشان میشود) و خودشان بودند. ترمز کردم گفتم حاج آقا چرا نرفتید. گفت اینجا من منتظر تاکسی هستم و ماشین بگیرم، دارم میروم یزد؛ و تشکر کرد و گفت شما نامه دادید، ممنون. گفتم من هم میروم یزد. گفت نه. مال بیتالمال است. شما بروید. گفتم من دارم میروم. مسیر یکیست؛ ماشین هم در اختیار من است.... با اصرار سوارش کردم.
در مسیر کمی صحبت کردیم. نزدیک پارک کوهستان که رسیدیم، گفتم کجا میخواهید برید حالا؟ گفت هیچی من باید بروم ترمینال و بلیط شیراز بگیرم و بروم. گفتم ماشین ندارید؟ گفت نه حالا؛ ماشین نداشتم. بالاخره با اتوبوس میروم. میگفت خانه ما در شهرک رزمندگان است. انداختم از کمربندی و رساندمش ترمینال. ترمینال که پیاده شد، دست دادیم و به هر صورت از او تشکر کردیم. از ما گفتن که بالاخره دوست داریم کاری کرده باشیم و در هرصورت تعارفهایی شد و بعد وقتی من آمدم بروم، گفت آقای دهقان، بایستید...
گفت شیراز شهر قشنگیست. اگر که وقت کردید، تماس بگیرید و بیایید در خدمتتان باشیم، محبتی که کردید ما در شیراز جبران کنیم. شماره تلفن خانه را داد و گفت که این تلفن خانه شیراز است. با تلفن خانه زنگ زد؛ بعد به خانمش هم گفت خانم، اگر که زنگ زند و من نبودم، بیایند خانه به داداشهایت بگو که بیایند از آقای دهقان پذیرایی کنند اگر من نبودم. من نبودنش را گذاشتم پای حساب مسافرت و به هر صورت خداحافظی کردیم و رفتیم.
دو سه ماه گذشت. من در خانه نشستهبودم داشتم تلویزیون میدیدم که گفت عملیاتی شده و چندنفر از بچههای سپاه شهید شدهاند.
حیف که این اسوه های ایثاروشهادت را بعد شهادتشان می شناسیم.
تازنده اند گمنامند...
ملت قدر شهداء وایثارگران را بدانند


















معرفت درر گرانی ست به هر کس ندهندش...!!!