سه شنبه 09 مرداد 1403 , 09:45




طعم ملس جنگ (۴)
مسئولیت سنگین، حفظ پنجوِین
نفوذ گروهکها در این حد بود که ناامنترین مکان در آنجا، دریاچه زریوار یا سه راه حزبالله بود که از جاده اصلی به طرف کوهها و روستاهای پاکسازی نشده میرسید...
فاش نیوز - یکی از تجربههای اولین اعزامم که بهخاطر سن کمام، قبولم نمی کردی اعزام شوم؛ و با سماجت من که صبح زود از پایگاه خارج میشدم و به بسیج میآمدم که فاصله زیادی هم داشت و بعدازظهر با شما برمیگشتم که این کار، یک هفته طول کشید. در آخر، خودتان با شهید عبدالله که معاون شما و محقق بود، راضی شدید با دستکاری شناسنامه اعزام شوم.
بعد از آموزش در پادگان آموزشی تکاوران که ۲۴ نفر بودیم، عازم مریوان شدیم که در روز روشن در خارج از شهر به صد متری خودمان اعتماد نبود. نفوذ گروهکها در این حد بود که ناامنترین مکان در آنجا، دریاچه زریوار یا سه راه حزبالله بود که از جاده اصلی به طرف کوهها و روستاهای پاکسازی نشده میرسید و محل جولان گروهکها شده بود که انقدر جرات پیدا کرده بودند که به ما نزدیک شوند و درگیر شوند و جواب دندانشکنی دریافت کردند و از آن به بعد از سه راه که محل اصلی رفت و آمدشان بود، منصرف شوند.
حاج احمد که این قضایا را شنید، مآموریت جدیدی برایمان در نظر گرفت. پایگاهی در داخل خاک عراق برای جلوگیری و گزارش ورود و خروج گروهها.
تا پای کوه با ماشین رفتیم. وقتی بالای کوه رسیدیم، بسیار خسته و کوفته بودیم. چون کوه بسیار بلند بود. بزرگترین قله مریوان. همگی نفس نفس میزدیم. وقتی خستگی در کردیم، فرمانده پایگاه آمد و گفت: حاج آقا سفارش خاص شما را کرده. امشب مهمان ما هستید. که از وقتی وارد آموزش شدیم، چنین غذایی نخورده بودیم. در چند کیلومتری، یک شهر مثل مروارید میدرخشید. یکی از بچهها از فرمانده پایگاه پرسید: برادر! آنجا که میدرخشد، کجاست؟ جواب داد مرکز تمام مشکلات و گرفتاری ما آنجاست.
پنجوین که مقر اصلی ست و فرماندهی گروهک ها در اطراف کوهها و روستاهای آنجا مستقر هستند که ماموریت شما در انتهای درهی پیش رو و در نزدیکی یک پایگاه عراق هست. چند روز بتوانید دوام بیاورید، مانده به اراده و هوش بچهها.
همه اینها را برای توجیه فرمانده تعریف کردم که فرمانده لبخندی زد و گفت: نمیخواهد از شجاعتهایتان تعریف کنید. وقتی ماموریتتان تمام شده بود، حاج احمد به فرماندهی زنگ زده و درخواست کرده بود شما را برای همیشه در پیش خودش نگه دارد و از کارهایتان گفته بود که چطور طولانیترین حضور را در آن مکان مخفی داشتید.
و گفت جایگزینتان چگون در اولین شب حضورش، آن مکان کلیدی در زیر آن تخته سنگها را با چند گونی خرمای سفت و گونیهای نان خشک به باد دادهاند که فرمانده جواب داده بود: چون ما را به تیپ آقا مهدی الحاق کردهاند و در جنوب اعلان شدید برای نیرو کردهاند. نیروها را آزاد کنید.
حتی به چند نفر هم راضی شده بود. گفته بود که چند نفرشان هم بمانند، مسئولیت نیروهای اعزامی دیگر و افراد موجود در مریوان را در نقاط حساس به آنها واگذار کنم تا دیگر چنین فاجعهای را تجربه نکنیم؛ ولی فرمانده گفته بود با اعزام نیرو صحبت کنم که به من زنگ زد و گفت بیا سپاه کارت دارم.
وقتی پیشش رفتم، جریان را توضیح داد که من گفتم بعد آمدن دستور شما، من کل اسامی موجود در منطقه و تعداد اسامی نفرات موجود برای اعزام نیرو را به تیپ فرستادهام.
همانجا زنگ زد و جریان را برای حاج احمد توضیح داد و عذرخواهی کرد. در ثانی در آن چهل و پنج روزی که نه به خانواده زنگ زده بودی، نه نامه، نوشته بودی که آجی (مادرم) آمد به اعزام نیرو و گفت: صاحب اینجا کیه؟ گفتم: مادرجان با کی کار داری؟ گفت با ناصر رفتم در مسجد و با رئیس پایگاه صحبت کردم. گفتم چند ماهه از ناصر خبری نیست. گفتند رئیس پسرم ناصر ... است. در آن طرف شهر هست. تو نمیتوانی آنجا را پیدا کنی.
یک نفر از دوستان او را صدا زد گفت آجی را ببر بسیج. حالا آمدم او را ببینم. به سر پسرم چی آمده؟ او هرهفته به خانه خواهرش زنگ میزد که چرا زنگ نمی زنه! گفتم مادر جان! ناصر پسر توست؟ گفت بله. اگر مادرش نبودم، چهکار با تو داشتم؟ گفتم مادر جان نگران نباش. ناصر جایی بود که تلفن در آنجا نبود. من قول میدهم چند روز دیگر پیشت باشد.
گفت کشته یا زخمی که نشده؟ گفتم نه مادرجان. به خاطر یک تلفن اینقدر نگرانی؟ گفت کاغذ و مداد هم نداشت نامه بنویسد. او قول داده، اسیر نشود. چون بچه است. خطر اسارت بدتر از کشته شدنش است. همیشه یک گلوله در جیبش دارد که برای خودش است. من هم او را هدیه کردهام به خانم فاطمه زهرا و با اولین حقوقش یک دیگ بزرگ خریده ام و اسم ناصر و تاریخ آن را هم گفتم روی لبه آن نوشتهاند که هر سال در شهادت خانوم حلیم بگذارم.
وقتی حرفهای آجی را شنیدم، نظرم نسبت به تو و خانوادهات به کلی فرق کرد. به خاطر پیشرفتت در مسئولیتها تو را پیش خودم آوردهام. از کل اتفاقات، با تو از پایگاه بگیر تا عملیاتهایی که با هم بودیم و یا با گروه دیگر بودی و ترکش ساق دستت را که بهم نگفتهای.
گفتم: برادر! من چیز دیگری میگفتم. در مورد این عملیات دیدی در خرمشهر چند روز مقاومت کردند؟؛ درحالی که خاک خودشان نبود. تمام سوراخ سنبهها را بسته بودند تا غیر قابل نفوذ شود؛ ولی حالا چرا به این راحتی عقب میکشند؟ داخل نعل کارمان ندارند و برایمان زحمت باز کردن معبر را میکشند! معنی این کارها را خودت بهتر از هر کسی می دانی. برایمان دام پهن کردهاند.
به خدا اگر حاج احمد متوسلیان یا آقا مهدی را در جریان ماوقع قرار دهید، حتما آن چیزی که در فکرتان دارید، قبول میکنند هر چند تصمیم نهایی با قرارگاه است، من حرفم همان فکر شماست که قبلا" گفتم. در خواب با خودتان درگیر بودید که چگونه این مسئله پیچیده را حل خواهید کرد.
این کار اینها از دو حالت خارج نیست. یا آنقدر با خمپاره میزنند که تا صبح همهمان کشته شویم یا اینکه ضمن اینکه خمپاره میزنند، از پشت سر که هیچ پشتیبانی نداریم. از پشت خط حائل دورمان میزنند.
یکی از منافقانی که پشت بیسیم فارسی صحبت میکرد، با بلندگو اعلام میکند که یا تسلیم شوید یا همهتان کشته خواهید شد. من یک پیشنهاد دارم. اینکه شما تمام نیروهایی که زبده هستند، بردارید ببرید پشت خاکریز حائل. فقط یکی دو دسته از بچه های گروهان سه را بگذارید اینجا. نوبتی نگهبان میگذاریم. من تا صبح پاسبخش میشوم. اینها در شب بخوان بیایند، فقط از پشت سر میایند که در آن صورت با شما درگیر میشوند و در صورتی که نقشهای برای پاتک داشته باشند، صبح زود اقدام میکنند.
در هر دو صورت نیروها روحیهشان حفظ میشود. آن از دیشب؛ و امشب را هم به آن اضافه کنید. دشمن فقط بین حائل و خاکریز دید را گرا گرفته. همه سالم میمانند و برای صبح آمادگی پیدا میکنند. تازه فاصله خط اصلی آنها با ما دو سه برابر حائل است. شما خیلی زودتر از آنها به اینجا میرسید.
فرمانده دو دل بود. وقتی در تصمیم سختی گیر میکرد، در دل دعا میکرد و هر از گاهی دستش را به ریشش میکشید که در این حین گفت با این حساب برای صبح نیروی بیشتری لازم داریم. برو راننده را بردار برو حسینیه، یک عده نیروی کمکی که برای فردا گذاشتهایم را بیاور. پرسیدم چند نفر بیاورم؟ گفت ۲۵ یا ۳۰ نفر میشوند. همهشان را بیاور. راننده بسیار محتاط بود. معبر را خیلی آرام راند. ولی دل شوره داشت تا از معبر خارج شویم. در همین حال بود که مدام ذکر میگفت ولی وقتی به پشت حائل رسیدیم، زد زیر آواز محلی. وقتی به حسینیه رسیدیم، یک عده از بچهها سوار ماشین دیگری شدند. تقریبآ دوازده سیزده نفری که پیاده بودند، گرم سلام و علیک شدیم.
|| ناصر تهرانی

















