21 تير 1405 / ۲۶ محرم ۱۴۴۸
شناسه خبر : 114190
چهارشنبه 25 مهر 1403 , 08:12
چهارشنبه 25 مهر 1403 , 08:12


وقتی حقیقت، حجابهای معاصرت را میدرد
محمدرضا الهی
راهبرد رهبر شهید ایران قوی توحیدی بود
مهدی فضائلی
هرمز، امنیت انرژی و آینده نظم منطقهای
علیرضا رجائی
ایران و العراق لایمکنالفراق
هاشم اسدی
مراقب عملیات فریب «۱۱ سپتامبر» باشیم!
بوالفضل درخشنده
جای خالی چند نقطه در فهرست اهداف!
حسین شریعتمداری
آخرین دیدار
فهیمهسادات هاشمیتبار
انتقام خون امام شهید؛ خواسته بحق مردم
غلامرضا فریدونی
چرا ترامپ عصبانی شده و فحاشی میکند؟
یدالله جوانی
وقتی خیابان، زبانِ وفاداری است نه فاصلهگیری
سیدرضا موسوی فاضل
روایت تاریخی و حکمت معنوی مزار رهبر شهید
محمدرضا اسدزاده

چهار تصویر از چهار شهر و چهار معنا
محسن مهدیان
سروده ای سوزناک از زبان امام شهید
افشین علا
دلتنگیهایی دخترانه بدرقه راه پدر امت
صنوبر محمدی
تابوت تو بود اما من جسم خودم دیدم!
سیدمحمدرضا میرشمسی
اشک ماتم بر پیکر پدر
فاطیما محمدمرادی

رزمنده سُنی که با چهارتا آجر قدبلند شد!
فاش نیوز - 11 سال بیشتر نداشت؛ اما استخوان ترکانده و چهارشانه بود. شناسنامهاش را که برای اعزام به جبهه دستکاری کرد، فقط مانده بود مشکل قد کوتاهیاش که آن هم با ۴ تکه آجر حل شد!

سرباز تک و تنها جلوی در پایگاه بسیج یکی از مناطق سیستان و بلوچستان ایستاده بود و نگهبانی پایگاه خالی محله اهل سنت را میداد؛ اواخر پاییز سال ۱۳۶۴ بود و خورشید پوست را نمیسوزاند. از دور سایه زنی به او نزدیک میشد؛ همان زنی بود که گاهی برای بچههای پایگاه نان میپخت. + «آهای پسر! سبیل کجاست؟ بچم از دیشب نیومده خونه.»ـ «سبیل؟ سبیل اخلاقی رو میگی؟»+ «ها!»ـ «مگه بهت نگفته کجا میره؟»+ «گف میره مأموریت. اما من دلم شور میزنه. اون یازده سالش بیشتر نیست. دیشبم نیومده خونه.»سرباز وقتی شنید سبیل به مادرش گفته که میرود مأموریت، نتوانست لبخندش را از زن پنهان کند.ـ «مأموریت نرفته. جبهه رفته. دیشب ساعت ۱۲ شب راه افتادن.»زن خشکش زد. چند ثانیهای بیصدا همان جا ماند و به سرباز نگاه کرد؛ بعد هم چادرش را جلو کشید و رفت. زن دیگری آن کنارها ایستاده بود و مکالمه را میشنید. وقتی حال و روز همشهریاش را دید، داد زد: «بیا با هم بریم پیداش کنیم. برش میگردونیم. غمت نباشه آبجی.»مامان سبیل نگاهی به زن کرد، سرش را بالا انداخت و جواب داد: «نه. دیگه سپردمش به خدا. هر چی خدا بخواد همون میشه.» و به راهش ادامه داد. یاد ۲ سال پیش افتاده بود که تک پسرش یکی از پیرهنهای تر و تمیزش را برداشت و با ماژیک روی آن نوشت: «شهید سبیل اخلاقی.»

چند روز قبل سبیل دست بابایش را گرفته و رفته بود تا کارهای اعزامش را انجام دهد. باباسبیل هم صدایش را پیش عیال در نیاورده بود. روزی که میخواستند دوتایی بروند تا اسم سبیل را در لیست اعزامیها بنویسند، دید بچهاش ۴ تکه آجر برداشته و یکی یکی میگذارد توی کیفش!+ «چیکار میکنی بچه؟»ـ «بیا میفهمی. فقط اونجا چیزی نگو.»نوبت صف اعزام که به سبیل رسید، شناسنامه دستکاری شده را از کیفش درآورد و داد دست پدرش. بعد دستش را کرد در کیفش و آجرها را بیرون کشید. هر دوتای آن را جلوی یکی از پاهایش گذاشت، پاهایش را یکی یکی روی ستونهای آجری ثابت کرد و کیفش را هم گذاشت پشت آجرها تا کسی نفهمد آنها پا نیستند. چهارشانه بود و هیکلی؛ پس بالاتنهاش مشکل نداشت. برای همین مهر اعزامش را زدند و با جستی از روی آجرها پایین پرید و رفت تا دور از چشم مادر و ۳ خواهرش باروبندیلش را ببندد. چند روزی از جبهه رفتن سبیل میگذشت که نامهای به مادر رسید. تای آن را باز کرد و خواند: «مادرم! شیرت را حلالم کن و مرا درصورت شهید شدنم ببخش.»۴۵ روز از اعزام سبیل میگذشت. شنیده بودند سبیل در لشکر ۴۲ ثارالله پیک است و احتمالاً پیش خودشان فکر میکردند: «حداقل جلو تیر دشمن نمیره.» اما آن شب بابای سبیل دلشوره داشت. خوابش نمیبرد. صدای مردی را از پشت در شنید: «خانممد! خانممد بیدار شو.» + «چی میخوای نصف شبی.» ـ «پاشو پسرت شهید شده. باید بریم شناساییش کنی.» انگار آب یخی روی سرش ریختند. لباسهایش را پوشید و دنبال مرد راه افتاد. به سردخانه که رسیدند، قبل اینکه روپوش را از صورتش کنار بزنند، از بوی تنش فهمید آنکه جلویش خوابیده، سبیل است.

+ «خودشه؟ بچته؟» ـ «آره.» + «پس چرا گریه نمیکنی؟» ـ «برا چی گریه کنم؟ اون برای ناموس رفت جبهه. حتی اگه جنازشم نمیاوردین من راضی بودم.» نفس اطرافیان در سینه حبس شده بود. یکی جلو آمد و توضیح داد: «همرزماش میگن نسبت به سن و سالش خیلی شجاع بود. اون روزم، ۹ بهمن بود فکر کنم، رفته بود نماز بخونه که تیر خورد به سینش. توی بیمارستان شهید شد. فکر کنم کوچیکترین شهید سُنی دفاع مقدس باشه.» بابای سبیل سری تکان داد و رفت تا به همسرش خبر شهادت تک پسرشان را بدهد و کارهای کفن و دفنش را در روستای گالینک نیکشهر انجام دهد. چند ماه بعد هم آقا سعید اخلاقی دنیا آمد و شد داداش کوچک برادر شهیدی که هرگز نتوانست او را ببنید.
منبع: خبرگزاری فارس


خاطرهای دلنشین با آقای شهید در جاده طلائیه
سیدرضا موسوی فاضل
فوتبال را که باختند، سهمیه گوشت را قطع کردند
حسین عبدالستار اسلامی
ما برای آنکه ....
رضا امیریان فارسانی
حاجمحب؛ نقطه وصلِ دلها بود
علیرضا ضابطی سیستان
یاداشتی از تنگه هرمز، به قلم رزمندۀ میدان دیروز و امروز
رضا امیریان فارسانی















