22 تير 1405 / ۲۷ محرم ۱۴۴۸
شناسه خبر : 117002
سه شنبه 21 اسفند 1403 , 10:41
سه شنبه 21 اسفند 1403 , 10:41


وقتی حقیقت، حجابهای معاصرت را میدرد
محمدرضا الهی
راهبرد رهبر شهید ایران قوی توحیدی بود
مهدی فضائلی
هرمز، امنیت انرژی و آینده نظم منطقهای
علیرضا رجائی
ایران و العراق لایمکنالفراق
هاشم اسدی
مراقب عملیات فریب «۱۱ سپتامبر» باشیم!
بوالفضل درخشنده
جای خالی چند نقطه در فهرست اهداف!
حسین شریعتمداری
آخرین دیدار
فهیمهسادات هاشمیتبار
انتقام خون امام شهید؛ خواسته بحق مردم
غلامرضا فریدونی
چرا ترامپ عصبانی شده و فحاشی میکند؟
یدالله جوانی
وقتی خیابان، زبانِ وفاداری است نه فاصلهگیری
سیدرضا موسوی فاضل
روایت تاریخی و حکمت معنوی مزار رهبر شهید
محمدرضا اسدزاده

چهار تصویر از چهار شهر و چهار معنا
محسن مهدیان
سروده ای سوزناک از زبان امام شهید
افشین علا
دلتنگیهایی دخترانه بدرقه راه پدر امت
صنوبر محمدی
تابوت تو بود اما من جسم خودم دیدم!
سیدمحمدرضا میرشمسی
اشک ماتم بر پیکر پدر
فاطیما محمدمرادی

کوتاهنوشت
فاش نیوز - بادِ سرد به صورتم سیلی میزد. کمی دیر شده بود. قدمها را تند کردم. بهشت زهرا (س) زیاد شلوغ نبود. مردم در جمعهای پریشان، سرِ مزار شهدا بودند. بعد از مدتها به دعوتِ شهیدی بزرگوار، آنجا بودم و خوشحال از اینکه فرصتی دست داده تا در این فضای آشفته و از هر سو مبهم، لحظهای با یارانِ رفته باشم و از هرچه غیرِ اوست، رها شوم.
هنوز به مقصد نرسیده بودم که چشمم به چیزی افتاد. قدمهایم کُند شد. دلم گرفت یا بهتر بگویم دلم شکست. جلوی چشمم سنگِ مزارِ کهنۀ شهیدی بود که ویترینِ آلومنیومی آن، تبدیل به کمدی
خاک گرفته از کم ارزشترین چیزهایی شده بود، که به تصور میآمد. لحظهای به ویترین نگاه کردم. شباهت عجیبی بود بین آن و ارزشهایی که فراموش شدهاند و یا دارند فراموش میشوند.
شباهت عجیبی بود بین آن خاک گرفتهها و حجاب، و خیلی ارزشهای دیگر، ارزشهایی که با شعار احتمال بروز چالشها و تنشها در سطح جامعه، کنار گذاشته شدهاند تا خاک بخورند و فراموش شوند و متولیانِ امر، جاهلانه و یا عامدانه سرگرمِ آن کارِ دیگر هستند.
آرام کنارِ مزار شهید نشستم و دستم را روی سنگ سرد و یخ زده آن گذاشتم. سرما از کف دست بالا کشید و توی تمام تنم چرخید. به اطراف نگاه کردم. کسی حواسش به من نبود. آهسته گفتم:
-چه خوب که رفتی همسنگر! چه خوب که نیستی تا ببینی، چه دارد بر سر آنچه که برایش جان دادی، میآید!
صدای غمزدهاش در گوشم پیچید:
-چه میگویی برادر جان که دل ما اینجا در ملکوت هم خون است! فراموش کردهای که ما شهیدیم و شاهد و بهتر از هر کسی میبینیم و میشنویم؟
پرسیدم:
- مگر شما در جایگاهِ رفیعِ «لا خوف علیهم و لا هم یحزنون» نیستید؟
صدایش غمگینتر شد:
- آیا ما میتوانیم شاد باشیم وقتی که دل امام زمان عج از این پشت کردن به ارزشها و روی آوردن به زشتیها خون است؟
جوابی نداشتم. پرسیدم:
- ما چه باید بکنیم برادرجان؟
پژواک صدایش بین زمین و آسمان پیچید:
- حکم امام(ره) را فراموش نکن! ما ماموریم به وظیفه...
ابوالقاسم وردیانی
دهم اسفند 1403
منبع: کیهان


خاطرهای دلنشین با آقای شهید در جاده طلائیه
سیدرضا موسوی فاضل
فوتبال را که باختند، سهمیه گوشت را قطع کردند
حسین عبدالستار اسلامی
ما برای آنکه ....
رضا امیریان فارسانی
حاجمحب؛ نقطه وصلِ دلها بود
علیرضا ضابطی سیستان
یاداشتی از تنگه هرمز، به قلم رزمندۀ میدان دیروز و امروز
رضا امیریان فارسانی















