18 مهر 1405 / ۲۷ ربيع الثاني ۱۴۴۸
شناسه خبر : 118667
دوشنبه 05 خرداد 1404 , 12:32
دوشنبه 05 خرداد 1404 , 12:32


لزوم حمایت آموزشی از اتباع
علیرضا رجائی
این مسیر خودِ بنبست است!
دکتر امانالله دهقان فرد
شوک راهبردی در تنگه هرمز
حمیدرضا مرادی
ما کِی از خودمان فاصله گرفتیم
رضا کریمی
بازگشت فراریها؛ نه میبخشیم، نه فراموش میکنیم!
رسول شمالی ورزنده
گوسالهپرستها و گوسالهشناسها!
حسین شریعتمداری
جایی که خشونت از دموکراسی حرف میزند!
سیدرضا موسویفاضل
عکس واقعیت
سید محمدعماد اعرابی
ماجرای ۷ اکتبر از کجا شروع شد؟
کمیل خجسته
هنر سیاست؛ اقتدار فرهمند، تعقل سیاسی
سیدمهدی حسینی
از نگاه به کاستیها تا باور به توانمندیها
محمدرضا الهی
ملت بیدار فتنه را میشناسد و از عدالت قاطعیت می خواهد
علیرضا ضابطی سیستان


بهشتی شدن در اردیبهشت
فاش نیوز - صدای شیون از گوشه خانه بلند شد. طاهره پشت گوشی هقهق میگریست. ملیحه سراسیمه وارد شد، دور خانه میگشت و بدون مهر و جانماز به سجده میرفت. آب چشمش خشک شده بود. یعنی چه؟ مگر میشود؟ گم شده است؟ خدایا اینها چه میگویند؟
از اتاق بیرون آمدم. آب به سرم خشک شده بود. فقط سر تکان دادم. اوضاع آنقدر ناجور بود که جرأت سؤال هم نداشتم. فقط به تلویزیون اشاره کردند. «بسمالله، خدایا چه خبر است؟» هیچوقت این دو نفر را اینطور بیقرار ندیده بودم. شبکه خبر روی صفحه آمد: «بالگرد سید ابراهیم رئیسی، رئیسجمهور، گم شده است.» خدایا چه میشنوم؟
مهیای رفتن به مولودی تولد امام رضا علیهالسلام بودیم. قرار داشتیم با هم برویم که تلفنها به صدا درآمد. همه مجالس مولودی کنسل شد یا تبدیل به مجلس دعا شده بود.
ایران حیران، مات و مبهوت. به جای کتری آب، اشتباهی پارچ را روی گاز گذاشته بودم. هر سهتایی با هم میگریستیم. قلبهایمان به تلاطم افتاده بود. ساعتها چه دیر میگذشت. ملیحه فقط نماز میخواند، طاهره اشک و ذکرش مخلوط شده بود. من هم به دنبال معجزه بودم. آیا امام رضا علیهالسلام به ما عیدی میدهد؟ آیا مهمان دعوت کرده است؟ آیا آغوشش را بر خادمش باز کرده است؟ وااای نه...
ساعتها به کندی و درد و رنج بر همین منوال گذشت. همه در حال دعا بودند. صحنههای دعا در صفحه سفید تلویزیون بیشتر و بیشتر میشد. مجری تلویزیون به نعل و به میخ میزد. با اشک و آه و بیخبری خواهرها خانه را ترک کردند. من ماندم در غربت و تنهائی و بیخبری. دیگر نوار سفید شبکه خبر آزارم میداد. از شدت این غم و اندوه بیهوش شدم. همسرم وقتی بیدارم کرد نزدیکیهای نماز صبح بود. ناامیدی در صحنههای جنگل و مه موج میزد.
بالاخره اوایل صبح نوار مشکی تلویزیون مرا از پیچش درونم رهایی داد و خبر را نهائی کرد. قبولش بسیار سخت بود. یعنی...؟! آقا سید و امیرش رفتند. اردیبهشت، برایم اردیبهشت جهنم شد. ابراهیم در آتش سوخت. او آسمانی شد.
مه را دوست ندارم، آسمان آبی نیست.
پرواز را دوست ندارم، آسمان آبی نیست.
ورزقان را دوست ندارم، آسمانش ابری است.
جنگلش را دوست ندارم.
سیدم را میخواهم...
|| نیره قدیری
منبع: کیهان


دیر آمدی، بلیت راهرو به تو رسید
جعفر طهماسبی
جاسوسان؛ حماسه شهید «جعفرخانی» و ۱۲ تن از یارانش
سردار «رفیعی آتانی»
آرامش یک دلشکسته با آغاز یک دلبستگی!
سیدهمهدیه موسوی















