22 تير 1405 / ۲۷ محرم ۱۴۴۸
شناسه خبر : 119130
دوشنبه 26 خرداد 1404 , 16:30
دوشنبه 26 خرداد 1404 , 16:30


وقتی حقیقت، حجابهای معاصرت را میدرد
محمدرضا الهی
راهبرد رهبر شهید ایران قوی توحیدی بود
مهدی فضائلی
هرمز، امنیت انرژی و آینده نظم منطقهای
علیرضا رجائی
ایران و العراق لایمکنالفراق
هاشم اسدی
مراقب عملیات فریب «۱۱ سپتامبر» باشیم!
بوالفضل درخشنده
جای خالی چند نقطه در فهرست اهداف!
حسین شریعتمداری
آخرین دیدار
فهیمهسادات هاشمیتبار
انتقام خون امام شهید؛ خواسته بحق مردم
غلامرضا فریدونی
چرا ترامپ عصبانی شده و فحاشی میکند؟
یدالله جوانی
وقتی خیابان، زبانِ وفاداری است نه فاصلهگیری
سیدرضا موسوی فاضل
روایت تاریخی و حکمت معنوی مزار رهبر شهید
محمدرضا اسدزاده

چهار تصویر از چهار شهر و چهار معنا
محسن مهدیان
سروده ای سوزناک از زبان امام شهید
افشین علا
دلتنگیهایی دخترانه بدرقه راه پدر امت
صنوبر محمدی
تابوت تو بود اما من جسم خودم دیدم!
سیدمحمدرضا میرشمسی
اشک ماتم بر پیکر پدر
فاطیما محمدمرادی

به دنبال قمقمه
اگرچه موقع رفتن او را دیده بودیم؛ اما چون تکان نخورده بود فکر کردیم که شهید شده است. با توجه به این که خون زیادی از دست داده و بیحال بود...
فاش نیوز - بعد از عملیات بیتالمقدس و پاتکهای دشمن، من و رمضان عامل تصمیم گرفتیم برای آوردن مجروحینی که بین ما و خط عراقیها مانده بودند اقدام کنیم. با تعدادی از نیروهای داوطلب دو گروه تشکیل دادیم که یک گروه به سرپرستی رمضان و یک گروه به سرپرستی من بود. پس از اذان صبح به راه افتادیم. بعد از مدتی جستوجو فقط یک مجروح پیدا کردیم که چهار نفر از افراد گروه مأمور به عقب رساندن وی شدند. بقیه تصمیم گرفتیم در راه برگشت هرکدام یک شهید را با خود ببریم. در همین موقعیت یکی از برادران صدا زد که: «اینجا...اینجا یه مجروح هست...»
اگرچه موقع رفتن او را دیده بودیم؛ اما چون تکان نخورده بود فکر کردیم که شهید شده است. با توجه به این که خون زیادی از دست داده و بیحال بود، سریعاً او را روی برانکارد گذاشتیم تا بلندش کنیم. گفت: «یه لحظه صبر کنین، قمقمة من کجاست؟»
من گفتم: «حالا قمقمه چه ارزشی داره؟»
ایشان اصرار کرد و من هم قمقمه را برداشتم. با کمال تعجب دیدم در آن هوای گرم، قمقمه پر از آب سرد است! با اینکه جلد هم نداشت! جریان را از خودش پرسیدم. گفت: «دیروز ظهر که در اثر خونریزی زیاد عطش شدیدی داشتم، به حضرت زهرا(س) متوسل شدم و از ایشان کمک خواستم. صدایشان زدم تا از حال رفتم. در همان حال صدای یک نفر آمد که گفت: این قمقمه کنار تو هست چرا از آن آب نمیخوری؟ من از دیروز به برکت عنایت حضرت زهرا(س) از این قمقمه آب میخورم...»
قمقمه را با چفیة خودم، زیر شکم آن برادر مجروح بستم و او را به عقب بردیم. وقتی به سنگر کمین رسیدیم، آقای عامل آنجا بود. پرسید: «چرا این قدر دیر اومدید؟»
جریان را گفتم. مجروح را به پشت خاکریز منتقل کردیم و به آمبولانس رساندیم. آمبولانس که حرکت کرد، یکبار به یاد قمقمه افتادیم! سریع دویدم و به راننده گفتم: «نگهدار...»
ولی هرچه گشتم قمقمه را پیدا نکردم! از همه پرسیدم؛ اما هیچ کس خبر نداشت. رمضان پرسید: «حالا از آن آب خوردید؟»
- نه میخواستم بیاورم پشت خط که همه با هم بخوریم.
این را که گفتم همه متأسف شدیم. رمضان گفت: «آقای کریمی من میخواهم همین مسیری رو که اومدید بروم. شاید قمقمه رو پیدا کنم. شما اگه میتونید همراهم بیایید.»
قبول کردم، اگرچه مطمئن بودم قمقمه را آن قدر محکم بسته بودم که ممکن نبود بیفتد. هوا روشن شده بود، من و رمضان همان مسیر را برگشتیم. دشمن کاملاً به منطقه مسلط بود. برای همین گاهی سینهخیز و گاهی هم ایستاده میرفتیم. بالأخره به همانجایی که برادر مجروح را پیداکرده بودیم رسیدیم. هنوز جای قمقمه و خونی که از او رفته بود روی شنها مانده بود. آقای عامل کمی از خاک آنجا را توی دستمالش ریخت و گفت: «این هم تبرک است.»
راوی: کریمی، همرزم شهید رمضان عامل گوشهنشین
|| مریم عرفانیان


خاطرهای دلنشین با آقای شهید در جاده طلائیه
سیدرضا موسوی فاضل
فوتبال را که باختند، سهمیه گوشت را قطع کردند
حسین عبدالستار اسلامی
ما برای آنکه ....
رضا امیریان فارسانی
حاجمحب؛ نقطه وصلِ دلها بود
علیرضا ضابطی سیستان
یاداشتی از تنگه هرمز، به قلم رزمندۀ میدان دیروز و امروز
رضا امیریان فارسانی















