شناسه خبر : 120451
دوشنبه 20 مرداد 1404 , 14:15
اشتراک گذاری در :

خاطره آخرین پیاده‌روی اربعین جانباز نخاعی شهید فریدون غلامی

دراوج درد، به یاد مردم ...

یکی از خادمان با دوستان هلال‌احمر استان هماهنگ کرد، توصیه کرد که حاجی در گیت‌های خروجی معطل نشود و حاجی را با آمبولانس هلال‌احمر بردند جلو. ما هم با آقا محسن فلاحی و حاج ناصر کرمی و پدر بزرگوار حاج ناصر با ویلچر حاجی پیاده به سمت...

فاش نیوز - جانباز نخاعی شهید سردار، فریدون غلامی، میاندار هیئت امام حسین(ع) شهر منتظران بود. شهید فریدون غلامی، جانباز قطع نخاع و از سرداران سپاه، در دوم شهریور ۱۳۶۶ در منطقهٔ شلمچه بر اثر اصابت ترکش خمپارهٔ ۶۰ مجروح و قطع نخاع شد. ایشان پس از تحمل سال‌ها رنج ناشی از جراحات جنگ، در ۱۷ بهمن ۱۴۰۱ به یاران شهیدش پیوست.

از وقتی که راه کربلا باز شده بود، با وجود محدودیت‌های جسمی به زیارت مولایش امام حسین(ع) می‌رفت. او در تقویت و تجلّی عشق و علاقهٔ دیگران به اهل‌بیت(ع) کوشا بود.

اولین نوحه‌ای که من خواندم، محرم سال ۱۳۷۲ بود. به‌خاطر سن کوچکی که داشتم، خیلی مورد اعتماد نبودم. در آن سال، باوجود سن کوچکی که داشتم و با وجود داشتن علاقه به خواندن نوحه، پیش یکی از اعضای هیئت رفتم. خیلی به من توجهی نکرد. آن سال تا شب شام غریبان منتظر خواندن نوحه بودم، ولی نگذاشتند بخوانم. یکی از دوستان به من گفت: «برو و به حاجی بگو.» رفتم و به حاجی گفتم. گفت: «اول داخل مسجد برویم برایم بخوان.» خواندم. حاجی گفت: «حتماً امشب می‌گذارم نوحه بخوانی.» آن شب، شب ۱۳ محرم، شب کفن و دفن شهدا بود. خواندم و نوحهٔ خوبی شد. حاجی گفت: «سال آینده می‌گذارمت در هیئت بخوانی.» سال بعد من را خیلی حمایت کرد و به من اعتماد داشت. روز تاسوعا در بقعهٔ جابر و در عاشورا در بقعهٔ محمدبن جعفر طیار در آن ازدحام جمعیت خواندم و آن سال باوجود حمایت همه‌جانبهٔ شهید حاج فریدون غلامی توانستم اعتمادبه‌نفس پیدا کنم. حالا من نزدیک ۳۰ سال است نوکری اهل‌بیت(ع) عصمت و طهارت را دارم. مدیون اعتماد و حمایت‌های آن شهید بزرگوار هستم و یقیناً در طول چند سال نوکری در ثواب خواندن رثای اهل‌بیت(ع) شریک‌اند.

چند روز مانده به اربعین سال ۱۳۹۸ بود. من و دوستان از دزفول برای رفتن به کربلا برنامه‌ریزی کردیم. ساعت ۱۷ بعدازظهر سوار ماشین شخصی شدیم و تا مرز پیش رفتیم.
شوق زیارت آقا امام حسین(ع) را داشتیم. دریای بی‌کران رحمت الهی نصیب ما شده بود و دل به راه «مشایه» سپردیم. سردار غلامی هم با ما راهی شد؛ او جانباز نخاعی بود.

حاجی در طول مسیر صحبت می‌کرد و از لذت خدمت و زیارت برایمان می‌گفت. خاطرات سفرهای قبلی‌اش در زیارت را با شور و حال وصف‌نشدنی تعریف می‌کرد. می‌گفت: «آنقدر اربعین بیاید که ما زیر خاک باشیم. اما یادتان نرود، خیلی‌ها زحمت کشیدند تا این راه‌ها باز شدند که ما به راحتی برای اربعین راهی کربلا بشویم.»

به چزابه رسیدیم؛ رفتیم خدمت خادمان بی‌ریا موکب شهدای نینوا (موکب عزاداران شهر منتظران بود). چند دقیقه‌ای خدمت آن‌ها بودیم، خداقوت گفتیم. یکی از خادمان با دوستان هلال‌احمر استان هماهنگ کرد، توصیه کرد که حاجی در گیت‌های خروجی معطل نشود و حاجی را با آمبولانس هلال‌احمر بردند جلو. ما هم با آقا محسن فلاحی و حاج ناصر کرمی و پدر بزرگوار حاج ناصر با ویلچر حاجی پیاده به سمت خروجی ایران راه افتادیم. بچه‌ها زحمت کشیده بودند و پاسپورت حاجی را مهر خروج زده بودند.

مردم نجیب ایران با دیدن حاجی نوبت خود را به او می‌دادند، حس می‌کردند که جانباز است. در صف ورودی عراق معطل نشدیم، سریع مهر ورود به عراق روی مدارک ما زده شد و از صف بیرون آمدیم. بسم‌الله گفتیم، به سمت عراق حرکت کردیم. یکی از دوستان عراقی منتظر ما بود. ما سوار ماشینش شدیم. به سمت شهر الاماره حرکت کردیم؛ او از حاجی و ما الحق و الانصاف پذیرایی خوبی کرد.

شب را در الاماره بیتوته کردیم، بعد از نماز صبح و خوردن صبحانه راهی شدیم. اما میزبان‌ها خواهش کردند که حاجی تا ناهار پیش آن‌ها باشد. بعد از نماز ظهر ما را تا سر ایستگاه ماشین‌های نجف رساندند.
چهار نفر بودیم. برای راحتی حاجی یک خودرو سواری گرفتیم. شب به نجف رسیدیم؛ نجف مملو از زائران حسینی بود. ما با پله‌های برقی به سمت مرقد یعسوب‌الدین آقا امیرالمؤمنین علی علیه‌السلام رفتیم، اما موج جمعیت زیاد بود و نتوانستیم وارد حرم بشویم. حاجی گفت: «من خیلی خسته‌ام، زیاد روی ویلچر بودم، باید استراحت کنم.»

حاجی باید چند ساعتی روی کمر دراز می‌کشید. دنبال هتل گشتیم، اما گیرمان نیامد. به ستاد بازسازی عتبات عالیات مراجعه کردیم، همه‌جا پر از زوار بود. یک موکت در حیاط پهن بود، حاجی گفت: «مشکلی نیست، همین‌جا استراحت می‌کنیم.» چند تا پتو و بالش هم آوردیم. تا صبح همان‌جا ماندیم و حاجی مشغول استراحت شد.

صبح به سمت مرقد آقا امیرالمؤمنین(ع) رفتیم، باز هم ازدحام جمعیت مانع ورود ما به حرم شد. از باب مشرف به سمت وادی‌السلام عرض ادب کردیم، بعد از زیارت ماشین گرفتیم و به سمت کربلا حرکت کردیم.

همه به نیت مشایه راهی شده بودیم. نیت‌مان این بود که چند قدمی با زائران آقا اباعبدالله (ع) به صورت مشایه هم‌قدم شویم. فکرهایمان را روی هم ریختیم. قرار شد تا عمود ۹۰۰ یا ۱۰۰۰ با ماشین برویم و از آن‌جا به بعد پیاده‌روی کنیم.

شرایط یک جانباز قطع نخاعی این است که دو ساعت بیشتر نمی‌تواند روی ویلچر بنشیند و بعد باید سر تخت مخصوص که تشک امواج دارد به صورت درازکش استراحت کند.

خب، بعد چند ساعت که ما تو مسیر با ماشین بودیم، در آن هوای گرم تابستان سال ۱۳۹۸ به یک دانشگاه رسیدیم که در بین مسیر بود و به صورت موکب درآمده بود. اشتباه نکنم اسم آن جامع‌المصطفی بود. ما آن‌جا از خودرو پیاده شدیم و با همراهان عزیز وارد سلف دانشگاه شدیم. در داخل سلف داشتند پذیرایی می‌کردند از زائران آقا ابی‌عبدالله. ناهار آن‌جا خوردیم، تجدید وضو گرفتیم و نماز را در همان نمازخانه دانشگاه خواندیم. حاجی گفت: «به استراحت نیاز دارم.»
خب، من هم سریع چند تا پتو آماده کردم و حاجی را از ویلچر پیاده کردیم و ایشان به استراحت مشغول شدند.
او به من گفت: «حس نفس‌تنگی دارم، فکر کنم مریض می‌شوم.»

به ایشان گفتم: اگر نیاز به دارویی یا چیز دیگری دارید به من بگویید. گفت: نه، چیز خاصی نیست، فقط نیاز به استراحت دارم. از من اصرار، از ایشان انکار که ببرمشان دکتر. حاجی خوب استراحت کردند و بعدازظهر شد. قصد شروع مشایه داشتیم. همین‌که آماده شدیم و از همان دانشگاه داشتیم می‌رفتیم بیرون، نظر من به درمانگاهی جلب شد که هلال‌احمر جمهوری اسلامی ایران بنا نموده بود. گفتم: حاجی در حد چکاپ بیا برویم دکتر، پزشک‌هایش هم ایرانی‌اند، نگران نباش.

حاجی معاینه شد. برایشان مقداری سرم و آمپول تجویز شد. یکی از پرسنل که آنجا مشغول به خدمت بود به حاجی گفت: در مسیر کمتر جانباز نخاعی مثل شما دیده می‌شود. آخر با توجه به اینکه شرایطتان خاص است، در روز عادی با ماشین‌های مخصوص، اکیپ‌های همراه، هتل‌هایی باشد که سرویس بهداشتی و حمامشان خاص باشد که شما بتوانید استفاده کنید. چطور دل به جاده زده‌اید و این مشقت و سختی راه را می‌توانید تحمل کنید؟

حاجی این پرستار جوان را با یک لبخند مهمان کرد و به او گفت: «پسرم، از خدا شاکر و ممنونم که به من این لطف را کرد و این لیاقت نصیبم شد که بتوانم اربعین به زیارت آقایی بروم که تمام زندگی‌اش را فدای خدا کرد.»

آن پرستار جوان به من نگاه کرد و گفت: «عجب روحیه‌ای داری! دمت گرم.»
این بنده‌خدا مجذوب حاجی شده بود و تا پایان سرم پیش حاجی نشسته بود و داشت با حاجی گفت‌وگو می‌کرد. حاجی داستان جانبازی‌اش را برایشان تعریف می‌کرد.
این دوستی به این ختم شد که رفیق هم شدند و شماره‌های همدیگر را رد و بدل کردند. بعد از خداحافظی، ما راهی مسیر کربلا شدیم.
در مسیر بین خیلی عظیم با مشتاقان زیارت آقا اباعبدالله (ع) رهسپار شدیم. حرکت از بین مواکب، حس و حال خیلی خوبی بود. بعضا مشاهده می‌شد که جوان‌هایی که می‌آمدند، اصلاً حاجی را نمی‌شناختند و فقط خواهش می‌کردند: «اگر اجازه بدهید در ثواب اربعین شما شرکت کنیم و چند قدمی ویلچر حاجی را هل بدهیم.»

هوا داشت تاریک می‌شد، به اذان مغرب نزدیک می‌شدیم. حاجی گفت: یک موکب ایرانی پیدا کنید که بتوانیم استراحت کنیم و نماز را آنجا بخوانیم. یک موکب تمیز دیدیم. حاجی گفت: همین خوب است، همه خادم‌هایش ایرانی هستند. ما وارد موکب شدیم، حاجی خیلی خسته بود. به روی خودش نمی‌آورد که درد و مریضی‌اش هنوز برطرف نشده است. فقط گفت: از خواب بیدارم نکن، بگذار استراحت کنم. چند تا پتو گذاشتیم و حاجی را از ویلچر پیاده کردیم. بعد از یک ساعت گفت: فلانی، حالم دارد بد می‌شود. حاجی اخلاقی که داشت، این بود که باید مریضی به ایشان فشار می‌آورد تا به زبان بیاورد. در صورت مبارکش صبر و شکیبایی می‌شد دید.

گفتم: همین‌جا بمانید، من بروم درمانگاهی پیدا کنم و برگردم. از موکب بیرون آمدم. با آن عربی دست و پا شکسته‌ای که بلد بودم سوال کردم و آدرس یک درمانگاهی که در نزدیکی موکب بود را گرفتم. فاصله‌اش با موکب ما هزار متر بود. من رفتم و آن درمانگاهی که در کانتینر قرار گرفته بود را پیدا کردم. با تیم پزشکی صحبت کردم، اظهار داشتند که خود مریض باید اینجا باشد.

برگشتم و جریان را به حاجی گفتم، از او خواهش کردم که باید به درمانگاه برود. حاجی را سوار ویلچر کردیم و به سمت درمانگاه حرکت کردیم. وقتی که به درمانگاه عراقی رسیدیم وضعیت جسمانی حاجی را دیدند و اینکه معاینات اولیه را انجام دادند، گفتند که ایشان باید با آمبولانس انتقال پیدا کند به بیمارستان کربلا.

من را به سمت سیطره یا ایست بازرسی راهنمایی کردند. سه چهار کیلومتر از درمانگاه فاصله داشت. خوب، من هم با دویدن هرطور شده بود خودم را به آن سیطره رساندم. از آنها خواستم که موضوع من حاد است و درخواست آمبولانس دارم. الحق و الانصاف تحویل گرفتند و سریع آمبولانس هماهنگ کردند. گفتند: فلان عمود منتظر باش. آمبولانس می‌آید و کنارت می‌ماند.

خوب، من مسیری که رفته بودم، دوباره با دویدن برگشتم و منتظر آمبولانس شدم. بعد از ۴۰ دقیقه الی یک ساعت آمبولانس آمد و من ایشان را به سمت درمانگاهی که حاجی بود راهنمایی کردم. کارهای اعزام صورت گرفت. ما را به مستشفی‌الامام حسین علیه‌السلام در ورودی شهر کربلا رساند.
دو تا بخش داشت، یک بخش مختص بیماران عراقی و یک بخش مختص بیماران ایرانی که تمام عوامل پزشکی ایرانی بودند.

ساعت‌به‌ساعت، یا بهتر بگویم دقیقه‌به‌دقیقه حال حاجی بدتر می‌شد. بعد از معاینهٔ اولیه برای حاجی آزمایش و تصویربرداری تجویز شد. یک خانم دکتر بود، فوق‌تخصص داشت، به نام خانم دکتر علیزاده. یادم است که گفت: شما که باتری در قلب‌تان دارید، چطور با این وضع اینجا آمدید؟

خانم دکتر، من را کشاند کنار و گفت: باید هرچه سریع‌تر به ایران اعزام بشود. گفتم: چه شده؟

گفت: ریه‌اش آب آورده، آب برای‌شان ضرر است و حتی سرم هم که زده است برایش ضرر دارد.

به حاجی موضوع را گفتم، که نظر دکترها این است که شما به ایران برگردید. گفت: فلانی، من قصد ادای پنجمین اربعین را کرده‌ام. این اربعین، پنجمین اربعین من است. اگر خدا به من لطف کرد، که بتوانم بروم زیارت، با هم می‌رویم.

اگر که باز لطف خدا، و این لیاقت شامل و نصیبم شد که در مسیر کربلا به فیض شهادت نائل بشوم، پیکر من را به بین‌الحرمین می‌رسانی و آن‌جا اقدام به طواف می‌کنی.

خب، باز هم از من اصرار و از حاجی... با رضایت شخصی از بیمارستان خروج کردیم و به سمت مقصدی که داشتیم؛ همان موکب اهالی کاشان، که چند نفر از شهر منتظران از جمله حاج نادعلی محمدیان، کربلایی حمید محمدیان (پدر بنده)، کربلایی رحمن سگوند، کربلایی عبدالرحمن عباسی در آن موکب در حال خدمت‌رسانی بودند، رفتیم.

هیئت‌امنای موکب شهر کاشان شنیده بودند که، یک مهمان خاص و ویژه آمده. شب را در موکب‌شان به صبح رساندیم. سراسیمه آمدند، و خدمت حاجی خیرمقدم گفتند.

حاجی از این‌که هیئت‌امنای این موکب، یا این‌که بهتر بگویم، خادمان بی‌ریای موکب بچه‌های جبهه و جنگ و پاسدار هستند، خیلی‌خیلی خوشحال شد و شروع کرد به مراوده با خادمان موکب.

به ایشان گفتند: بد نباشد پهلوان، شما که مرد روزهای سخت هستی؟!

حاجی بعد از چند ساعت به من گفت: شرایط این‌جا طوری نیست که من بتوانم بمانم. برو فکر جای مناسب کن!

حاجی به همراه پدرم، به درمانگاه نزدیک موکب کاشانی‌ها مراجعه کردند و من از موکب خارج شدم.

در کنار خود موکب چشم من به یک هتل افتاد. پله‌های هتل را دانه‌به‌دانه با استرس بالا رفتم؛ وارد لابی هتل شدم، کسی نبود. کمی زیر کولر در لابی روی مبل‌ها نشستم، تا دیدم یک جوان شیک عراقی آمد. باز هم با آن عربی دست‌و‌پا شکستهٔ خودم، شروع به صحبت کردم. پرسیدم:
آیا اتاق خالی دارید؟
گفت: نه، همه رزرو شده‌اند.
گفتم: شرایط خاص هست.
گفت: یعنی چه؟
دست‌و‌پا شکسته وضعیت حاجی را برایشان توضیح دادم. پرسید:
چند شب قرار است بمانید؟
گفتم: تا هر وقت که خالی باشد، یک شب یا دو شب.
گفت: دو شب می‌توانم بدهم.
قیمت را با ایشان بستم، کلید اتاق را گرفتم و از آسانسور بالا رفتم. باید اتاق را می‌دیدم؛ آیا با توجه به این‌که شرایط حاجی خاص است، اتاق، امکاناتی که حاجی نیاز دارد را برای استراحت و استفاده دارا هست یا نه؟
دل توی دلم نبود. کلید انداختم و درِ اتاق را باز کردم. رفتم داخل، چراغ را روشن کردم و خدا را شکر کردم و بیرون آمدم.
به هتل‌دار گفتم: الان برمی‌گردم.
از پله‌های هتل که پایین آمدم و به سمت موکب حرکت کردم، دیدم برای صبحانه دارند حلیم می‌دهند و حاجی کنارشان ایستاده است. جالب بود که بچه‌های شهر منتظران برایم کوله‌پشتی‌ها کنار در آورده بودند.
حاجی گفت: چه‌کار کردی؟
گفتم: بیا بریم، حل شد!
خداحافظی کردیم و یک عکس یادگاری جلوی موکب گرفتیم و به سمت هتل حرکت کردیم.
گفتم: حاجی، هتل دیواربه‌دیوار موکب بود. پیش خدا هم پارتی داری، قبول دارید؟ هرچقدر دیشب در مسیر اذیت شدیم، خدا دوستت داشت و نگذاشت امروز اذیت بشوی.
وارد هتل شدیم و از آسانسور بالا رفتیم. حاجی اتاق را با امکانات دید و خیلی خوشحال شد.
کولر را روشن کردم تا حاجی با خیال راحت و با آرامش روی تخت دراز بکشد و استراحت کند.

موقع نماز مغرب و عشاء بود. به بابایم گفتم: دو روز است که آمده‌ام کربلا، اما هنوز به زیارت نرفته‌ام. مراقب حاجی هستی تا بروم زیارت کنم؟
گفت: خیالت راحت؛ برو زیارتت را انجام بده، من خودم کنار حاجی هستم.
حاجی هم به من گفت: نگران من نباش، من خوب هستم.
من خداحافظی کردم و از هتل بیرون آمدم و به سمت حرم در حال حرکت بودم.

از باب‌البغداد که وارد بشوید، اول چشمان‌تان به گنبد و بارگاه نورانی قمر منیر بنی‌هاشم، جانباز کربلا، آقا ابوالفضل‌العباس می‌افتد.
همان لحظهٔ اول که چشمانم به گنبد افتاد، به دل خودم با زبان ساده گفتم: ان‌شاءالله حاجی خوب بشود و صبح زیارت‌تان بیاورمشان، آقا.
وارد بین‌الحرمین شدم. ازدحام جمعیت فوق‌العاده زیاد بود. از باب‌البغداد تا بین‌الحرمین یک ساعت و اندی در مسیر بودم.

وارد بین‌الحرمین شدم. زیارت آقا امام حسین علیه‌السلام را به جا آوردم.
نماز به نیابت از رفتگان خواندم. دو سه ساعتی در حرم امام حسین(ع) بودم و به سمت حرم آقا ابوالفضل رفتم. باز هم آداب زیارت و نماز به نیابت از رفتگان خواندم.
نصف شب بود، باید زود برمی‌گشتم که حاجی نگران نشود.
در مسیر برگشت مقداری خوراکی از موکب‌ها گرفتم.

از پله‌های هتل بالا آمدم و وارد لابی شدم، هتل‌دار خواب بود. تا صدای پای من را شنید، بیدار شد.
گفتم: مهمان اتاق فلان هستم.
گفت: رفتند بیرون.
گفتم: مطمئنی؟! او که ویلچر دارد؟!
گفت: آره، آره! حالش خیلی‌خیلی بد شد. آن کسی که روی ویلچر بود و با یک نفر که همراهش بود(پدرم)، از هتل دو ساعتی هست خارج شدند به سمت بیمارستان، و اطلاعی ندارم کدام بیمارستان رفتند...

با پدرم تماس گرفتم. گفت: در بیمارستان امام سجاد(ع) هستیم، یا به همان زبان عراقی مستشفی الامام السجاد(ع).
با کمک موکب‌داران کاشان خودم را رساندم بیمارستان. آن‌ها من را با موتور یک خادم راهی کردند.
وارد اورژانس شدم و تک‌به‌تک شروع به گشتن تخت‌های داخل اورژانس کردم. پرده‌ها را کنار می‌زدم تا این‌که بتوانم حاج فریدون را پیدا کنم.

تخت آخر کنار دیوار، تخت شهید غلامی بود.
حاجی تا من را دید، صورت رنگ‌پریده‌اش از هم شکفت. گفت: ما زبان این بنده‌خداها را نمی‌فهمیم، خوب شد آمدی.
من به قسمت پرستاری رفتم تا از پروندهٔ درمان ایشان باخبر بشوم. گفتند: هنوز جواب آزمایش‌ها نیامده است، باید چند ساعتی صبر کنید.

حاجی در همان حال هم حواسش به بقیه بود.
او به من گفت: ببین، اگر زائرهای ایرانی کاری دارند، برایشان انجام بده. چون زبان عربی بلد هستی، کمک‌شان کن.
گفتم: حاجی‌جان، بابای من همراه تو هست، باید کنار تو باشم. چه‌کار آن بنده‌خداها دارم؟
گفت: همهٔ ما زائر هستیم، و جایی کاری از دست‌مان بر بیاید باید انجام بدهیم. این‌ها که هم‌وطن‌های خودمان هستند.

من با نمایندهٔ کنسولگری ایران در بیمارستان امام سجاد(ع) به نام آقای فرهادی در عراق آشنا شدم و ایشان کارشان پیگیری امورات بیماران ایرانی در بیمارستان بود.

راویان: امام‌زاده و محمدیان

تنظیم: جعفری

اینستاگرام
نظری بگذارید
نام خود را وارد نمایید
متن نظر را وارد نمایید
مقدار صحیح است
مقدار صحیح وارد کنید
عکس روز
آخرین اخبار
تبلیغ کانال فاش در ایتابنر بیمه دیفتح‌الفتوحصندوق همیاریخبرنگار افتخاری فاش نیوز شویدمشاوره و مشاوره تغذیه ویژه ایثارگرانسایت جمعیت جانبازان انقلاب اسلامیانتشارات حدیث قلماساسنامه انجمن جانبازان نخاعیlogo-samandehi