شناسه خبر : 121259
چهارشنبه 26 شهريور 1404 , 11:18
اشتراک گذاری در :

مصاحبه با جانبازی که در مسیر اروپا، سر از جبهه درآورد(قسمت سوم و پایانی)

فرزندم را قبل از ازدواج می‌شناختم!

خواب دیدم مادرم دارد با یک بچه بازی می‌کند. گفتم مادر این بچه چه کسی است؟ گفت: بچه تو است. گفتم: مادر من اصلا زن نگرفته ام. گفت: چرا بچه خودت است. خلاصه ما در خواب با مادرمان دعوایمان شد... گفتم حالا اسمش چیست؟ دیدم گفت: محمد جواد (خنده)...

فاش نیوز - در این قسمت دکترخورشیدوند، که در 21 سالگی مجروح شده است - کمی از زندگی‌خصوصی‌اش و کرامتی که دیده برایمان حرف زد. روحیه «استقلال طلبی» و «علم باوری» نیز در لابلای حرف‌هایش موج می‌زد. اگر کنترل گفت‌و‌گو را در اختیارش می‌گذاشتم، میل می‌کرد به سمت مباحث سیاسی و تاریخی. راستش تا کنون جانباز منتقد جمهوری اسلامی ندیده بودم! منتهی انتقادهایش دلسوزانه و کارشناسانه بود. روحیه انتقادی و شوخی‌های بامزه‌اش وسط گفت و گو، فضای گفت و گو را جذاب می‌کرد.

قسمت سوم و پایانی این گفت و گو را در ادامه می‌خوانید.

آقای خورشیدوند، شما وقتی مجروح شدید مجرد بودید؟
- بله.

 آیا با توجه به وضعیت جسمی که داشتید، ازدواج برایتان سخت نبود؟ مثلا خانواده‌ها به شما راحت «بله» را می‌دادند یا خیر؟
- من قبل از اینکه مجروح شوم، دو سه مورد وجود داشت برای ازدواج و آقایانی که در داخل سپاه بودند با من برای این موضوع همکاری می‌کردند و... من گفتم والله من اصلا وقت نمی‌کنم؛ پوتین‌ها را در نمی‌آورم، صبح تا شب دنبال کارهای مختلف هستیم، یک جای کشور انفجاری رخ داده باید بروم آنجا و... نهایتا یک موردی پیدا شد که قرار شد اگر فرصت شد، برویم خواستگاری. بعد از اینکه مجروح شدم، که شاید برایتان تعریف کردنش تلخ باشد، همه شهر چون لطف داشتند به من، از امام جمعه تا فرماندار تا سایر مسئولین سیاسی، همه به ملاقات ما می‌‌آمدند در بیمارستان. آن خانواده‌ای که قرار بود ما با آنها وصلت کنیم هم آمده بودند ملاقات. بعد آمدند بالا و منتهی آن خانم که قرار بود با ما وصلت کند، خودش نیامده بود. من هم خوشحال شدم و گفتم زحمت کشیدید و یک تکانی خوردیم روی تخت و چون من هم پاهایم مجروح بود هم پهلو و شکمم مجروح بود، گوشم پیوند پرده شده بود و.. خلاصه دیدم گفت که خانمم آمده منتهی نتوانست بیاید بالا.

ما هم به این دوستمان که وساطت کرده بود قبلا، گفتیم که به این دختر نازنین بفرمایید که، ما الان اولا مجروح هستیم، طول درمان زیادی داریم فعلا؛ من دیگر از ازدواج منصرف شده‌ام. شما هم بروید هر طور و با هر کس می‌خواهید ازدواج کنید. یعنی ما سعی کردیم یک پیش‌دستی بکنیم و این خانم را آزادش بکنیم. حالا ما هیچ شرط و قرار هم نکرده بودیم. سریع خداحافظی کردیم و رفتیم آلمان و مدت یازده ماهی هم آلمان بودیم و بعد برگشتیم و با این خانم که یک خانواده حزب الهی هم هستند، برادرهایش در آموزش پرورش بودند وصلت کردیم. نه با آن خانوم. با یک خانوم دیگری که الان در خدمت‌شان هستیم. و ما را شرمنده خدمات خودشان کرده‌اند.

 آقای دکتر! چند تا اولاد دارید؟
- من قبل از اینکه زن بگیرم، خواب دیدم یک بچه دارم. این هم جزو آن چیزهایی است که عجیب است. چون من یک ۲۴ ساعت، قبل از اینکه بخواهیم برویم آلمان برای درمان گفتم که، یک بلیط پرواز بگیرید ما یک مشهدی برویم و یک سلامی خدمت ارباب بدهیم و بعد برویم. رفتیم و یک دو سه ساعتی بیشتر در حرم نبودیم و... هواپیما پرید و رفتیم آلمان. در این مدتی که آنجا بودیم.

خواب دیدم مادرم دارد با یک بچه بازی می‌کند. گفتم مادر این بچه چه کسی است؟ گفت: بچه تو است. گفتم: مادر من اصلا زن نگرفته‌ام. گفت: چرا بچه خودت است. خلاصه ما در خواب با مادرمان دعوایمان شد. یک دفعه قبول کردم که این بچه من است. مادر قسم می‌خورد که این بچه خودت است. گفتم حالا اسمش چیست؟ دیدم گفت: محمد جواد(خنده) بعد، از خواب بیدار شدم یک کمی به خودم خندیدم و برگشتیم ایران. بعد از اینکه برگشتیم ایران، ازدواج کردیم و حالا یک سال، یک سال و نیم بعد هم خداوند یک بچه به ما داد. موقعی که ازدواج کردیم به خانومم گفته بودم که بچه اول من پسر است و اسمش هم محمدجواد است. از الان بگویم. قیافه‌اش هم این طور است. حتی مشخصات سر و صورتش را هم دادم. و واقعا دیدم همان است. خدا شاهد است مو نمی‌زد. بعد آن موقعی که مادرم رفته بود آن بیمارستان همراه خانومم، گفت موقعی که این بچه متولد شد گفتم پدرم جواد به دنیا آمده است. بابام جواد بابام جواد... بعد آن خانوم گفت که، تو از کجا فهمیدی اسم این جواد است؟! گفت: بابایش گفته این اسمش جواد است. گفت: تو اصلا از کجا فهمیدی که این پسر است؟!(خنده) بعد از آن هم خداوند دوباره به من یک بچه داد که نامش مهدی است. محمد جواد و محمد مهدی. دوتا هم دختر دارم. مهدیه خانم و فاطمه خانم. عرضم به حضور شما، لُرها اصلا موقعی که صاحب هفت بچه می‌شوند، تازه خط تولیدشان فعال می‌شود(خنده).

 آیا شما در انجام کارهایتان مستقل هستید؟ یا باید حتما کسی کنارتان باشد و کمک‌تان کند؟
- در انجام کارهایم سعی می‌کنم که واقعا مستقل باشم. سعی می‌کنم. کارهای خیلی خیلی جزئی را نمی‌توانم. مثلا بستن دکمه را نمی‌توانم. من مثلا ساعت چهار و نیم صبح می‌روم کوه. اینجا دیگر نیازی نیست که خانم را بیدار کنم. خودم جوراب می‌پوشم، لباس گرم‌کن می‌پوشم، کفش و کتانی می‌پوشم و می‌روم کوه. لای درب هم چیزی می‌گذارم که بسته نشود تا هر وقت برگشتم زنگ را نزنم که مبادا اینها خواب باشند. من ورزشکارم بقیه چه کار دارند؟! خلاصه سعی می‌کنم مزاحم خانواده نباشم.

آقای دکتر! این مشکل دکمه که گفتید، این کماکان مشکل شماست یا به یک طریقی حلش کرده اید؟
- نه سعی کرده ام از دکمه‌های فشاری استفاده کنم تا کمی این مشکل را حل کنم تا کمتر به بچه‌ها زحمت بدهم. من سعی می‌کنم حتی ببینم اینها چه مشکلی دارند، بدون اینکه بگویند خودم بروم حل کنم. اجازه نمی‌دهم که خانم زحمت بکشد. می‌گویم این خانم به اندازه کافی دارد جور مرا می‌کشد، در خانه؛ ظرفش را، مدیریت خانه را هر روز زحمت می‌کشد و...

آقای دکتر! شما می‌دانید که، انواع و اقسام مصدومیت‌ها را داریم. نخاعی هست، نابینایی هست، دو دست قطع هست، دو دست و یک پا هست، دو پا هست. اینها هر کدام ویژگی‌ها و مشکلات خودشان را دارند. به نظر شما، با توجه به این که شما جانباز دو دست قطع هستید، مشکل‌ترین نوع جانبازی کدام است؟
- می‌گویند تو قدر آب چه دانی که در میان فراتی. یعنی یک کسی باید تشنه باشد تا بداند فرات یعنی چه؟ یک کسی که وسط فرات است اصلا نمی‌داند تشنگی یعنی چه؟ من هر وقت نشسته‌ام و فکر می‌کنم می‌گویم که، پا قطع شدن خیلی راحت‌تر از دست قطع شدن است. دست قطع شدن واقعا خیلی راحت‌تر از نابینایی است. نابینایی خیلی سخت است. شما دیگر همه چیز برایتان تاریک است. حالا اگر از این ها بخواهیم برویم بالاتر، نخاعی‌ها هستند. اینها واقعا مشکلاتشان بیشتر است. ولی در هر صورت من روشندلان را حقیقتا سخت ترین می دانم. من هر وقت خسته می‌شوم، کتاب می‌خوانم. متن انگلیسی می‌خوانم، متن عربی می‌خوانم، متن فارسی می‌خوانم، تاریخ می‌خوانم، مقالات سیاسی می‌خوانم، حتی می‌روم گردن کلفتی می‌کنم و با سیاستمداران کَل کَل می‌کنم. مثلا با ... امثال زیبا کلام دعوا می‌کنم اصلا. بخاطر اینکه از صبح تا غروب مطالعه می‌کنم و مشکلی ندارم. اما آن کسی که نمی‌بیند، یا شما باید برایش نوار صوتی بگذارید، یا یک کسی باید برایش بخواند. من الان اصلا هیچ احساس دلتنگی هم نمی‌کنم. الان احساس می‌کنم که خیلی وقتم کم است.

 من دو تا کار روی نهج البلاغه کرده‌ام. یکی «سوگند در نهج البلاغه» از ۲۳۹ خطبه نهج البلاغه،۱۶۴ خطبه هست که قسم خورده است حضرت. که چهار تا از این سوگندها به جان خودش است، ۱۶۰ تای آن را نیز به خود خدا قسم خورده است. همه‌ی قسم‌های حضرت هم مربوط به چالش‌های اجتماعی است. یعنی به خاطر چالش‌های اجتماعی که وجود دارد در زمان خلفای قبل از خودش، در زمان خودش و خوارج و نهروان، در رابطه با این که چرا خلیفه نشده و اجازه داده است آنها بیایند. خلاصه، سوگندهای ایشان همه‌اش درباره چالش‌های اجتماعی است. حدود  ۲۰۰ صفحه است که هنوز چاپ نشده است.

 دکتر! شما غیر از این، چه آثار چاپ شده‌ای دارید؟
- یک کتاب دیگر دارم با عنوان «حکومت در نهج البلاغه» که آن هم ۲۰۰ صفحه است. یک کمی چاپ شدنش سخت است. یکی هم با عنوان «رهبران چگونه می‌اندیشند؟». اندیشه‌های آقای هاشمی رفسنجانی را هم داده‌ام چاپ شده است. روی یک موضوع دیگری درحال کار کردن هستم با عنوان «استراتژی که به فراموشی سپرده شد» که خیلی ریشه‌ای در حال کار کردن روی آن هستم. ما اگر حوادث را خوب بدانیم، نه اینکه بخوانیم. ببینید! تاریخ‌دانی با تاریخ خوانی خیلی فرق دارد. چه شد که ترکمنچای به وجود آمد؟ این خیلی حرف مهمی است. اگر دکتر شریعتی بخواهد این را قرائت کند، یک قرائت خیلی زشتی از این ترکمنچای می‌کند. اما اگر من بخواهم قرائت کنم، برای آقای «ابوالقاسم قائم مقام» که ترکمنچای را انشاء کرده است و نوشته است، از صبح تا غروب، خون گریه می‌کنم. حالا چرا؟ شما دو بار آمدید و روس‌ها را شکست دادید؛ پشت گرجستان.  بعد روس‌ها آمده‌اند تقاضای مذاکره کرده اند. شما، شاه و مشاورینی که اطراف شاه هستند، «میرزا حبیب الله رشتی» معروف به میرزای قمی و «سید محمد مجتهد» از کربلا و نجف بلند شده و آمده است که، آقا با روس‌ها چه کار کنیم؟ شاه و علما هر دو می‌گویند که فَإِنَّ الْجِهَادَ بَابٌ مِنْ أَبْوَابِ الْجَنَّةِ که بیا بجنگیم.

«میرزا عبدالقاسم» هم که یکی از دولتمردان آن روز است می‌گوید، آقایان! روس‌ها در حال ضعف هستند. الان فرصت خوبی است ما صلح‌نامه بنویسیم؛ این به نفع ماست. اگر فرصت را از دست بدهیم، در آینده روس‌ها چون پشتشان به اروپا است، اروپا نسبت به روسیه حساسیت دارد،  تجهیزات نظامی به روس‌ها خواهند داد و ما بازنده جنگ خواهیم بود. اصطکاکس بین حاکمان پیش می‌آید، و به این منجر می‌شود که آقای «ابولقاسم قائم مقام فراهانی» را دستگیر می‌کنند و می‌برند زندان خراسان. بعد از چند سال زندان که در تبعید است و از حکومت دور مانده است، روس‌ها بر اساس همان پیش بینی ابولقاسم تجدید قوا می‌کنند، گرجستان را می‌گیرند، آذربایجان را می‌گیرند، ارمنستان را می‌گیرند، نخجوان را می‌گیرند، تبریز را می‌گیرند. یکجایی هست بین تبریز و زنجان که معروف است به «ترکمنچای»یا «ترکمان‌چای». ایران می‌بیند که قوای روسیه می‌خواهد مرکز را بگیرد. ایران می‌گوید من آماده‌ی مذاکره ام. روس‌ها می‌گویند ما هم آماده ایم برای مذاکره.

ببینید! یک موقع است که شما، قدرت در دستت است، اراده مال شماست، دشمن از آن بنیه ضعیفش آمده و به شما می‌گوید بیا مذاکره کنیم. یک موقع هم هست که شما همه‌ی قدرت را بر باد داده اید، دشمن آمده پشت پایتختت. می‌گویند، روس‌ها که ما پیشنهاد مذاکره داده‌ایم، قبول کرده‌اند. گفتند: حالا چه کسی برود برای مذاکره؟ گفتند تنها کسی که زبان روسی بلد است و می‌تواند با این‌ها حرف بزند «میرزا ابوالقاسم قائم فراهانی» است. گفتندکه آقا! میرزا ابوالقاسم که چهار پنج سال است در زندان خراسان و در تبعید است. یعنی می‌روند میرزا ابوالقاسم را که با این سنت غلط روحانیت و پادشاه مخالف بوده است را از آنجا می‌آورند، بعد «ترکمان‌چای» را می‌نویسند و ایشان امضاء می‌کند. حالا آقای دکتر شریعتی می‌آید و می‌گوید چقدر خائن بوده که این را امضاء کرد. آقای شریعتی! تو باید تاریخ می‌دانستی نه تاریخ می‌خواندی. من در بحث‌های خودمان که الان هست، واقعا می‌گویم، تاریخ  تکرار شده است، با هزار تاسف.

این‌ها را از سر درد می‌گویم. ما اگر دیپلماسی‌مان واقعا بر اساس آگاهی باشد نه شعار، آنچه که من فکر می‌کنم اسلام چه گفته نه،  ببینی واقعیت چیست. امام یک جمله‌ای داشت بسیار زیبا بود که با تفکر آن موقع هم همخوانی دارد. امام می‌فرمود من ضمن اینکه مقید به فقه جواهری هستم، یعنی اصول فقه جواهری را قبول دارم، عنصر زمان و مکان برایم مهم است. این خیلی حرفه.

«مدیریت اجتماعی» چه می‌گوید؟ می‌گوید، هر کسی که مدیر یک مدرسه است، مدیر موسسه‌ای مثل موسسه‌ی شماست، مدیر یک شهر است، مدیر یک بخش است، یک استان است، یک کشور است، باید دو چیز را حتما مد نظر داشته باشد. زمان و مکان. همان چیزی که امام می‌گوید زمان و مکان در فقه جواهری، حالا در مدیریت اجتماعی هم هست. ما باید این‌ها را بدانیم که چه موقع، موقعِ چه کاری است.

من دوتا کتاب هم معرفی می‌کنم. حالا شما خودتان می‌دانید بخوانید یا نخوانید. روس‌ها و انگلیسی‌ها در پایان جنگ دوم جهانی، تمام روزنامه های روسی و انگلیسی این را جمع کرده اند. یک آقایی به نام آقای دکتر ایرج ذوقی جمع کرده است. یکی هم آقای فضل الله منوچهری این را جمع کرده است که دو تا کتاب هستند که هر دو هم اسمشان «ملی شدن نفت» است. قبل از ملی شدن نفت را روایت می‌کند. که از قول «ایزوستیا» از قول نمی‌دانم ....نقل می‌کند که همه حرکت رسانه‌ای دارند می‌گویند که نباید کشوری به نام ایران روی نقشه باشد و حالا دیگر باید ایران را حذف کنیم(!) یعنی این حرکت روس‌ها و حرکت انگلیسی‌هاست که... ما باید تاریخ را خوب بدانیم...

 یعنی این کشورها از قدیم الایام به صورت گازانبری عمل کرده اند در برابر ایران.. 
- آفرین! یک خانمی در ادبیات آمریکا جایزه نوبل را می‌گیرد. می‌گوید، من تا زمانی که جایزه نوبل را نگرفته بودم، خیلی راحت بودم. موقعی که جایزه نوبل را گرفتم، خیلی ناراحت شدم. [با خودم می‌گویم] چه کنم که این جایگاه را از دست ندهم؟ و این برای من دردسر شده است. حالا شده حکایت ما. یک موقع آزادگی و جانبازی و ... خب من جانبازم به من بگویند آقا شما بیا مجیز فلان کس را بگو. خب من بلد نیستم مجیز بگویم. من بنا نبود برای یک کسی بروم جبهه و جانباز بشوم. من قرار بود برای اسلام و ایران فدا بشوم. الان هم پشیمان نیستم خوشحال هم هستم. داد هم می‌زنم که ایها الناس! من آن روز آمدم توی میدان، الان هم اگر شرایط آن روز تکرار شود، باز هم می‌روم میدان اما، از تاریخ درس بگیریم. من هر وقت که آقای«میرزا آقاخان نوری» درحکومت قاجار. مثلا اگر شما حساب کنید؛ ایشان یکی از خائنین هستند به نظر ما. ولی من وقتی این را خوب مطالعه کردم دیدم می‌گوید من نمی‌دانم باید چه کار کنم که روس‌ها و انگلیسی‌ها از ما خوشحال بشوند. پس معلوم است او جاهل است نه خائن.

 اتفاقا آقای دکتر! اخیرا کتابی درباره تاریخ تحولات سیاسی  نوشته دکتر موسی نجفی و دکتر حقانی دیدم، راجع به همین موضوع. می‌گوید، یکی از شخصیت‌هایی که قضاوت درباره‌اش مشکل است، ایشان(میرزا آقا خان نوری) است.
- من هر وقت که این آقا را می‌بینم، می‌بینم که این خائن نیست، این جاهل است.... ما می‌گوییم یک جا می‌بینی که منافعت می‌گوید، باید سبک و سنگین بکنید و ببنید کجا به نفع و کجا به ضرر است. اصلا بیایید قرآن را عوض کنیم. متن قرآن را عوض کنیم. هر جا گفته«بهشت» بگوئیم «سود». کلمه بهشت را ترجمه کنیم به سود. و هر جا گفته«جهنم» بگوییم ضرر. نظام خلقت بر اساس سود و ضرر است دیگر. آقا اگر این کار خوب را بکنید می‌روید بهشت و رودهایی که زیر درخت‌ها جاری است و... این قدر سود می‌کنی. آب می‌دهند، شراب می‌دهند، طهور می‌دهند، همه چیز به شما می‌دهند. اینها سود هستند دیگر... ببخشید از بحث خارج شدم.(پایان)

لینک قسمت اول این مصاحبه: https://fashnews.ir/121079

لینک قسمت دوم این مصاحبه: https://fashnews.ir/121197

مصاحبه کننده: جعغر بلوری 

اینستاگرام
نظری بگذارید
نام خود را وارد نمایید
متن نظر را وارد نمایید
مقدار صحیح است
مقدار صحیح وارد کنید
عکس روز
آخرین اخبار
تبلیغ کانال فاش در ایتابنر بیمه دیفتح‌الفتوحصندوق همیاریخبرنگار افتخاری فاش نیوز شویدمشاوره و مشاوره تغذیه ویژه ایثارگرانسایت جمعیت جانبازان انقلاب اسلامیانتشارات حدیث قلماساسنامه انجمن جانبازان نخاعیlogo-samandehi