فاش نیوز - شاید سالها پیش از شهادت میدانست که روزی جانش را فدای وطن خواهد کرد. اما این آگاهی، نهتنها هیچ وقت فاصلهای بین زندگی و خانوادهاش ایجاد نکرد، که پیوندی عمیقتر میان آنها ساخت. داستان زندگی و شهادت سرگرد پاسدار شهید «حسن مهدیپور» یادآور مردی است که حتی پس از رفتنش، ستون خانه و قلب خانواده باقی مانده است.

سرگرد پاسدار شهید «» از شهدای اقتدار در جنگ ۱۲ روزهٔ آمریکا و رژیم صهیونیستی علیه کشورمان، نماد فداکاری و تعهد در میدان نبرد و ستون استواری در زندگی خانوادگی بود.او نه تنها در دفاع از وطن جان خود را به خطر انداخت، بلکه در خانه، همسری متعهد و همراه و پدری حامی برای دو دخترش بود. حسن آقا همواره تلاش میکرد نیازها و علایق خانوادهاش را فراهم کند.امروز، حضور او پس از شهادت نیز برای همسر و فرزندانش ملموس است؛ نگاهی که پشت و پناه خانواده است، تصمیماتی که فراتر از زمان و مکان ادامه پیدا میکنند و روایتی که نشان میدهد فداکاری، عشق و مسئولیتپذیری یک پاسدار وطن، محدود به میدان نبرد نیست؛ بلکه در زندگی روزمرهٔ خانوادهاش نیز جاری است.

عکسهایی برای بعد از شهادت
حسن آقا همیشه دنبال شهادت بود. این شاید بزرگترین آرزویش بود. به خانوادهاش هم سفارش میکرد که عکسهای تکی خوبی از او بگیرند. میگفت طوری عکس بگیرید که خوب بیفتم. چون وقتی شهید شدم از شما عکسمیخواهند. این عکسها بعداً به کارتان میآید. بعد از شهادتم لنگ عکس نمیمانید.اما آرزوی شهادت حسن آقا به پیشتر برمیگشت. زمانی که داعش سوریه را اشغال کرده بود، او تازه در مسیر ازدواج با مریم خانم بود. همان موقع رضایت نوعروسش را گرفته بود. اما وقتی برای اعزام به سوریه و دفاع از حرم درخواست داد، مسئول مربوطه فرم را پاره کرد و چون تازهداماد بود، اسمش را خط زد.بعد از آن چند بار دیگر هم اقدام کرد و هر بار درخواستش رد شد. تا اینکه حاجقاسم و سربازانش، سازمان داعش را منهدم کردند و جنگ سوریه تمام شدحسن آقا خیلی خوشحال بود که اوضاع سوریه آرام شده. اما میگفت «دیدی من نرفتم، شهید نشدم، در شهادت بسته شد... حالا من دیگه کجا شهید بشم؟»مریم به او گفته بود «در شهادت که بسته نمیشه. اگه قرار باشه آدم شهید بشه، بالاخره شرایطش پیش میاد.»
«شما ستون خانهای، خانم!»
در هر کاری با همسرش مشورت میکرد و برای نظر او اهمیت قائل میشد. حتی کارهای اساساً مردانهای که همسرش سررشتهای از آن نداشت. میگفت ما یک خانوادهایم؛ دربارهاش فکر کن و نظرت را بگو، شاید تو فکر و نظری داشته باشی که از فکر و نظر من بهتر باشد.فرقی نداشت خرید ماشین باشد، یا سفری که قرار بود بروند یا وسیلهای که تصمیم به خریدش داشتند. به هر حال خانم خانه باید پیش از همه میپسندید و موافقتش را روی آن تصمیم، پاراف میکرد.دختر کوچکشان «سارا» که به دنیا آمد به خاطر یک مسئلهٔ پزشکی ۱۰ روز در NICU بستری شد. مادرش هم به خاطر او ترخیص نشد. سلاله در خانه بود و مادر در بیمارستان؛ در حالی که هیچکدام تجربه و توان تحمل این جدایی را نداشتند. نگرانی حال سارا اما کار را برای مادر سختتر کرده بود. هر روز یک آزمایش و تشخیص جدید و اشکهایی که از چشمهای مادر سرازیر میشد.حسن آقا مدام به همسرش دلداری میداد. میگفت «اصلاً نگران نباش. تو سعی کن حالت خوب باشه. اگر تو خوب باشی، بچه هم خوب میشه. تو ستون خونهای. اگر خوب باشی حال همهٔ ما خوبه. من و بچهها به تو نیاز داریم. به خودت سخت نگیر.» با آنکه خودش هم نگران حال قدم نورسیده بود، باز هم سعی میکرد حال همسرش را خوب کند.همسرش اتفاقی ماساژوری دیده بود که دوای درد کتف و گردنش بود. قیمت زیادی داشت و خریدش فشار زیادی به خانواده میآورد. مریم هم اصرار داشت که حسن آقا ماجرا را فراموش کند. اما او پیگیر بود که در هر صورت، آن را برای همسرش تهیه کند.

تدارک پدرانه برای سینماگردی مادر دختری
«سلاله» دختر بزرگ شهید، امسال کلاساولی است و «سارا» تقریباً ۲.۵ سال دارد. بابا حسن ارتباط صمیمانهای با دخترهایش داشت و برنامههای ویژهای برایشان تدارک میدید.بازی با بچهها بعد از کار روزانه برنامهٔ ثابت و هر روز خانه بود. شهربازی رفتن خانوادگی هم چند وقت یک بار حتماً در برنامه بود. حسن آقا سپرده بود که اگر فیلمی مناسب سن سلاله روی پردهٔ سینما آمد، مریم حواسش باشد تا او برای نگهداری سارا در خانه بماند و سلاله و مادرش بروند سینما.حواسش به علایق تکتک اعضای خانوادهاش بود. تلاش میکرد که هرچه بچهها و مادرشان دوست دارند برایشان فراهم کند.
یکی برای همه...
برای خانوادهاش از هیچ چیز دریغ نمیکرد و بسیار ازخودگذشته بود. وقت خرید برای عروسی، میهمانی و... حسن آقا آخرین کسی بود که چیزی میخرید. هرچه به او اصرار میکردند که «ما چیزی لازم نداریم. برای خودت خرید کن.» قبول نمیکرد. تا همهٔ خانواده کامل خرید نمیکردند، حسن آقا چیزی برای خودش نمیخرید.با اینکه گوشیاش خراب بود، برای تولد همسرش گوشی خوبی خرید و گوشی قدیمی او را برداشت.مریم در کار خودش که دیزاین است هم از حسن آقا کمک میگرفت. چون بادکنکآرایی را دوست ندارد، حسن آقا قبول کرده بود این بخش از کار را انجام بدهد. خصوصاً جاهایی که حجم کار خیلی زیاد بود یا سازههای بلندی داشت.
ابراز عشق با خرمالو و فیلم دیدن
مریم از قبل ازدواج به سینما و نقد فیلم علاقه داشت و فیلمهای جشنوارهٔ فجر را میدید. بعد از ازدواج، حسن آقا شد همراه او در تماشای فیلمهای جشنواره. تا قبل از به دنیا آمدن سلاله بلیت میخریدند و فیلمها را با هم میدیدند. سلاله که به دنیا آمد، وقتی یکساله شد، حسن آقا او را نگه میداشت تا مریم بتواند فیلمها را ببیند. ده شب کامل.در خانهٔ آنها فقط مریم بود که خرمالو دوست داشت. با این حال هر سال وقتی فصل خرمالو میرسید، از همان نوبرانهاش و با هر قیمتی خرمالو میخرید تا وقتی که تمام شود. بدون آنکه مریم بگوید.همیشه همین طور بود. میرفت سراغ فراهم کردن علایق خانوادهاش، بدون آنکه آنها بخواهند یا یادآوری کنند.
«قوی باش؛ راه طولانیه!»
روز دوم سوم جنگ ۱۲ روزه، بنا شد خانوادهٔ مریم بروند شهرستان. سلاله از صدای پدافند و انفجار میترسید. حسن آقا هم آمادهباش بود و ممکن بود نتواند شبها برگردد خانه. برای همین اصرار داشت همسر و دخترانش هم بروند شهرستان. دلنگران بود که در نبود خودش و خانوادهٔ مریم، تنها بمانند.مریم دلش به رفتن نبود. حتی وسایلش را هم تا همان دم رفتن، جمع نکرده بود. اما حسن آقا همان روز (۲۵ خرداد) زودتر برگشت تا مریم و دخترها را راهی کند. خودش کمکشان کرد تا چمدانشان را ببندند.بعد از آن دیگر ارتباطشان تلفنی یا پیامکی بود. دو روز قبل از شهادت، در یکی از پیامهایش برای مریم نوشت «قوی باش. راه طولانیه.» در حالی که از وقتی جنگ شروع شد، حسن آقا میگفت این جنگ طولانی نخواهد شد و زود تمام میشود.از فردای رفتن خانواده، او در محل کارش ماند تا وقتی که شهید شد...
دلشورههایی که از حادثه خبر میداد
در بحبوحهٔ جنگ، دیگر گوشی موبایل آنچنان همراه حسن آقا نبود. مریم از طریق تلفن محل کار با او در ارتباط بود. روزی یکی دو تماس کافی بود تا خیالشان از حال همدیگر راحت باشد.روز آخر (دوم تیر) اما ساعت از ۱۲ ظهر گذشت و خبری از حسن آقا نشد. تماسها را هم جواب نمیداد که البته این یکی چیز عجیبی نبود. گاهی پیش میآمد که مشغول باشد یا جای دیگری باشد و وقتی سرش خلوت شد خودش تماس بگیرد. اما از عصر به بعد که تماسها و احوالپرسیهای دیگران شروع شد، دیگر کمکم دلشوره و نگرانی رنگ واقعیت پشت ماجرا را به خود میگرفت. خیلیها با اینکه خبر از اتفاق داشتند، فقط احوالی میپرسیدند و قطع میکردند. دلشان نمیآمد با خبر شهادت حسن آقا بند دل مریم و دخترها را پاره کنند.مریم تا هشت شب که خبری از همسرش نداشت، مدام به خودش دلداری میداد که «حتماً سرش شلوغ است. نه! اتفاقی برایش نیفتاده! نگران نباش...»اخبار هم خبری نمیداد از اینکه سازمان بسیج هدف قرار گرفته. تا اینکه ساعت ۱۰:۳۰ شب همسر شهید قلیزاده با مریم تماس گرفت. شهید قلیزاده همکار حسن آقا بود و در همان حمله شهید شد. اسمش که روی گوشی افتاد مریم فهمید اتفاقی افتاده، اما سراغ حسن آقا را گرفت.شهید موسوی، دوست صمیمی و همکارشان هم همسرش را بیخبر گذاشته بود. مریم فکرش را هم نمیکرد که این بیخبری به ظاهر ساده، حکایت از شهادت سه دوست صمیمی دارد و «زهرا» همسر شهید قلیزاده نمیخواهد ناقل این خبر باشد...مریم گوشی را قطع کرد. مطمئن بود اتفاقی افتاده. با اینکه نمیخواست باور کند، اما دوباره با او تماس گرفت و پرسید «چی شده زهرا؟ چرا این موقع شب زنگ زدی و اینجوری میپرسی؟» زهرا گفت «گوشی رو بده به بابات». همان موقع مریم کاملاً فهمید ماجرا چیست...
تکیهگاهی که ایستاده رفت
ظهر همان روز اسرائیل خبیث ساختمان بسیج را زده بود. همسر شهید قلیزاده به پدر مریم این خبر را داد و گفت یکی از همکارانشان را زنده از زیر آوار خارج کردهاند، که البته شایعه بود.مریم و خانوادهاش شبانه برگشتند تهران. خبر زنده ماندن آن همکار، امید سالم بودن حسن آقا و دو دوستش را زنده نگه میداشت. فکر میکردند فوقش مجروح شده باشند و وقتی از زیر آوار بیرون بیایند از همان چند ساعت زیر آوار، به اندازهٔ سالها خاطره تعریف میکنند.حتی فکر کردن به شهادت حسن آقا دل مریم را میلرزاند. انتظار برای برگشتن او سه روز طول کشید. سه روزی که هر ثانیهاش به درازای یک عمر میگذشت. مریم به زندگی بدون حسن فکر هم نمیکرد. اصلاً بلد نبود. یادش نمیآمد پیش از حسن آقا چطور زندگی میکرده، با کی مشورت میکرده، حامی تمام تصمیمات کوچک و بزرگش چه کسی بوده.مریم سالها در کنار تکیهگاهی محکم، حامی و همدل زنده کرده بود و حالا نمیدانست چطور بدون او دوام بیاورد.
خواستگاری که شبیه شهدا بود
در مراحل خواستگاری و آشنایی بودند که یک بار مریم با دوستش دربارهٔ حسن آقا صحبت کرد. از دودلیاش در تصمیم میگفت و اینکه شاید جواب منفی بدهد.دوست مریم خواست که عکسی از آقای خواستگار ببیند. عکس حسن آقا را که دید گفت «مریم، خیلی شبیه شهداست. اگه جواب رد بدی، فردا روز میشنوی شهید شده. بعد حسرت میخوری که چرا بهش جواب رد دادی. حسرت میخوری که اگه باهاش ازدواج کرده بودی، حالا همسر شهید بودی.»این حسرت به دل مریم نماند. اما حسرت زندگی طولانی با حسن آقا و پیر شدن به پای او، چرا...
بابا حسن هنوز پیش خانواده است...
احساس حضور شهدا و نگاه ویژهشان به خانواده که جای خود؛ حالا سارا، دختر کوچک خانواده، مثل بسیاری از فرزندان کوچک شهدا، پدرش را میبیند. مثل یک اتفاق عادی روزانه بین بازی برای بابا دست تکان میدهد و میخندد.یک بار مریم لپتاپ حسن آقا را گذاشته بود که شارژ شود و وقتی برق رفت، برای بچهها کارتون پخش کند. سارا شارژر را از لپتاپ جدا کرد. از مادر اصرار که بگذار لپتاپ شارژ شود، از سارا انکار که «نه؛ نمیخوام شارژ بشه.» سارا با همین شدت مخالفت روی تخت دراز کشید، به بالا نگاه کرد و گفت «بابا، نمیخوام لپتاپ تو شارژ باشه. اصلاً خراب بشه.»بعد رو کرد به مریم و گفت «مامان، بابا میگه لپتاپ رو بزن به شارژ.»مریم پرسید «بابا کو؟» سارا بالا را نشان داد و گفت «اونجا. ببین. بابا میگه لپتاپ رو بزن تو شارژ.»سلاله هم میگوید هر لحظه احساس میکند بابا دارد نگاهش میکند. نگاهی که از آن سوی فیض شهادت، پشت و پناه همسر و دخترانش است...