سه شنبه 16 دي 1404 , 10:30




غواصان زخمی کربلای چهار، خطشکنان کربلای پنج
اولین جلسۀ آموزش به هر زحمتی بود تمام شد. وقتی از آب بیرون آمدیم، دیدم زخم پایم از شدت سرما دهان باز کرده و عفونت از جای زخم بیرون زده است. زخم بچههای دیگر هم همین وضعیت را داشت. با وجود درد شدید، پانسمانِ زخمهایمان را عوض کردیم و ...
فاش نیوز - روز ششم بعد از کربلای چهار، نیروهای زیادی با اتوبوسها وارد موقعیت قجریه شدند. جلوی ماشینها نوشته شده بود: «کربلا آماده باش که سپاه محمد(ص) میآید.» اینها نیروهای داوطلبی بودند که از سراسر کشور در لبیک به ندای حضرت امام(ره) در قالب سپاهیان حضرت محمد(ص) به مناطق جنگی آمده بودند. با دیدن اینهمه نیرو، انرژی گرفتیم. تعدادی از نیروهای تازهوارد در گردان ولیعصر(عج) لشکر عاشورا سازماندهی شدند. نیروهای جدیدی که به ما ملحق شدند، عمدتاً از نیروهای منتخبی بودند که با تماس تلفنی فرماندهان گردان بهسرعت خودشان را به منطقه رسانده بودند. عدهای از آنها از غواصان گردان علیاصغر(ع) زنجان در عملیات والفجر هشت بودند و تعدادی هم قبلاً آموزشهای غواصی را طی کرده بودند.

در جمع نیروهای جدیدِ گردان ما، سه نفر هم بودند که با بقیه تفاوت داشتند؛ عسگر زینالپور از کارکنان جهاد سازندگی ماکو، محمد عبدلی حیدری و محمدعلی معماری از همافران ارتش که از پایگاه هوایی تبریز مرخصی گرفته بودند و همراه سپاهیان محمد(ص) خود را به منطقه رسانده بودند. به حال و مرام این سه عزیز غبطه میخوردم(هر سه دریادل در عملیات کربلای پنج در شلمچه قفس تن را شکستند و مسافر بهشت شدند).
ورود نیروهای جدید به بدنۀ گردانها ما را مطمئن کرد که خبری در راه است. بعدازظهر آن روز، خبرهایی در مورد مأموریت جدید گردان به گوش میرسید. حدسم درست از آب درآمد. روز بعد، فرمانده گردان در مراسم صبحگاه گردان دربارۀ عملیات کربلای چهار حرف زد:
«برادران، فرماندهی لشکر مأموریت جدیدی به گردان ما داده... انشاءالله از امروز دو گروهان غواصی در موقعیت جدید، آموزشهای لازم رو آغاز خواهند کرد. بچههایی که از کربلای چهار زخمی دارن یا احیاناً احساس خستگی میکنن، میتونن به موقعیت جدید نیان و با گروهان آبی ـ خاکی، به فرماندهی حمید جباری، در کارون آموزش ببینن.» دودِل شده بودم. نمیدانستم به موقعیت جدید بروم یا با گروهان آبی ـ خاکی باشم. این تردید بهدلیل زخم پایم بود. با پای مجروح نمیشد در آب کار کرد. با اینهمه، شوق غواصی و خطشکنی رهایم نمیکرد. با خودم خیلی کلنجار رفتم که بروم یا نروم. در این گیرودار، صحنههای جان دادن غواصان مظلوم در کربلای چهار، لحظۀ تیر خوردن «حسن پام» و پاشیده شدن خون پاکش بر صورتم و آخرین تبسم «علیرضا کارگر محمدی» در جزیرۀ امالرصاص، مدام جلوی چشمم ظاهر میشد. آخرِ سر هم این خاطراتِ همیشهزنده کار خودش را کرد. تصمیم خودم را گرفتم و اعلام کردم که من هم به موقعیت جدید میروم.
نماز مغرب و عشا را بهجماعت خواندیم. پس از نماز، حاجآقا مصلح، از نیروهای قدیمی و تازهوارد برای شرکت در عملیات آینده بیعت گرفت. فردای آن روز، بعد از تحویل گرفتن لباسهای غواصی، به همراه دوستان جدید آمادۀ اعزام به موقعیت جدید شدیم. موقعیت جدید چند کیلومتر پایینتر از موقعیت شهید اوجاقلو بود. سوار ماشینها شدیم و حرکت کردیم. بعد از طی مسافتی، در کنار چند آبگرفتگی بزرگ پیاده شدیم. موقعیتهای آموزشی معمولاً ویژگیهایی مانند منطقۀ عملیاتی داشتند. در محلی که از پیش آماده شده بود مستقر شدیم. قرار شد بعد از ساعتی، برنامۀ آموزشی شروع شود. لباس غواصی را پوشیدم و به دیگر همرزمانی که اولین بارشان بود لباس غواصی میپوشیدند کمک کردم تا لباسشان را بپوشند. لباسها را پوشیدیم و در کنار آبگرفتگی بهخط شدیم. دو گروهان غواصی از گردان ولیعصر(عج) در موقعیت حضور داشت. گروهان یک با نام «گروهان شهید یعقوبعلی محمدی» به فرماندهی ابوالفضل خدامرادی و گروهان دو با نام «گروهان شهید عبدالله بسطامیان»، به فرماندهی محمدباقر فتحاللهی.
من در گروهان ابوالفضل خدامرادی بودم. وقتی گروهان ما در محل آموزش بهصف شد، فرمانده شروع به صحبت کرد و گفت: «برادران، میدونم هنوز داغ همرزمان سفرکردهمون روی سینۀ خیلی از شما سنگینی میکنه، میبینم هنوز خستگی آموزشهای چندینماهه در تبریز، سد دز و موقعیت قجریه در چهرهتون نمایانه، میدونم که از لو رفتن عملیات کربلای چهار حالتون خیلی گرفتهست، میدونم که خیلی از شماها زخمی از اون عملیات به یادگار دارید، میدونم هوا سرد و سوزانه، اما این رو هم میدونم که شما همۀ این مشکلات رو بهخاطر رضایت خدا و شاد کردن دل حضرت امام و روح همسنگران شهیدتون به جون میخرید.». ابوالفضل میگفت آموزشهای اینجا با آموزشهای قبلی فرق میکند. ما در این آبگرفتگی شنا نمیکنیم، فین نمیپوشیم. حرکتِ بیصدا، آهسته و شتری راه رفتن و تنفس با اشنوگر را تمرین خواهیم کرد.
بعد از صحبتهای فرمانده، دستهها بهنوبت وارد آبگرفتگی شدند. اواسط دی بود و هوا سرد و استخوانسوز. بچههای قدیمی به این شرایط عادت داشتند؛ اما تعدادی از بچههای تازهوارد داخل آب نرفته، لرزه بر اندامشان افتاده بود. در آن روز سرد زمستانی، با راهنمایی فرماندهان وارد آب سرد و یخزده شدیم و شروع به تمرین کردیم. عمق آب بین یک تا یکونیم متر متغیر بود. کف آبگرفتگیها گلولای و باتلاقی بود. وقتی میخواستیم قدم برداریم، جورابهای غواصی به گلولای میچسبید و از پا کنده میشد. حرکت بهکندی صورت میگرفت.
اولین جلسۀ آموزش به هر زحمتی بود تمام شد. وقتی از آب بیرون آمدیم، دیدم زخم پایم از شدت سرما دهان باز کرده و عفونت از جای زخم بیرون زده است. زخم بچههای دیگر هم همین وضعیت را داشت. با وجود درد شدید، پانسمانِ زخمهایمان را عوض کردیم و به تمرین ادامه دادیم. تمرینها در سه نوبتِ صبح، بعدازظهر و شب ادامه داشت. پنجمین یا ششمین روز از آموزش بود که فرمانده بعد از نماز ظهر، کفایتِ آموزش را اعلام کرد و خبر داد موقع رفتن فرا رسیده و امشب به منطقۀ عملیاتی خواهیم رفت. با شنیدن این خبر، بچهها از خوشحالی شروع کردند به شعار دادن: «فرماندهِ آزاده، آمادهایم آماده...»
|| سیدجعفر حسینی ودیق(خادم الشهداء)

















