دوشنبه 29 دي 1404 , 15:44




جواد و طاهره
باغبانی نشدیم تا گلی بکاریم که هیچ! ندانستهایم بازار گلفروشی کجاست که گلهای خوب باغبانان قابل را عرضه و نفسهای مستعد را به بوستان گل دعوت کنیم...

فاش نیوز - دی آمد با دلمشغولیهای همیشگیاش، با یاد و خاطرۀ مجروحشدن من و شهادت برادرم حسن و شهادت کاظم علیزاده؛
اما این نیمه شب امسال(۱۴۰۴) نمیخواهم از کاظم بگویم. شهریور امسال «نشیلو» را خوانده بودم و از مریضی همسر قهرمان کاظم هم خبر داشتم. واژگان کم میآیند و قلم تسلیم است! سکوت و تأمل شاید روزی عقدۀ دل را بترکاند و زبان را به حرکت درآورد و بر قلم چیزی جاری شود؛ تا آن روز که امیدوارم دیر نپاید.....
نشیلو را دوباره در این نیم شب خواندم؛ این بار تا خداحافظی اول کاظم از سیده کلثوم (که من میگویم سیده مظلوم) برای رفتن جبهه. چه بیرحم بودند حوادث!!
باری امشب میخواهم از دو کودک سیده به نامهای جواد و طاهره بگویم. چرا تاکنون نگفتهایم و نگفتهاند؟!! مادر چهها کشید در بزرگ کردن این دو بچه و الان چه میکند وقتی هر دو به خانه و زندگی خود رفتهاند.

تاریخ چه بیوفاست وقتی نشیلو را در فصل اول رها کرد و فصول دوم و سوم آن را ننوشت و نخواست! آی نویسندۀ نشیلو، کجایی تا از لالایی مادر به بچههای کاظم تا لالایی مادربزرگ از نوههای کاظم، سیده کلثوم مظلوم را به سخن درآوری؟! و این بار سنگین امانت را به گوش همنسلان و نسلهای فرزندان جواد و طاهره برسانی!
تاریخ! آیا مردهای؟! پس کو آنهمه رقص و جولانهایت که برای خداحافظیهای -من میگویم- بیرحمانه کاظم صرف کردی؟!
کاش شریعتی زنده بود و با سخن و قلم نافذش، از حسن و محبوبۀ قصه کاظم میگفت! آه زمانه، چرا اینقدر نازا شدهای؟! چرا قلمی مانند قلم علی مزینانی نداری تا قصههای کویر تنهایی ما را هم به رخ تاریک تاریخ بکشاند و از جواد و طاهره بگوید؟! چرا قصه شهادت با خاک کردن کاظم خاک شده است؟!
جواد غرور پدر را دارد و طاهره، سیما و سیرت کاظم را. جواد فرزند زمانهای شده که شهادت را شهید کردهاند و آن چشمۀ جوشان زلال و گوارا از آب حیات را به خاک ممات تبدیل و گرد آن را به هوا پاشیدهاند.
آیا آسمان بارانی خواهد فرستاد تا بر روی خاک مزار آنان ببارد و گل برویاند و شکوفه به بار آرد؟! بهترین دعاگویان برای این شکوفایی همسران پریروز، مادران دیروز و مادربزرگان امروز چون سیده کلثومها هستند. پس از رویش جوادها و طاهرهها بگویید؛ ما که دستمان خالی است و آشفتگی زمانه نیز دل و دماغ نگذاشته است. باغبانی نشدیم تا گلی بکاریم که هیچ! ندانستهایم بازار گلفروشی کجاست که گلهای خوب باغبانان قابل را عرضه و نفسهای مستعد را به بوستان گل دعوت کنیم!
پس سخن کوتاه باید والسلام
|| دکتر خسرو قبادی

















